اولین قلم
حرف حرف درد را دردلم نوشته است...
این روزها کلافگی و بی حوصلگی و خستگی بارزترین رفتارهای من هستند و سردرد همراه همیشگی من.
این روزها حال و حوصله نوشتن هم ندارم که قلم حرف دلم را نمی زند یعنی که نباید بزند.
به قول دکتر شریعتی حرفهایی هست برای نگفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم...
این روزها با خودم تکرار می کنم مهم نیست- بی خیال- بگذر و فراموش کن
فراموش کن اگر دربرابر صداقت و اعتماد عکسش را دیدی .
بگذر و ببخش که شاید در جایی بخشیده شوی.
مهم نیست که غرورت لگد مال شده.
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است.
بگذریم که
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟؟
این روزها از مدرسه و شاگردان هم دل خوشی ندارم.
یاد گرفتیم که برای وجدانمان کار کنیم و برایمان مهم نباشد خیلی چیزها.
13 سال کاری هر برنامه ای که برایمان چیدند پذیرفتیم.سخت ترین درسها و کتابهای جدید را قبول کردم
که البته خودم هم از تکرارو درسهای تکراری بیزارم.
شهریور ماه هر سال موقع نوشتن برنامه فقط شنیدیم که ما به توانمندی شما ایمان داریم .
اگر نتایج امتحانات نهایی بالا بود افتخارش نصیب مدرسه بود و تنها1سال که نتایج هندسه 2 نهایی
جالب نبود به جای شاگردانی که درس نخوانده بودند من باید دلیل و توجیه می آوردم.
و در برابر آن همه بی انصافی از آن مدرسه برای همیشه وداع کردم.
اگر ارزشیابی ات در مدرسه ای نباشد حتی انتظار یک تشویقی از جانب مدیر رانباید داشته باشی که
وظیفه ات را انجام داده ای.
اما آیا من هم می توانم به وجدانم فرمان دهم در این مدرسه کار کمتری کنم ؟البته مهم نیست من که
برای تشویقی کار نمی کنم!!
مهم نیست که معلم نمونه سال قبل مدرسه ما دوست صمیمی خودمان بود که معلم مازاد بود و لابد
زحمتی بیشتر از ما می کشید.
مهم نیست امسال تشویقی به دوست نازنینی تعلق بگیرد که غیبتها و جایگزین هایش از انگشتان
دست وپا تجاوز می کند و وقتی حرف بزنی به حسادت محکوم می شوی ...
مهم نیست...
مامحکومیم برای وجدان کار کردن و....
در این منطقه محروم که شاید دسترسی به معلم خصوصی و کلاس اضافه برای خیلی از دانش
آموزان میسر نیست فقط با تمام وجود تلاش کن که کم نگذاری .
حال مهم نیست که حتی بچه ها هم نفهمند که درس جدی است ....
در تدریس کتاب جدید حسابان که نگرش تازه ای به مفاهیم دارد و بسیار مفهومی و زیباست تلاش وافر کردم.
گاه از بیان زیبای کتاب و یا برخی تمرینها لذت می بردم و با ذوق به بچه ها می گفتم چقدر این مطلب را
کتاب خوب و قشنگ گفته واز نگاه عاقل اندر سفیه شاگردان حرف دلشان را می خواندم که چقدر الکی
خوشه....
وای خدای من چقدر خسته ام.
نمی دانم چرا این روزها شاگردان انقدر بی انگیزه اند.
آن روز سر کلاس حسابان چنان با حسرت از دوستشان که ازدواج کرده و دیگه به مدرسه نمیاد یاد می
کردند که خانم نمی دونید چقدر کبری تو لباس عروس زیبا شده بود یعنی میشه ما هم بپوشیم؟؟
ما دیگه ترشیدیم و....
وای خدای من !!!من دارم مفهوم پیوستگی را میگم و اینها فکرشون و آرزوشون کجاست و پیوستگی را
کجا می بینند؟؟؟؟
بی قیدی و بی علاقگی در دانش آموزان عذابم می دهد.
یکی از شاگردان نسبتا خوب کلاس وقتی در مورد پروژه آمارکه 6 نمره آزمون پایانی را دارد سوال کردم با
بی خیالی می گوید خانم بی خیال مهم نیست به همین راحتی از 6 نمره صرفنظر می کند...
و یا متعجبم از حضور شاگرد سوم تجربی که با شجاعت حاضرم قسم بخورم سواد ریاضیش در حد دوره
ابتدایی نیست که چطور تا به اینجا صعود کرده...
اینها هم مهم نیست.
مطلب جالب دیگر هم اینه که جدیدا در یکی ازمدارس زیر ذره بین یکی از معاونان قرار گرفته ام و پوشش
و ظاهرم زیر سوال قرار گرفته.
از کودکی یاد گرفتیم حجاب داشتن را ودر تمام دوران تحصیل و دانشگاه و سالهای کاری از این جهت تا به
حال تذکری نشنیده بودم که امسال دوروز در هر هفته باید در مورد قد مانتوو.. هم توضیح بدهیم که
بماند..
اما در بین تمام این موضوعات آزار دهنده حس خوب رفاه زدگی و مرفه بی درد بودن را هم تجربه
کردم.
درنزدیکی مدرسه دخترم مغازه ای است که اجناس دکوری و ظروف بلور و کریستال می فروشد و
فروشنده منصفی دارد که همیشه برایش احترام قائل بودم.
چند روز قبل بایکی ازدوستان در مغازه اش بودیم گفت خوش به حال معلمهای (ابتدایی) که 5 شنبه ها
هم دیگه مدرسه نمیرن .لابد خیلی خسته میشن معلمها بهتره منزل بمونند و سرهرماه فقط حقوقشون
را بگیرن...
من طاقت نیاوردم و گفتم آقای محترم من هم فرهنگی هستم .این چه فرمایشیه ؟؟
که در جواب فرمودند فرهنگیان بیکارترین و مرفه ترین قشر جامعه هستند !!الان بهتون ثابت می کنم .
شما چقدر حقوق می گیرید و چند روز در هفته سرکار می روید؟ ما هم که مبلغ دریافتی فیشمان
باتوجه به اقساط وام خیلی بالاست!! برای این که کم نیاوریم مبلغ حکم را عرض نمودیم .
البته ایشان اعتقاد داشتند که علاوه بر حقوق هر ماه پاداش کلانی هم دریافت می کنیم که آن را بیان
نمی کنیم.
با چرتکه و ماشین حساب روزهای کاری من را در هفته و ماه و سال کردند و با احتساب تعطیلات عید و
تابستان و...حساب می کردند که من بر آشفتم که مگر با کارگر روزمزد طرف هستید؟و..
بماند که بعله شما قبول کنید مرفه ترین قشر جامعه هستید ودیگر از مغازه زدم بیرون.
ببخشید که سرتان را درد آوردم با این همه گلایه و شکایت ...
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است.
حالا باز بگین قحط مطلب آمده.
------------------------------------------------------
پی نوشت:از همه عزیزانی که در این مدت با وجود حضور کم رنگ من محبت و لطفشان را از من دریغ
نکردند وبا کامنتهای عمومی و خصوصی جویای احوالم بودند سپاسگزارم.