این روزهایم...

 

به نام خدایی که؛
دغدغه ی از دست دادنش را ندارم
...

روزهای پایانی سال 91 هم دارن سپری میشن.

یک سال دیگه هم از عمرمون گذشت.

باز هم سال نو و باز هم قول و وعده به خودمون و آرزوهای رنگ و وارنگ برای خودمون و عزیزانمون .

یادش بخیر بچه که بودیم از همه چی لذت می بردیم.

انتظار روز آخر مدرسه (که البته زمان ما امتحانات ثلث دوم بود)!

اگه تکلیف عید داشتیم تند تند می نوشتیم تا خیالمون راحت بشه.

منتظر دیدن برنامه ها و فیلم های تلویزیون بودیم.

ذوق این که تو کارای خونه سهمی داشته باشیم.

مخصوصا موقع شستن  فرش و...ازخدامون بود که آب بازی کنیم .

ذوق پوشیدن لباس و کفش نو

ذوق گرفتن عیدی...

اما الان هیچ کدوم از این ذوق و شوق ها همراه من و یا خیلی ها نیست.

گاهی  که مریمو می بینم چقدر ذوق عید را  داره ته دلم دعا می کنم این ذوق و شوق ها همیشه

همراهش باشه.

از اول مهر،هرهفته تقویم را جلوش می گذاره،تعطیلی ها و 5شنبه و جمعه ها را کنار می گذاره و

می شماره که چند روز دیگه تا عید مونده .کی تولدم میشه. روز اول عید چی بپوشم روز دوم ،تولدم

،وکادو چی برام می گیرید وکیکم چطوره؟مامان دیر نشه!

مامان هنوز ماهی نخریدیم ،مامان لاک چه رنگی بخرم و......

امسال هرچی ازش خواستم کوتاه بیاد و از خیر تولد بگذره و یه جشن کوچیک خودمون داشته باشیم زیر

بار نرفت!

چه کنیم!مائیم و این تک دختر ..

امروز تقریبا کارهای خونه تکونیم تموم شد و از این بابت  خیالم راحت شد.

تو مدرسه هم درسام کمی جلو افتادو نگرانیم کم شد.

من نمیدونم چه آزاریه هرسال دم عید یادشون می افته دوره های ضمن خدمت برای فرهنگیان عزیز

 برگزار کنند.

دو دوره اقدام پژوهی و فن آوری که علاوه بر سی دی باید کار عملی هم انجام می دادیم.

برای فن آوری باید محتواسازی می کردیم.

یکی از نزدیکان چند نمونه کاری که داشت برام ایمیل کرد ولی هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم قبول

کنم برای کاری که انجام ندادم امتیار بگیرم.

چند روز وقت گذاشتم و خودم انجام دادم. یه پروژه هم برا اقدام پژوهی هست که هنوز کاری نکردم.

 

دیروز چند تا از کتاب های جلال آل احمد را خریدم و مشتاقم که بخونم.

قلم جلال آل احمد را دوست دارم .ساده و روان می نویسه.

از کتابهایی که قبلا خووندم زن زیادی را هنوز خوب تو ذهن دارم .داستان سمنوپزان و همون زن زیادی که

کلاه گیس به سرداشت

دوست دارم این چند روز با خودم خلوت کنم و یک کم روح خودمو تکون بدم!!

فکر می کنم نیاز به خونه تکونی اساسی داره

امیدوارم تو این زمینه موفق باشم.

ببخشید که هرچی به ذهنم رسید را نوشتم!!

-----------------------------------

پی نوشت۱:

 دستم بوی گل میداد، مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند اما هیچ کس فکر نکرد شاید من شاخه گلی

کاشته باشم!

پی نوشت۲:

شیرین بهانه بود

فرهاد تیشه میزد تا نشنود،

صدای مردمانی را که در گوشش میخواندند:

دوستت ندارد!!

پی نوشت ۳:عکس ابتدای پست تخته کلاس دوم ریاضی است.

چهارشنبه تو مدرسه جشن بود عکس های خیلی خوبی از جشن دارم اما فکر کنم گذاشتنش درست نباشه!

نازنین خالق...

پس از اَفرینش اَدم ،خدا گفت به او:


نازنینم اَدم....


با تو رازی دارم !..


اندکی پیش تر اَی ..


اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.


... زیر چشمی به خدا می نگریست !..


محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .


نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!..


یاد من باش ... که بس تنهایم !!.


بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!


به خدا گفت :


من به اندازه ی ....


من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...

به اندازه عرش ..نه ....نه


من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!


اَدم ،.. کوله اش را بر داشت


خسته و سخت قدم بر می داشت !...


راهی ظلمت پر شور زمین ..


طفلکی بنده غمگین اَدم!..


در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط ...


زیر لبهای خدا باز شنید ،...


نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...


نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...


که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!


نازنینم اَدم .... نبری از یادم ؟؟!!!!..

 

بعد نوشت:

بهار در راه است.

گویا آمدن بهار برخی را متوهم کرده  تا آن جا که خود را بهار می نامند.....