صبح یک روز دلگیر پاییز ، دختر مثل روزهای قبل ، بعد از روانه کردن دخترش به مدرسه راهی خانه مادرش شد تا هم مادرش در آن روزهای سخت تنها نباشدو هم با هم راهی بیمارستان بشوند .
سرچهار راه پیرمرد با التماس از رهگذران می خواست که چسب زخم و خودکار هایش را بخرند.
دختر که در آن روزها به هرکس می رسبد از ته دل التماس دعا میگفت و هم دلش از شنیدن التماس های پیرمرد به درد آمده بود تصمیم گرفت از پیرمرد خرید کند.اسکناس
ده هزار تومانی را به پیرمرد داد پیرمرد که خوشحال شده بود کلی چسب و خودکار داد و شروع کرد دعا کردن خدا بچه ها تو حفظ کنه خدا...دختر امان ندادبا گریه گفت فقط برای بابام دعا کن!!و تا رسیدن به خانه پدری اشک ریخت.
باران گرفت .هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که از بیمارستان خبر فوت پدرش رسید...
خدایا پیرمرد چه دعایی کرده بود... شاید پدر راحت شده بود.
آن صبح دلگیر پنجم آبان بود و دختری که خداوند تمام دعاها و نذر و نیازهایش را نشنید ....
+ نوشته شده در دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط نسرین باقری
|