ظهرها ازمدرسه با تاکسی بر می گشتم.

تاکسی هایی که باهاشون میشه لذت مسابقات رالی رو حس کرد!!

فاصله بین دوشهر را به اندازه طی یه مسیر درون شهری طی می کنند.

هربار که سوار میشم ،میگم خدایایادت باشه  دخترم منتظرمه!

یه روز ظهر که خسته از مدرسه برمی گشتم سوار تاکسی شدم و صندلی عقب نشستم یه دختر جوون و درشت

هیکل  18-19ساله هم کنارم نشست . دختر زیبا بود و آرایش غلیظی هم کرده بود.

کنارش یه مرد مسن بالای 50 سال. مرد سرووضع مرتبی نداشت.موهاش کم و اکثرا سفید یه کت کهنه و...

صداشون انقد بلند بود که همه حرفاشون رو ناخواسته بشنوم .

ازحرفاشون این طور برداشت کردم که پدر و دختر هستند.قرار بود با هم برن خرید .

دختر یه مدل دامن تن یکی از اقوام دیده بود و دوست داشت زودتر شبیه همون رو بخره.

عین دختر بچه های  5-6 ساله که قراره با ذوق و شوق برن خرید عروسک مورد دلخواهشون!

لحن دختر خیلی صمیمی و مهربون بود.

از این که پدری که مشخص بود دستش نسبتا خالیه ولی رابظش با دخترش انقدر گرمه لذت بردم .

دختربا  دستای نرم و لطیفش ،دستای پینه بسته  مرد را تو دستش گرفته بود و مشخص بود که

خیلی خوشحاله. یه ریز با صدای بلند حرف می زد و مرد فقط هروقت ازش سوال می شد جواب می داد.

انگار از پرحرفی دختر کلافه بود ..

کم کم مشکوک شدم.

انگار پدرش نبود!!نامزدش بود!!!!

دفعه قبل بلوزی براش خریده بود و همه دختر خاله ها حسودیشون شده بود!!

کلا همه فامیل دارن به بخت و اقبالی که بهش رو کرده حسادت می کنن!!

یه پیراهن هم دلش می خواست که نامزدش با صبوری می گفت صبر کن پول دستم بیاد اونو هم میخرم برات!!

حرف به خرید طلا رسید. مرد گفت صدهزار تومن برای طلا کنار گذاشتم!!

دخترک ابرو تو هم کشید صد تومن؟؟؟خبرنداری چقدر طلا گرون شده؟ من یه گردن بند ساده دیدم 230 تومن!!

و مرد می گفت ناراحت نباش بهم فرصت بده ،اگه پول دستم بیاد برات می خرم!!!

بحث به تاریخ عروسی رسید ...

حالم داشت بد می شد!!

کاش زودتر برسیم......

-------------------------------------

پی نوشت 1:

وقتے قهرمان جهان شدم ؛

آنگاه فهمیدم که باید بیشتر خم شوم ؛

تا مدال قهرمانے را به گردنم بیاویزند

  "جهان پهلوان غلامرضا تختـے"

پی نوشت 2:

دیگر احتیــاط لازم نیستــــــ… شکستنی ها شکست،هرطورمایلید حمل کنید!