دغدغه های کاری

سلام

شرمنده بابت تاخیر در نوشتن پست جدیدو ممنون از محبت عزیزانی که در این مدت با کامنتهای عمومی

و خصوصی جویای احوال بودندو خواستار نوشتن پست جدید بودند.

بعضی وقتها حس انجام دادن بعضی کارها را نداری علت تاخیر در نوشتن بی حوصلگی و خستگی و

گرفتاری های فکری و کاری بود.

سال گذشته  رفت و آمد تا منطقه محل تدریسم بیش از هرسالی برایم دغدغه داشت.

ظهرها تا زمان رسیدن به مدرسه دخترم شاید 100بار به ساعت نگاه می کردم.

هرروز دعا می کردم ترافیک نباشد وبه موقع برسم.

اردیبهشت ماه فرم انتقالی را درسایت پرکردم  و فقط ناحیه 1کرج که محدوده مرکزی شهر راشامل است

انتخاب نمودم وقتی بانتیجه مردود انتقالی مواجه شدم واقعا حالم گرفته شد.

یکی از مدارسی که 2 سال اخیر در ان مشغول بودم بدمسیرترین مدرسه شهر بود .

در اواسط تابستان اعلام شد که شیفت مدرسه نیز به بعد از ظهر تغییر پیدا کرده .گل بود به سبزه نیز

آراسته شد!!

دریکی از روزهای ماه رمضان جمعی از همکاران به نشانه اعتراض به اداره مراجعه کردیم و نزد معاون

آموزشی اداره مشکلات خود را مطرح کردیم .

ایشان فرمودند دلایل خود را در یک نامه بنویسید ولی از مشکلات خانوادگی و فرزندانتان حرفی

به میان نیاورید که طبق سیاستهای حاکم اولویت اول شما باید کار باشد نه زندگیتان!!

واقعا اولویت اول کار است؟

قرار است کار کنیم تا زندگی کنیم یا زندگی کنیم برای کار!!

 شیفت مدرسه هر روزو هرساعت مثل نرخ طلا تغییر پیدا می کرد.

در این حین  برای اولین بار طلسم انتقالی به شهرتهران شکسته شد و با انتقالی عده زیادی از

همکاران تهرانی موافقت شد .

بابرنامه ریزی دقیق 15 دبیر ریاضی منطقه به تهران انتقالی گرفتند واکنون اکثر مدارس از داشتن دبیر

ریاضی محرومند!!

انتقال اضطراری آخرین امید برای انتقالیم بود  بود که منطقه  موافقت کرد.

قرار شد برای پیگیری سریع تر کار قبل از رسیدن نامه اداره کل شخصا پیگیر کار شوم.

هفته قبل با همسرم به اداره کل شهرستانهای استان تهران در خزانه مراجعه کردیم و بعد از طی کردن

چند مرحله شنیدیم که چون کرج کلانشهر شده انتقالی به آن ممنوع است و فقط حق گرفتن انتقالی به

شهرستانهای استان البرز مانند طالقان و نظر آباد و هشتگرد و..وجود دارد.

از استان شدن شهرمان خیرش ندادن انتقالی نصیبمان شد!!

دوسه نفر از همکاران منطقه را دیدم از این که بی معرفی نامه مراجعه کردم تعجب کردند.

در اتاقی که جواب سربالا می شنیدیم و در صف ایستاده بودیم ،برادری برای کار همسرشان  مراجعه

کردند وقتی  دیدند در صف ایستادن فایده ندارد پشت میز دیگر رفتند و گوشهایم شنید که در فرمانداری

مشغولند و هر مشکلی که پیش بیاید  در خدمتند و به حتم نیتشان فقط  کار برای رضای خدا خواهد بود!!

باید نامه ای برای تقاضای انتقالی به یکی از شهرستانهای استان البرز می نوشتیم که همسرم منصرفم

کردو دست از پادرازتر برگشتیم.

در همان روزهامدیر دو دبیرستان خوب منطقه  تماس گرفتند هر دوپیشنهاد خوب بود .

با توجه به تعطیلی 5شنبه ها امکان چیدن برنامه کاری در 3 روز هم وجود داشت.

البته تمایل من برای مدرسه 1 بیشتر بود.

چند روزی با مریم صحبت کردم تا راضی شد ظهرها 1 ساعت تا آمدن من تنها باشد.

اما مشکل دیگر، مسئول مقطع بود که گویا  با جابجایی من مخالف بود.

شنبه اول وقت در اداره حضور پیدا کردم. دوست خوبم فریبا هم که در طرح یک آموز رتبه یک  منطقه بود

هم حضور داشت.

از آقای ... خواستم ابلاغم را برای مدرسه 1 بدهد که اصلا منکر خالی بودن جا در آن مدرسه شدند!!

جالبه که اکثر دبیرستانها از نیروی ریاضی خالی است و ایشان شروع کردند به خواندن نام مدارس آن هم

دور افتاده ترینها.

فریبا بعد شنیدن نام هر مدرسه می پرسید کجاست که جناب ... عصبانی شد من آدرس و کروکی همه مدارس را براتون بکشم؟؟

سرتا ته شهر پیاده 5 دقیقه بیشتر نیست!!(این حرف را 13 سال قبل وقتی برای گرفتن اولین ابلاغ مراجعه

کرده بودم از مسئول مقطع وقت شنیده بودم!!)

شما با دوچرخه تمام کوچه پس کوچه های شهر را میتونی چند دقیقه طی کنی!

یه لحظه خودم را سوار بر دوچرخه با تیپ مدرسه تصور کردم و خنده ام گرفت.

گفتم آقای .. شما بومی منطقه ای و کوچه پس کوچه ها را می شناسی من با دوچرخه و از کوچه پس

کوچه برم مدرسه؟؟

آقای..: خانم این همه هزینه برای سرویس شده استفاده کنید

من : سرویسها 1 ساعت بعد تعطیلی مدارس حرکت می کنند و من سال قبل باید نیم ساعت بعد از

تعطیلی خودم را به مدرسه دخترم می رسوندم .

تمام همکاران روزهای 2شنبه و 4شنبه چهره پراسترس من را از اول صبح به خاطر دارند.

آقای ..: مشکلات شخصی شما به من ربط ندارد!!

ابلاغ شما را نمی توان تغییر داد . من دبیرهای مازاد را باید ساماندهی کنم مدارس شما مشخص است.

شما انتظار داری خانم .. که از مرخصی می آیند کدام مدرسه بروند؟

البته بعد فهمیدم همسر این همکار محترم عضو شورای شهر است که  مطمئنا ربطی به ماجرا ندارد!

جالب تر سوغاتی بود که یکی از همکاران برای .. از مشهد آورده بود چه خوبه تو زیارت به یاد همه

دوستان و همکاران و حتی مسئولین اداره هم  باشی!!

هر چه تلاش کردم فقط 12 ساعت ابلاغم جابه جاشد.

 در صورتی که همان مدرسه 36 ساعت ریاضی نیاز داشت.

ابلاغ به دست اول به مدرسه جدید مراجعه کردم و بعد مدرسه تربیت.

مدرسه ای که گویی نمی توان از آن دل کند 13 سال در آن مدرسه حضور داشته ام بعضی سالها تمام

روزهای کاری و گاه دو روز!!

کوچه قناری یا کوچه حموم ..رفتم تا برنامه سال جدید را ببینم .

مدیر مدرسه قراراست عوض شود معاونها و دفتردارها همه  از این مدرسه قصد رفتن دارند و پرسیدن

برنامه کاری مضحک ترین سوال من بود!!

هنوزدر  بلا تکلیفی کارم ،مدرسه دخترم و رفتنش به مدرسه ای که امسال خیلی از ما دور شده و

سرویس نا مشخص مدرسه اش و.....هستم


بعد نوشت:

درس مهمی که گرفتم هیچ گاه حرفهای مسئولین اداری را جدی نگیرم!!

وقتی در اداره کل شنیدم انتقالی به کرج ممنوع است و فقط حق انتخاب شهرستانهای البرز را دارم مثل

بچه آدم سرم را انداختم پایین و برگشتم .

همکاران دیگر به همین نام به استان البرز انتقالی گرفتند و قول مساعدت برای شهر کرج گرفته اند!!

مجدد به اداره کل مراجعه کردم اما طبق آخرین جلسه، انتقالی به استان البرز ممنوع گردید!!!!


 

 

عید فطر

01_fetr-card

 


خدایا! به تو پناه می‏بریم از چشم‏هایی که دوباره گمت کنند و از دست‏هایی که رهایت سازند.

تو را به هر آنچه خوب است، برای روز مبادایمان بمان که بی ‏تو پوچ خواهیم بود.

 خدایا! خوی رمضانی‏مان را از ما مگیر

عید فطر مبارک

-------------------------------------------------------------

پی نوشت:امروز قبل از افطار دلم گرفت و اشکهایم جاری شد.

دلم گرفت از این که این رمضان هم آمد و قدر ندانستم.

دلم برای سحر و دعای سحر تنگ می شود.

دلم برای افطار و سفره اش تنگ می شود.

افسوس که رمضانها می آیندو می روند  و قدر نمی دانم...

کاش یک رمضان را قدر بدانیم...

کی می شود به میل خودم زندگی کنم

من از هجوم ابرهــه از فیل خســته ام


عمریسـت در نبود ابابیــل خســته ام



این روزها که کشتن هابیل عادت است


من در میان این همه قابیل خسته ام



از بس که سالهای گذشته مرا شکست


از سالهای مانده به تحویل خسته ام

 


کی می شود به میل خودم زندگی کنم


باور کنید از این همه تحمیل خسته ام

----------------------------------------

پی ن 1:دیروز قبل از افطار باران بارید . آن هم چه بارانی  شدید و زیبا !!انگار آسمان سوراخ شده بود.

هروقت که بارون شدید می باره هوس می کنم برم زیر بارون بایستم و خیس خیس بشم  تا وقتی

 که بارون قطع میشه!!

اما هیچ وقت نمیتونم برم چون نگران حرف مردم هستم...

پی ن 2: وقتی که از کنار برجها و فروشگاه های رنگارنگ رد میشم  یاد پینوکیو می افتم که تو شهر

 بازی انقدر سرگرم بازی شد که یهو فهمید خرشده و یواشکی  به خودم یه نگاه می اندازم ....

پی ن ۳: مورد اتهام قرارگرفتن خیلی سخته دیروزچند ساعتی این حس را تجربه کردم خیلی تلخ بود....

 بعد نوشت:امشب هم باران بارید .تصمیم گرفتم که برم زیر بارون .

با همسر و دخترم رفتیم پشت بام !!اما انقدر حاضر شدن مریم طول کشید که بارون به نم نم تبدیل شده

بود.نیم ساعت تو پشت بام زیر نم نم بارون راه رفتیم و شعر خووندم.

هوا از این بهتر نمیشه