شکرگزاری

یه موضوعی چند وقت ذهن منو درگیر کرده ،براش جواب قانع کننده ای هم پیدا نمی کنم .

 شکر گزاری ازخدا کار بسیار خوبیه که اکثر ما آدمها ازش غافلیم.

بیشتر از خدا شاکی هستیم تا شاکر.

روزها و هفته ها و ..میان یه باریادمون نمی افته خدا روبابت نعمت هایی که بهمون داده شکر کنیم .

اما تامی بینیم کسی نقص مادرزادی داره،یه بیماری صعب العلاج داره،بچه مریض داره،یه گرفتاری سخت داره

و.....سریع یاد این می افتیم که خدایا شکرت!هزاربار شکرت!! این شکرگزاری یعنی چی؟؟

یعنی خدایا شکرت که یکی مشکل داره و من ندارم؟ا

نگار درد و سختی اندازه و حجم مشخصی داشته که وقتی خدا تقسیم می کرده مایه جورایی  در رفتیم؟؟

 یا یادمون می افته که ما چقدر خوشبختیم و اون بنده خدا لابد بدبخت!!!

یا....

 چند روزقبل بعد ازدیدن یه کلیپ راجع به توانایی های یک انسان معلول همین بحث با یکی از دوستام پیش اومد.

 آخر بحث ،ایشون نتیجه گرفتند که خداوند این افراد رو مایه عبرت ما قرارداده تا ما حواسمون به زندگیمون باشه

 و قدر بدونیم!!!

این دیگه نهایت بی انصافیه. ی

معنیش اینه که  من انقدر مهم هستم که برای عبرت گرفتنم خداوند به یکی دیگه سختی میده تا من به

 خودم بیام؟؟یعنی خدا انقدر  بیرحم و بی انصافه یا راه حل دیگه ای برای تذکردادن من نبوده؟؟

 اگه من خودم یه آدم مشکل دار باشم،این استدلال تا چه حد منو از خدا شاکی می کنه؟؟

 که خدایا شکرت که به من سختی دادی تا بندگان آسوده و ناسپاست با دیدن من یاد شکرگزاری تو بیافتند؟؟؟

من فکر می کنم این شکرگزاری بجای ثواب گناه داره.

چرا فکر می کنیم ما خوب و بد،نعمت و نقمت را درست تشخیص میدیم!!!

شاید چیزی که ما اون رو نقص و مشکل می بینیم ،یه جور رحمت و برکت برای اون انسان باشه.

جدیدا سر مسائل مختلف ،حرفها و رفتارهایی که یه عمر اصلا به درست و غلط بودنش فکر نمی کردم 

بیشتر فکر می کنم و نتیجه می گیرم بهتره  اصلا درباره چیزی و کسی قضاوت نکنم !!

بهتره بیشتر به حرفهامون دقت کنیم، شاید حرفهای ساده و خوب ما دل یکی دیگه رو بشکونه...

اداره ما!!

سالی که به استخدام آموزش و پرورش در آمدم ،اداره ما یک ساختمان دو طبقه جمع و جور بود که همه

 واحدهای اداری هم در آن مستقر بود.

 چند سال بعد یک ساختمان 4 طبقه بزرگ برای اداره ساخته شد که سر در آن نام یک مدرسه حک شده

 بود .گویا مجوزی برای ساخت اداره وجود نداشت.

 طبقه پایین به واحدهای کارگزینی و بایگانی و طبقه آخر برای حراست و ریاست در نظر گرفته شد و

 سایر واحدها در دوطبقه دیگر.

 ساختمان قبلی هم دوسه سالی به مدرسه نمونه واگذارشد و بعد ازساخت یک مدرسه جدید با امکانات

 بهتر ،مجدد ساختمان در اختیار اداره قرار گرفت و واحدهای ضمن خدمت و پژوهش سرا در آن مستقر شدند.

 سال 90 در دبیرستان مجاور اداره مشغول شدم که در آذر ماه به مدرسه جدیدی که توسط یک بانوی خیر

 برای خیرات و به نام همسرش ساخته شده بود اسباب کشی کردیم.

در ساخت مدرسه ،انصافا نهایت سلیقه به کار برده شده بود و به قول مسئولین اداره یکی از مجهزترین

و زیباترین مدارس کشور محسوب می شود.

 و اما مدرسه ای که خالی شد باز در اختیار اداره در آمد.

یک ساختمان 4طبقه بزرگ دیگر. اوایل فقط ضمن خدمت و کلاسهایش در آن مستقر بود ولی بعد از مدتی

 بعضی از واحدهای دیگر هم به آن منتقل شدند. مثلا یک طبقه فقط به مقطع ابتدایی اختصاص دارد.

چند روزقبل برای انجام کاری به اداره رفتم مجبور شدم بین دوساختمان چندبار رفت و آمد کنم

 در ساختمان اصلی اداره آسانسور گذاشته بودند.

 و در ساختمان مجاور در دوطرف راهرو پایه های بلند و روی هرکدام یک کولر بزرگ.

 برای هر اتاق که روزی شاید بیش از 30 دانش آموز در آن درس می خواندند،الان یک یا دو کارمند

نشسته اند ویک کولر بزرگ برای اتاقشان تعبیه شده!

 حقیقتا این همه کولر یک جا ندیده بودم. باید از بین راهروی کولرها حرکت می کردی.

و بدجور دلم به حال این حیف و میل سوخت. آیاوجود این همه کولرواقعا ضرورت داره؟

به جای آن اگر سیستم تهویه مطبوع کار می کردند شاید هزینه کمتری از خرید این همه کولر داشت.

فکر می کردم بارسیدن فصل سرما ،این کولرهاکجا نگهداری می شوند؟

 فکر نمی کنم در هیچ شهر و منطقه ای برای اداره آموزش و پرورش دوساختمان 4طبقه که هرکدام

می توانند محل تحصیل 600دانش آموز باشند و یک ساختمان 2طبقه اختصاص داده شود.

 واقعا چه لزومی برای ساخت مدرسه جدید بود؟؟

 اگرخیر محترم می دانست که واقعا نیازی به ساخت مدرسه نیست شایددر منطقه دیگری این کار را انجام

می داد , و یا کار دیگه ای می کرد.

 یاد سالهایی افتادم که تو همین منطقه در مدارسی درس می دادم که چهر های رنگ پریده خیلی از دختران در

سن رشد که نشون می داد خیلی وقته غذای خوبی نخوردند ،آزارم می داد. بچه هایی که وقتی در

 جریان مشکلاتشون قرار می گرفتم از سنگینی بار سختی هایی که تو این سن باید تحمل می کردند دلم

می لرزید وباعث می شد  تحسینشون کنم  و برای نمرات کمشون هم احترام قائل بشم.

 البته بچه های دبیرستانی بزرگتر هستند و یاد گرفتند که چطور با سیلی صورتشون رو سرخ نگه دارند.

 بعضی از حرف های معلم های ابتدایی ،آدم رو داغون می کنه.

بچه هایی که پدرانشون یا زندان هستند یا بیکار یا پدر و مادر طلاق گرفتند و از بچگی خیلی چیزها رو باید

 درک کنند.

 بچه هایی که در جشن تکلیف خوشحال نیستند چون اولیا پول هزینه چادر را پرداخت نکرده اند.

بچه هایی که شب عید باید منتظر کفش و لباسهای دست دوم باشند.

بچه هایی که اردو نمیشه برن چون پول رفتن به اردو را ندارند.

 و چقدر تلخ بود برام وقتی شنیدم بعضی بچه ها جایزه شاگرد اولی رو نمی گیرن چون پول جایزه که باید

توسط اولیا داده بشه را خانواده هاشون پرداخت نکردند و معلم باید بچه رو توجیه کنه که اگه جایزه نگرفتی

بخاطر این نبوده که دختر زرنگی نبودی بلکه پولش را پدر و مادرت ندادن و...

حالاتصور نکنید این جایزه ها خیلی چیز گرون قیمتی هستند .یه خط کش ،یه جامدادی و...در این حد!!

بچه هایی که معلوم نیست شبها سیر میخواین یا نه.... و بعد معلم باید به اجبار از بچه ها کمک به

مدرسه و هزینه هوشمند سازی مدارس و حتی جشن نیکوکاری را جمع کنه!!

و معلمی پیش مدیر  عزیزتره که بتونه پول بیشتری جمع کنه!!

 داشتم فکر می کردم با پولچند تا از این  کولرها میشد چند کلی جایزه گرفت و دل کلی بچه رو شاد کرد.

چند تا چادر جشن تکلیف میشه تهیه کرد.....

میشه آبروی چند تا پدر ومادر را پیش بچه هاشون خرید و شب عید دل اون بچه ها رو شاد کرد!!!

....