داستان بیمه طلایی من

 

بیش از یک سال است که فرهنگیان کارت بیمه طلایی دارند.

در طول این مدت فقط یک بار برای آزمایش از بیمه استفاده کردم.

البته نه این که مشکل نداشتم دکتر رفتن  همیشه برام سخته.

اما وجود کارت همیشه  یک دلگرمی بود .

 تا این که بعد تعطیلات عید دندان نازنینم  به درد آمد.

گفتیم مهم نیست ما که  بیمه طلایی داریم پزشک طرف قرار داد و غیر قراردادهم که اهمیتی ندارد.

به  دندانپزشکی که قبلا هم یک بار پیشش رفته بودم وانصافا کارش خوبه و  تنها عیبش حرف زدن 

بیش از حد در حین کار است مراجعه کردم  (البته سر همین حرف زدن های اضافه یک بار دندان خواهر

زاده ام را اشتباه کشید !!) ایشون گفتند کار دندون شما تخصصیه و دکتر متخصص ریشه معرفی کردند که

پیش ایشون برم.

 برای گرفتن نوبت زنگ زدم گفتند یک هفته دیگه!.

به چند پزشک دیگه هم زنگ زدم که هیچ کدام زودتر ازیک  هفته نوبت نمی دادندالبته جالبه که چطور

یک نفر باید بتونه دندان درد را یک هفته تحمل بکنه ؟

من که بدجور از درد کلافه شده بودم   از اینترنت لیست دندانپزشکان طرف قراداد بیمه طلایی را پیدا کردم.

 البته تازه فهمیدم که اکثر دندانپزشکها عمومی هستند و تعداد داندانپزشکان متخصص خیلی کمه.

به یکی از کلینکهای طرف قرارداد زنگ زدم وقتی برا فردا ساعت 10 نوبت داد کلی ذوق کردم.

صبح سرساعت رفتم. یه فرم مشخصات دادند و گفتند قبل هرکاری 50 هزار بپردازید که ما پرداختیم.

تو مطب  یه پسر 18-19 ساله بود که با دوستش اومده بود هرچی آمپول بی حسی می زدند دندونش

سِر نمی شد تا می خواستند  رو دندونش کارکنند فریاد می کشید میومد بیرون به من  گفت خانم بی

خیال بشین برین جای دیگه  اینا کار بلد نیستند!!

همون موقع مادرش باهاش تماس گرفت گویا می گفت تودیگه  مردشدی داد میزد مرد شدم تانک که

نشدم!!

خلاصه بعد کلی انتظار نوبت ما شد .

یه خانم منشی قلم و کاغذ گرفت وما دهان مبارک را باز کردیم و  دکتر شروع کرد هر ایرادی تو دهان ما

دیدند گفتند و نوشتند بعد عکس گرفتند و گفتند دندون شما کار تخصصی میخواد کار ما نیست .

یه دندونتون که سالمه به پرکردگی خیلی  سطحی نیاز دارد. 

من  که دهنم باز بود و نمی توانستم صحبت کنم با سراجازه دادم  شاید کمتر از یک دقیقه پرکردن (خال) انجام شد.

از محیط کلینیک خوشم نیومده بود گفتم باقی کارهاتون برای جلسه بعد.

دوسه روزبعد رفتم که تسویه کنم .گفتند این برگه را ببرید به اداره تایید کنه برای ما بیاورید تا تسویه

کنیم.

خلاصه یه نسخه نوشته بودند هر چی که به ذهنشون رسیده بود نوشته بودند فاکتوری بالای 300 هزار

تومان.

اداره که رفتیم گفتند باید پیش پزشک معتمد که در شهریار هست بری تایید کنه.

من که حوصله این همه رفت و آمد را نداشتم از خیرش گذشتم.

50 هزار  تومن بابت یک خال دادیم و رفت.

درد دندون هنوز اذیتم می کردتاچندروز بعد پیش متخصص ریشه رفتم .

پزشک جوانی که هم برخورد بسیار خوبی داشتند و هم به کارشون مسلط بودند .

دو جلسه روی دندانم کار کردند خیلی سخت بود.

هزینه ترمیم ریشه را دادیم وبا افتخار گفتیم لطفا هزینه را فاکتور کنید که ما بیمه طلایی داریم.

بعد از ترمیم ریشه پیش دکتر اول(پرحرف)  رفتم تا پرکردن همان دندان را انجام بدهد .

چیزی نزدیک 300 هزار بابت یک دندان پرداختیم و امیدوار بودم که از بیمه طلایی 200تومنی برمیگرده.

هرچه همسرجان گفتند  فاکتورها  را بده تا از بیمه تکمیلی استفاده کنم با افتخار گفتم ببخشید

جایی که بیمه طلایی هست بیمه تکمیلی چه کاره است؟؟بالاخره با فاکتورها به اداره مراجعه کردم

(روزهای اول اردیبهشت) گفتند تا بستن قراداد جدید باید صبر کنید.  

مدتها گذشت.تا به سلامتی قرارداد بسته شد و کارتها صادر شد و دیروز به اداره مراجعه کردم.

نماینده بیمه گفتند دستور العمل عوض شده.

پزشک ابتدا باید لیست کارهایی که قرار است بر دندانهای شما انجام شود را بنویسد بعد نزد پزشک

معتمد بروید لیست تایید شود بعد پزشک کارهای مربوطه را انجام دهد  بعد پرداختن هزینه فاکتورها را

بیاوریدتا چند ماه بعد براتون واریز بشه.

گفتم حالا که بیش از  دو ماه و نیم از کار من گذشته چه باید بکنم گفتند شرمنده برای شما دیگه  

نمیشه کاری کرد.

البته مقصر دندون من  بوده  که نمی دونسته  نباید  درفاصله بین  دو قرارداد درد بگیره .

دیشب به  همسرم گفتم راستی من فاکتورها را بدم از بیمه تکمیلی برام استفاده کنی؟؟

گفتند الان که دیگه تاریخش گذشته ...

بیش از یک سا ل هست که هرماه مبلغی بابت بیمه طلایی پرداخت می کنیم و

این هم استفاده ما از  کارت بیمه طلایی !! 

 

میلاد نور مبارک

الهم عجل لولیک الفرج

دیرگاهیست در درونم غوغایی برپاست...
به گمانم که کسی می آید!
شاید تو باشی،
ای موعود!

 

میلاد نور مبارک

شعری از هوشنگ ابتهاج

 

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند

 

به یاد مادربزرگم

 

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری ست

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید...

و با این حال مرگ عزیزان واقعیتی تلخ و دردناک است.به سن و سال هم بستگی ندارد.

عزیز همیشه عزیز است.

16 تیر یادآور خاطره تلخ فوت مادربزرگ عزیزم می باشد.

مادربزرگم از نظر من مهربانترین و دوست داشتنی ترین مادربزرگ دنیا بود.

زنی با ایمان ، محکم ، صبور و مقتدر که نزد همه احترام داشت.

طبق شناسنامه اش متولد سوم ثور 1300 بود .

همسرش را در 20 سالگی ازدست داد و  عاشقانه تمام جوانیش رابه پای  تنها فرزندش(پدرم) گذاشت.

 و ما 4 نوه بزرگترین سرمایه هایش بودیم.

نمازهایش را   سروقت می خواند آن هم کلی نماز اگرچه بعضی کلمات را اشتباه تلفظ می کرد:قلف والله

احد یادعای کویت (کمیل).

با این حال سرزنده بود .عاشق شیک پوشی ما بود.دوست داشت در میهانیها تک باشیم و

 انصافا سلیقه اش حرف نداشت.

همیشه همراهش شکلات و تنقلات بود و این باعث محبوبیتش نزد بچه ها بود.

در هر میهمانی بچه ها با ذوق به استقبالش می آمدند و بعد چند دقیقه سهمیه خود را دریافت

می کردند.

شبها برایمان قصه تعریف می کرد و روزها  همبازی ما در خاله بازی هایمان می شد.

از کودکی ترس از دست دادنش را داشتم و شبها  موقع خواب برای طول عمرش دعا می کردم.

از زمان خاله بازیهای کودکانه من و خواهرم به فکر تهیه جهیزیه ما  بود.

بسیاری از وسایل زندگیم هدیه های آن نازنین است.

البته  نسبت به درس و نمره های ما هم حساس بود.

آن قدر با مهر بود که در روزهای آخرزندگیش گردنبند و گوشواره ای به امانت به مادرم سپرد تا برای فرزند

من (آن روزها من مجرد بودم) یادگار باشد.

اگر برایش هدیه ای می خریدیم با اشتیاق  قبول می کرد و لی استفاده نمی کرد و چند روز بعد دوباره

به ما بر می گرداند تا  خود استفاده کنیم.

وقتی مسافرت می رفت  با یک چمدان پر از سوغات بر می گشت.

همواره تلاش می کرد شادمان کند و از شادی ما شاد می شد.

زیبا بود با چشمانی خاکستری و پوستی صاف که فقط در ماههای آخر کمی چروک شده بود.

زمستان 74 یک ماه در بیمارستان بستری بود .روزی که رفت تازه فهمیدیم  سرطان ریه داشته و پدرم

که از وابستگی شدید ما اطلاع داشت برای آن که ناراحت نشویم به کسی نگفته بود.

تیرماه 75 بی آن که کسی جرات داشته باشد برزبان آورد همگی  می دانستیم روزهای پایانی بودنش

با ماست..

امتحانات دانشگاه را می دادم و دائم نگران حالش بودم.

دوسه روز آخر به سختی نفس می کشید .

صبح جمعه 16 تیر پدر ومادرم با زحمت به  بیمارستانش  بردند اما  دکتر گفته بود ماندنش در منزل بهتراست.

آن روزدایم صلوات می فرستاد .از ظهر هر لحظه  چهره اش نورانی تر و سفید تر می شد.

نمازهایش را خوابیده خواند.

هربار حالش را می پرسیدیم با خنده می گفت نگران نباشید خوب خوبم و سرانجام در ساعت 12 شب

16 تیر 75 با ما وداع همیشگی کرد..

15سال است که جایش در بین ما خالی است ولی همیشه به یادش هستیم...

روحش شاد

----------------------------------------------

پی نوشت: این عکس تسبیح مادربزرگم است .

این تسبیح تقریبا همسن من است.وقتی چندماهه بودم مادربزرگم به حج رفته بود و این تسبیح را برای

خودش گرفته بود.بعد از فوتش به عنوان یادگار به همراه دارم.

خدایا تو را می خوانیم...

وقتي‌ قلب‌هايمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هايمان‌ مي‌شود،
 
وقتي‌ نمي‌توانيم‌ اشك‌هايمان‌ را پشت‌ پلك‌هايمان‌ مخفي‌ كنيم‌ ،
 
و بغض‌هايمان‌ پشت‌ سر هم‌ مي‌شكند،
 
وقتي‌ احساس‌ مي‌كنيم‌ بدبختي‌ها بيشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بيشتر از صبرمان؛
 
وقتي‌ اميدها ته‌ مي‌كشد و انتظارها به‌ سر نمي‌رسد،
 
وقتي‌ طاقتمان‌ طاق‌ مي‌شود و تحملمان‌ تمام...
 
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنيم‌ به‌ تو احتياج‌ داريم‌ و مطمئنيم‌ كه‌ تو،
 
فقط‌ تويي‌ كه‌ كمكمان‌ مي‌كني...
 
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا مي‌كنيم، تو را مي‌خوانيم.
 
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ مي‌كشيم، تو را گريه‌ مي‌كنيم، تو را نفس‌ مي‌كشيم.

وقتي‌ تو جواب‌ مي‌دهي،
 
‌ دانه‌دانه‌ اشك‌هايمان‌ را پاك‌ مي‌كني‌ و يكي‌يكي‌ غصه‌ها را از توي‌ دلمان‌ برمي‌داري،
 
‌ گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هايمان‌ را باز مي‌كني‌ و دل‌ شكسته‌مان‌ را بند مي‌زني،
 
‌ سنگيني‌ها را برمي‌داري‌ و جايش‌ سبكي‌ مي‌گذاري‌ و راحتي؛
 
‌ بيشتر از تلاشمان‌ خوشبختي‌ مي‌دهي‌ و بيشتر از لب‌ها، لبخند،
 
‌ خواب‌هايمان‌ را تعبير مي‌كني‌ و دعاهايمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهايمان‌ را برآورده،
 
‌ قهرها را آشتي‌ مي‌كني‌ و سخت‌ها را آسان.
 
‌ تلخ‌ها را شيرين‌ مي‌كني‌ و دردها را درمان،
 
‌ نااميدها، اميد مي‌شود و سياه‌ها سفيد سفيد...
 
خدایا
 
تورا صدا میکنیم ،تو را می خوانیم

عید مبعث مبارک

وآن شب تا سحر غار حرا خورشید باران بود

زمان،دل بی قرار لحظه تکوین قرآن بود

سکوت لحظه ها را می شکست از آه خود مردی

که در هر قطره اشک او غمی دیرین نمایان بود

امین مکه را می گویم آن نارفته مکتب را

یتیم خسته آری او که چندین سال چوپان بود

هُبَل آن سو میان کعبه در آشفته خوابی سرد

و عزی غرق حیرت از خدا بودن پشیمان بود

حضور عرشیان را در حریم خود حرا حس کرد

که «اقرأباسم ربک» یا محمد ذکر آنان بود

شاعر: محمود شریفی

تابستان  90هم رسید

                                 

 

 

فرارسیدن تابستان گرم 90 مبارک.

به همین سرعت زیباترین فصل سال بهار تمام شد.و این یعنی یادمان بماند که هیچ بهاری ماندنی

نیست...

انگار چند رورز قبل بود که استرس کارهای عید را داشتم و بعد استرس مدرسه و..تمام شد.

و به همین سرعت که  تابستان آمده به همین سرعت هم  می رود.

بعضی وقتها فکر می کنم دوران کودکی زمان کندتر می گذشت.

این سالها انگار عقربه های ساعت و روزهای هفته فقط قصد سبقت گرفتن از هم رادارند.

بیست روزی از تعطیلات من می گذرد.

در این مدت جدای کارهای روزمره و درگیری های مربوط به مدرسه دخترم (که هنوزبلاتکلیفم و شاید در

پستی مفصل به این موضو ع بپردازم) و کلاسهایش ، در فرصتهای خالی بیشتر سرم با کتاب

گرم بود.

کتابایهایی از مقوله های کاملا متفاوت.

اولین کتابی که در دست گرفتم چاپ 110 ام کتاب 800 صفحه ای  "دا"  خاطرات سیده زهرا حسینی

از روزهای جنگ بود. اوایل کتاب به معرفی خانواده و خاطرات قبل جنگ می پردازد.

وقتی به روزهای آغازین جنگ می رسد و خاطراتش در غسالخانه،انقدر  صحنه ها دلخراش میشود که

نتوانستم ادامه بدهم وکتاب را به کنار گذاشتم تا درفرصتی دیگر  که روحیه بهتری داشتم بخوانم.

"شوهر آهو خانم" رمان 900 صفحه ای به قلم علی محمد افغانی که به توصیه دوستی در صدد

تهیه اش برآمدم  که از دوست خوبم فاطمه  به عنوان هدیه تولد دریافت کردم و یک هفته ای خواندنش

طول کشید.

داستان عشق سیدمیران سرابی به زنی به نام هما که همسر دومش می شود و در راه عشق به این

زن زیبا  دین و ایمان و پول و کار و..همه را از دست می دهد و آهو همسر اول و فرزندانش که سخت مورد

بی مهری قرار می گیرند.آهو که سهم بسیاری در وضعیت مالی  مشهدی داشته.

در بخشهایی از کتاب آهو شدیدا مورد بی حرمتی و بی مهری همسر قرار می گیردو من بارها برای آهو و

همه زنانی که در موفقیت همسرانشان نقش دارند وجوانی و زیبایی خود را در این راه خرج  می کنند ،

ولی پس از آن که همسردر موقعیت مالی مناسب قرار می گیرد پیرانه سر عشق جوانیش گل می کند

و همسر اول و تمام تلاشها و جانفشانیهایش فراموش می شود،  اشک ریختم.

"باردیگر شهری که دوستش داشتم" نوشته نادر ابراهیمی که نثر زیبایی داشت و بعضی از

جملاتش واقعا به دلم نشست.از آن کتابهایی که می توان چندین بار آن را خواند و از خواندنش لذت برد.

هلیا!میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است،آن کس که غریب نیست شاید دوست نباشد..

تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است....

"سه شنبه ها با موری" نوشته میچ آلبوم خاطرات میچ روزنامه نگار  پس از سالها گذشتن از فارغ

التحصیلی با استادش موری شوارتز استاد جامعه شناسی در ماههای آخر زندگی استاد است.

موری با آن که از مرگ خویش آگاه بود هر سه شنبه میچ را در اتاق مطالعه اش می پذیرفت رابطه ای که

در واقع آخرین کلاس درس بود .

درس هایی در باب زندگی کردن و نظرات موری در مورد عشق ،پول،خانواده،ازدواج،مرگ و..

موری با آغوش باز به استقبال مرگ می رود مرگ تدریجی که تمام بدنش را از کار می اندازد ولی او از هر

لحظه اش لذت می برد.

"شازده کوچولو" نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری همان   سریال مسافر کوچولوی  دوران کودکیمان.

داستان شاهزاده ای که در سیاره ای سه آتشفشان و یک گل سرخ مغرور با 4 تیغ دارد و به سیارات دیگر

سفر می کند و در آخرین سفر به سیاره زمین بر سر راهش با موجودات و آدمهایی برخورد می کند که از

به نظر من زیباترین بخش کتاب برخوردی است که با روباه داشته.

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی پی چه می گردی؟

شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می گردم "اهلی کردن" یعنی چه؟

روباه گفت:"اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده ای است.یعنی علاقه ایجاد کردن..

-   علاقه ایجاد کردن؟

-   روباه گفت: البته تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگرو من

نیازی به تو ندارم.

تو هم نیازی به من نداری.ولی اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد و من برای تو در

دنیا یگانه خواهم بود.

شازده کوچولو گفت:کم کم دارم می فهمم ..گلی هست .. و من گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده

است...

 روباه گفت:اگر تو مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.

 من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.

صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه

 بیرون خواهد کشید.

من نان نمی خورم وگندم در نظرم چیز بی فایده ای است.اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد

شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی!چون گندم به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت.

لطفا مرا اهلی کن..

داستان ادامه دارد تالحظه وداعشان...

روباه گفت:آه من خواهم گریست..

شازده:گناه از خود توست. من که بدی به جان تو نخواستم تو  خودت خواستی که من تو را اهلی کنم...

روباه گفت:درست است. 

-و در این صورت باز گریه خواهی کرد؟؟

-البته

-ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.

- به سبب رنگ گندمزار گریه به حال من سودمند خواهد بود.

خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است.:

بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید.آن چه اصل است از دیده پنهان است..

آن چه به گل تو ارزش  داده است عمری است ک تو به پای آن صرف کرده ای.

آدمها این حقیقت را فراموش کرده اندولی تو نباید فراموش کنی .

تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود .

تو مسئول گل خود هستی....

 ----------------------------------------------------------

بعد نوشت:امروز متوجه شدم نتایج انتقالی اعلام شده وقتی به سایت مراجعه کردم و "عدم انتقال " را دیدم خیلی حالم گرفته شد.

نمیدونم چرا الکی خوش بین بودم .فعلا حال خوبی ندارم...