مهربانی را بیاموزیم

مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
آشناتر شد
سایبان از بید مجنون٬
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد

مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
با نگاهی
با نفس های نگاهی
می شود سرشار از رازی بهاری شد

جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را!؟
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم!؟

می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
من بهار دیگری را دوست می دارم

جای من خالی است
جای من در میز سوم٬در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب ها
جای من در چشم های دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشم ها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم

--------------------------------------

بعد از مدت ها برق شادی و امید را در چشم مردم می توان دید.

امیدوارم شادیها افزون بادو ابرهای تیره یاس و نومیدی از آسمان دلها زدوده شود.

---------------------------------------

پی نوشت ۱:

از پسرک فقیر پرسیدند :

تا بحال دروغ گفته ای ؟ پسرک گفت :

دروغ هایم زمانی شروع شد که :

موضوع انشا این بود

تابستان راچطور گذرانده اید؟!!

 

 پی نوشت ۲:

خدایا شکرت ما دیگر فقیر نیستیم،

دیروز پزشک آبادی گفت:

چشم های پدرم پر از آب مروارید است.

 

حسین پناهی

تبلیغات

این روزا ترجیح می دادم تو خونه باشم و تا حد ممکن بیرون نرم.

هرچند در کل  من برای بیرون رفتن تنبل هستم و جز به ضرورت بیرون نمیرم!

اما در و دیوار شهر حالم را دگرگون می کنه

هیچ وقت برای انتخابات شورا تا این حد تبلیغات ندیده بودم.

عکسهای قدی ،نشسته،ژست های مختلف ،...بنرهای کوچیک و بزرگ،این همه ستاد تبلیغاتی.

خانمهای با آرایش ،بی آرایش ،....جوون و پیر و ..همه قشر و تیپی هستند.

دیروز بیرون بودم. جلوی ستادها شربت میدادن و کلی لیوان های یه بار مصرف که گوشه و کنار

خیابون رها شده بود.

ماشین هایی که رنگشون دیگه قابل تشخیص نیست از بس که عکس بهشون چسپونده بودند.

جوونهای زیادی مشغول بودند به درخت و اتوبوس و هرجا که دستشون می رسید بنر و عکس می زدند!

جالب بود یه آقایی تو ماشین نشسته بود،بیرون ماشین دخترش عکس باباش رو دستش گرفته

بود وتکون می داد.

خدامیدونه هر روز چند تامسیج تبلیغاتی از این کاندیداها می رسید.

جالب بود یکیشون روز تولدم رو تبریک گفته بود!!

انقدر هم تعداد کاندیدها زیاده که اسم بعضیا رو فقط یه بار می بینی

458 نفر!!

چقدر عاشقان خدمت به ملت زیاد شدند!همه قصد آبادنی شهر و طرح نو دارن!

این همه دارن از جون و مال و وقتشون هزینه می کنند فقط به قصد خدمت ،اون وقت من باز برای

اینکه انتقالیم جور نشده ناراحتم!انگار نیتم خالص نیست ،اگه قصدم خدمت باشه ،راه دورتر ،

خدمت بیشتر،ثواب بیشتر!!

دیروز تو یه ویژه نامه  تبلیغاتی ،نامزدها ازخودشون نوشته بودند.اکثرا نوشته شده بود کمتر

کسی هست که خانم یا آقای فلانی رو نشناسه!!!

اما من واقعا نمی شناختم .تازه اسم و عکس شهردار و استاندار رو دیدم.

احتمالا من زیادی بی خبرم و بقیه مردم شهر  با همه این حضرات آشنایی کامل دارند.

برام جالب بود که  جوونی که به زور30سال داره چطور تا الان این همه   پست و سمت داشته،

یعنی چقدر توانمند بوده!

یکی از آقایون در سوابقش نوشته:مدت 138 ماه سابقه حضور مستمر در جبهه های نبرد حق علیه باطل!

جنگ ایران و عراق 8سال بود  یعنی 96=12*8ماه ،موندم 42 ماه باقیمانده ایشون تو کدوم جبهه  حضور داشتند؟

البته امکان داره اشتباه تایپی باشه.

دلم به حال کارگرای شهرداری میسوزه که تاچندوقت بایدچند برابر کار کنند.

دلم به حال این همه کاغذ و حیف و میل می سوزه!

امیدوارم هرچه زودتر شهر به چهره سابقش برگرده


--------------------

پی نوشت ۱:

آدمی به خودی خود نمی افتد...اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که به خدا تکیه نکرده است...

 

پی نوشت ۲:

معلممان ميگفت زير کلماتي که نميدانيد خط بکشيد...

حالا بعد اين همه سال...

اين همه عمر...

اين همه کتاب...

به زيرهمه دنيا خط کشيدم

من هشتمین آن هفت نفرم

سگ اصحاب کهف گریست و گفت:من هشتمین آن هفت نفرم.

با من این گونه نکنید...

آیا کتاب خدا رانخوانده اید؟

آیا نمی دانید پروردگار چگونه از من به نیکی یاد می کند؟

هزارسال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم،

امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود،

اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دد و دام شده است.

دست هایی از خشم و خشونت دارید،می درید و می کشید،

 

دندان تیزکرده اید و جهان را پاره پاره می کنید.

این سگ که آن همه از آن نفرت دارید،نام من است،اما خوی شماست.

چرا نیاموخته ایدکه به دیگری گوش دهید،شاید دیگری سگی باشد،

اما حقیقت را گاه از زبان سگی باید شنید.

سگ اصحاب کهف به غارش برگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا دوباره اورابه خواب ببرد.

خدا نوازشش کردو برای ابد به خواب رفت.

.....

عرفان نظر آهاری- من هشتمین آن هفت نفرم

----------------

پی نوشت ۱:

گرگ شده اند اینروزها ...

کافی است سر به زیر باشی

با بره اشتباهت میگیرند

خیز برمیدارند برای دریدنت

 

پی نوشت ۲:

پرنده ای نفرین شده ایم

که سهممان از پریدن

تنها در بازی کلاغ پر است

زندگی...

 

زندگی شاید ،


شعر پدرم بود ، که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

...

زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد ،

قدر این خاطره را دریابم

 

ودر این سالها حس می کنم که دیگر  در سرازیری عمر قرار گرفته ام ، روزها و سالها باشتاب می آیند و می روند

و من هنوز به خود نیامده ام،هنوز کار خاصی نکرده ام،هنوز در خوابم...

"کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی،ره زکه پرسی ،چون باشی..."

ولی خوشحالم که هنوز فرصتن زیستن دارم .

باور دارم که هرصبح که بیدار می شوم یعنی خداوند هنوزبه من امیدوار است،هنوز فرصت وجود دارد،

می توان برگشت،می توان بهتر بود ....

وسالروز تولد شاید تلنگری است که عمر سریع تر از آن چه فکرش را بکنی می گذرد پس حال رادریاب..

------------------

پی نوشت ۱:

ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاورید

شاید خدا دارد :

آرزوی کودک دست فروش را برآورده میکند.

پی نوشت ۲:

اگر اهالی روستا،به تنهایی آدم ها به اندازه جان گوسفندی اهمیت می دادند ،هیچ گاه چوپان بیچاره دروغ

نمی گفت!

خاطره مسیر

  ظهرها ازمدرسه با تاکسی بر می گشتم.

تاکسی هایی که باهاشون میشه لذت مسابقات رالی رو حس کرد!!

فاصله بین دوشهر را به اندازه طی یه مسیر درون شهری طی می کنند.

هربار که سوار میشم ،میگم خدایایادت باشه  دخترم منتظرمه!

یه روز ظهر که خسته از مدرسه برمی گشتم سوار تاکسی شدم و صندلی عقب نشستم یه دختر جوون و درشت

هیکل  18-19ساله هم کنارم نشست . دختر زیبا بود و آرایش غلیظی هم کرده بود.

کنارش یه مرد مسن بالای 50 سال. مرد سرووضع مرتبی نداشت.موهاش کم و اکثرا سفید یه کت کهنه و...

صداشون انقد بلند بود که همه حرفاشون رو ناخواسته بشنوم .

ازحرفاشون این طور برداشت کردم که پدر و دختر هستند.قرار بود با هم برن خرید .

دختر یه مدل دامن تن یکی از اقوام دیده بود و دوست داشت زودتر شبیه همون رو بخره.

عین دختر بچه های  5-6 ساله که قراره با ذوق و شوق برن خرید عروسک مورد دلخواهشون!

لحن دختر خیلی صمیمی و مهربون بود.

از این که پدری که مشخص بود دستش نسبتا خالیه ولی رابظش با دخترش انقدر گرمه لذت بردم .

دختربا  دستای نرم و لطیفش ،دستای پینه بسته  مرد را تو دستش گرفته بود و مشخص بود که

خیلی خوشحاله. یه ریز با صدای بلند حرف می زد و مرد فقط هروقت ازش سوال می شد جواب می داد.

انگار از پرحرفی دختر کلافه بود ..

کم کم مشکوک شدم.

انگار پدرش نبود!!نامزدش بود!!!!

دفعه قبل بلوزی براش خریده بود و همه دختر خاله ها حسودیشون شده بود!!

کلا همه فامیل دارن به بخت و اقبالی که بهش رو کرده حسادت می کنن!!

یه پیراهن هم دلش می خواست که نامزدش با صبوری می گفت صبر کن پول دستم بیاد اونو هم میخرم برات!!

حرف به خرید طلا رسید. مرد گفت صدهزار تومن برای طلا کنار گذاشتم!!

دخترک ابرو تو هم کشید صد تومن؟؟؟خبرنداری چقدر طلا گرون شده؟ من یه گردن بند ساده دیدم 230 تومن!!

و مرد می گفت ناراحت نباش بهم فرصت بده ،اگه پول دستم بیاد برات می خرم!!!

بحث به تاریخ عروسی رسید ...

حالم داشت بد می شد!!

کاش زودتر برسیم......

-------------------------------------

پی نوشت 1:

وقتے قهرمان جهان شدم ؛

آنگاه فهمیدم که باید بیشتر خم شوم ؛

تا مدال قهرمانے را به گردنم بیاویزند

  "جهان پهلوان غلامرضا تختـے"

پی نوشت 2:

دیگر احتیــاط لازم نیستــــــ… شکستنی ها شکست،هرطورمایلید حمل کنید!