کمی بیندیشیم...

 

رسول خدا:

سه صفت است که در هرکه باشد به خودش باز می گردد

1- مکر و حیله با مردم

2-ظلم و ستم با مردم

3- پیمان شکنی

 

رسول خدا:

هر که کار زشتی را فاش کند چون کسی است که آن را انجام داده و هر که مومنی رابه کار

زشتی سرزنش کند نمیرد تا به آن عمل گرفتارشود.

 

رسول خدا:

آن کس که به رویش در خیری گشوده شود غنیمت شمارد و از فرصت استفاده کند زیرا

نمی داند چه وقت آن در به رویش بسته می شود.

 

امروز این احادیث را در ایمیلی  خواندم .به فکر فرو رفتم و ترسیدم.

شاید این احادیث به نظر همه آشنا باشد و باورهای قلبی خیلی از ما باشد.

بارها تجربه کرده ایم هرگاه  به مشکل کسی خندیده ایم بعد از مدتی خود به آن دچار شده ایم.

و چه خدای مهربانی داریم.چقدر بنده هایش را دوست دارد حتی گناهکاران...

دوست ندارد کار زشت بنده اش  فاش گردد و  رسوا شود.

و آن وقت ما آدمها چه راحت با آبروی یگدیگر بازی می کنیم .

خدانکند از بدی و زشتی عمل کسی آگاه گردیم..

چه بسیار ندیده ها و فقط شنیده ها برایمان حجتی می شود برای محکوم کردن همدیگر...

و آن که ظلم می کند و پیمان می شکند و مکر می کند عملش به خودش باز می گردد.

و خداوند "وفی " است و به عهدش وفا می کند

و ما....

و هر که انسان تر است خلق و خویش به خالقش نزدیک تر است.

راستی چقدر خلق و خویمان به خالقمان شبیه است؟

و من چقدر بین خودم و خدایم فاصله می بینم....

 

 

 

من یک معلمم

من معلم هستم .یک معلم ساده.

نه باغبان بوستان دانشم و نه شمعی که می سوزد تا به اطراف روشنایی ببخشد.

نه از شغلم بیزارم و نه از شاگردان و محیط مدرسه متنفر.

من معلم هستم و قبل از آن یک انسان هستم.

انسانی که روح دارد و احساس . گاه دلش به درد می آید و روحش آزرده می گردد و آن وقت است که

نوشته هایش تلخ  و غمگین می شود.

همان طور که با یک نگاه به چهره ام  هرکسی به راحتی می تواند شادی و غم را در یابد ،از نوشته هایم

نیز به راحتی می شود به حس و حال درونی ام پی برد.

من معلم هستم و به معلم بودن خود افتخار می کنم.

من خوشحالم که بالا رفتن سن خود را کمتر حس می کنم چرا که هرسال با دختران رده سنی 14-18 که

در اوج طراوت و شادابی و زیبایی هستند در ارتباطم.

نسلی که اگر چه با نسل ما اختلاف بسیار داردو نسبت به درس و خیلی از ارزشها بی تفاوت است اما

شایسته توجه و احترام است.

این رده سنی مورد توجه مسئولین مملکتی  نیست  زیرا که حق رای ندارد.

 در خانواده هانیز مورد اهمیت قرار نمی گیرند زیرا  انقدر مشکلات و درگیریهای معشیتی وجود دارد که

همین که رخت و لباس و خوراکشان و نهایت هزینه های کلاسهای متفرقه شان تامین شود کافی است.

ودختر  دانش آموز دبیرستانی که در اوج درگیری های احساسی است در این جامعه پر از گرگهای انسان

نما  چه ساده فریب وعده های دروغین را می خورد و  راحت می لغزد و به بیراهه می رود.

و در این خطا و لغزشش هر کدام به نوعی سهیم هستیم.

هم مسئولین و هم خانواده و هم من معلم که تنها به تدریس می پردازم ..

من شاگردانم را دوست دارم.موقع حضور و غیاب به چهره تک تکشان نگاه می کنم و وقتی غمی را از

 چهره ای می خوانم دلم را اندوه فرا می گیرد.

من دو روز در هفته دلم می گیرد  وقتی چهره خسته و چشمان خواب آلود شاگردی را می بینم  که

مادرش سالهاست زمین گیر شده و تمام بار کارهای منزل بر دوش  این دختر مهربان است و شبها درس

می خواند.

من دلم به درد می آید وقتی می فهمم  شاگردی  که همه به بی نظمی و درس نخواندن محکومش

می کنند پدرش در زندان است و مادرش پی زندگی دیگر و او به همرا پدربزرگ پیری زندگی می کند و

می گوید اگر اینجا حرف نزنم دیوانه می شوم.

من بارها و بارها ازدیدن چهره رنگ پریده شاگردانی که معلوم نیست غذای سیری خورده اند یا نه خجالت

کشیده ام.

دربسیاری از سالها که  مشکل گرمایش در مدرسه بوده ،من خجالت  کشیده ام با لباس گرم سر کلاس

درس بروم زیرا بچه هایی را می بینم که نه تنها پالتویی به تن ندارند که از زیر هم لباس گرمی نپوشیده

اند و دستهایشان از شدت سرما  سرخ است ولی برای آن که کسی دردشان را نفهمد هرگز از سرما

شکایت نمی کنند.

من دلم می سوزد وقتی می فهمم شاگردم در یک رابطه عشقی شکست خورده و غرور و احساسش

لگدمال شده و از درس چیزی نمی فهمد.

من دلم به حال هزار و یک مشکل شاگردانم می سوزد و افسوس می خورم که نمی توانم کاری برایشان بکنم.

من شاگردانم را صمیمانه دوست دارم هرچند که درس نخواندنشان آزارم می دهد.

من کلاس درس و قداستش را دوست دارم.

من همکارانم را دوست دارم و بهترین دوستانم از همکارانم هستند .

صبحها به ذوق دیدن آنها به مدسه می روم.

من یک معلم ساده هستم .

اما روز معلم را دوست ندارم.

کاش برای یک بار هم شده در این هفته از مشکلات معیشتی معلمین سخن به میان نیاید.

معلم را فردی با جیب خالی و نیازمند معرفی نکنند و او را پیامبر و صاحب رسالت هم ندانند.

پیامبری دست و پا بسته بی هیچ ابزاری که فقط باید معجزه کند.

کاش غرور و شخصیت معلم بیش از این لگدمال نشود وبه شان اش احترام گذاشته شود.

بگذارند معلم همان معلم باشد و بس.

من شغلم را با همه مشکلاتش دوست دارم و به رضایت خداوند و شاگردان و وجدان خودم می اندیشم.

و از زحمات همه معلمین عزیز خودم سپاسگزارم .

روز معلم راابتدا  به پدر عزیزم که بهترین معلم زندگیم هستند و همه همکاران  بازنشسته ای که شاید

مورد فراموشی قرار گرفته اند وسپس به همکاران  خودم صمیمانه تبریک می گویم.

---------------------------------------------

بعد نوشت:امروز در مدرسه به مناسبت روز معلم جشنی برای دانش آموزان!!برگزار شد و به همه دانش

آموزانی که از اول سال تا الان باید مورد تشویق قرار می گرفتند ،هدایایی اعطا شد و ما معلمین عزیز

صمیمانه با دست زدن آنها را تشویق نمودیم!!!

خدا اموات همکار خوبمان  "خانم دکتر افشونی" را رحمت کنه که به مناسبت نمونه شدن منطقه ای

ما را به صرف بستنی مهمان کردند و کاممان را شیرین ساختند.

این هم گزارش برنامه روز معلم ما( ما نفهمیدیم روز معلم بود یا دانش آموز!!)

درد وار ه ها

 

اولین قلم

حرف حرف درد را دردلم نوشته است...

این روزها کلافگی و بی حوصلگی و خستگی بارزترین رفتارهای من هستند و سردرد همراه همیشگی من.

این روزها حال و حوصله نوشتن هم ندارم که قلم حرف دلم را نمی زند یعنی که نباید بزند.

به قول دکتر شریعتی حرفهایی هست برای نگفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم...

این روزها با خودم تکرار می کنم مهم نیست- بی خیال- بگذر و فراموش کن

فراموش کن اگر دربرابر صداقت و اعتماد عکسش را دیدی .

بگذر و ببخش که شاید در جایی بخشیده شوی.

مهم نیست که غرورت لگد مال شده.

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است.

بگذریم که

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟؟

این روزها از مدرسه و شاگردان هم دل خوشی ندارم.

یاد گرفتیم که برای وجدانمان کار کنیم و برایمان مهم نباشد خیلی چیزها.

13 سال کاری هر برنامه ای که برایمان چیدند پذیرفتیم.سخت ترین درسها و کتابهای جدید را قبول کردم

که البته خودم هم از تکرارو درسهای تکراری بیزارم.

 شهریور ماه هر سال  موقع نوشتن برنامه  فقط شنیدیم که ما به توانمندی شما ایمان داریم .

اگر نتایج امتحانات  نهایی بالا بود افتخارش نصیب مدرسه بود و تنها1سال که نتایج هندسه 2 نهایی

جالب نبود به جای شاگردانی که درس نخوانده بودند من باید دلیل و توجیه می آوردم.  

و در برابر آن همه بی انصافی از آن مدرسه برای همیشه  وداع کردم.

اگر ارزشیابی ات در مدرسه ای  نباشد  حتی انتظار یک تشویقی از جانب مدیر رانباید داشته باشی که

وظیفه ات را انجام داده ای.

 اما آیا من هم می توانم به وجدانم فرمان دهم در این مدرسه کار کمتری کنم ؟البته مهم نیست من که

برای تشویقی کار نمی کنم!!

مهم نیست که معلم نمونه سال قبل مدرسه ما دوست صمیمی خودمان بود که  معلم مازاد بود و لابد

زحمتی بیشتر از ما می کشید.

مهم نیست امسال  تشویقی به دوست نازنینی  تعلق بگیرد که غیبتها و جایگزین هایش از انگشتان

دست وپا تجاوز می کند و وقتی حرف بزنی به حسادت محکوم می شوی ...

مهم نیست...

مامحکومیم برای وجدان کار کردن و....

در این منطقه محروم که شاید دسترسی به معلم خصوصی و کلاس اضافه برای خیلی از دانش

آموزان میسر نیست فقط با تمام وجود تلاش کن که کم نگذاری .

حال مهم نیست   که حتی بچه ها هم نفهمند که درس جدی است ....

در تدریس کتاب جدید  حسابان که نگرش تازه ای به مفاهیم دارد و بسیار مفهومی و زیباست تلاش وافر کردم.

گاه از بیان زیبای کتاب و یا برخی تمرینها لذت می بردم و با ذوق به بچه ها می گفتم چقدر این مطلب را

کتاب خوب و قشنگ گفته  واز نگاه عاقل اندر سفیه  شاگردان حرف دلشان را می خواندم که چقدر الکی

خوشه....

وای خدای من  چقدر خسته ام.

نمی دانم چرا این روزها شاگردان انقدر بی انگیزه اند.

آن  روز سر کلاس حسابان چنان با حسرت از دوستشان که ازدواج کرده و دیگه به مدرسه نمیاد یاد می

کردند که خانم نمی دونید چقدر کبری تو لباس عروس زیبا شده بود یعنی میشه ما هم بپوشیم؟؟

ما دیگه ترشیدیم و....

وای خدای من !!!من دارم مفهوم پیوستگی  را میگم و اینها فکرشون و آرزوشون کجاست و پیوستگی را

کجا می بینند؟؟؟؟

بی قیدی  و بی علاقگی در دانش آموزان عذابم می دهد.

یکی از شاگردان نسبتا خوب کلاس وقتی در مورد پروژه آمارکه 6 نمره آزمون پایانی را دارد  سوال کردم با

بی خیالی می گوید خانم بی خیال مهم نیست به همین راحتی از 6 نمره صرفنظر می کند...

و یا متعجبم از حضور شاگرد سوم تجربی که با شجاعت حاضرم قسم بخورم سواد ریاضیش در حد دوره

ابتدایی نیست که چطور تا به اینجا صعود کرده...

اینها هم مهم نیست.

مطلب جالب دیگر هم اینه که جدیدا در یکی ازمدارس زیر ذره بین یکی از معاونان قرار گرفته ام و پوشش

و ظاهرم  زیر سوال قرار گرفته.

از کودکی یاد گرفتیم حجاب داشتن را ودر تمام دوران تحصیل و دانشگاه و سالهای کاری از این جهت تا به

حال تذکری نشنیده بودم که امسال  دوروز در هر هفته باید در مورد قد مانتوو.. هم توضیح بدهیم که

بماند..

اما در بین تمام این موضوعات آزار دهنده  حس خوب  رفاه زدگی و مرفه بی درد بودن را هم تجربه

کردم.

درنزدیکی مدرسه دخترم مغازه ای است که اجناس دکوری و ظروف بلور و کریستال   می فروشد و

فروشنده منصفی دارد که همیشه برایش احترام قائل بودم.

چند روز قبل بایکی ازدوستان در مغازه اش بودیم گفت خوش به حال  معلمهای (ابتدایی) که 5 شنبه ها

هم دیگه مدرسه نمیرن .لابد خیلی خسته میشن معلمها بهتره منزل بمونند و سرهرماه فقط حقوقشون

را بگیرن...

من طاقت نیاوردم و گفتم آقای محترم من هم فرهنگی هستم .این چه فرمایشیه ؟؟

که در جواب فرمودند  فرهنگیان بیکارترین و مرفه ترین قشر جامعه هستند !!الان بهتون ثابت می کنم .

شما چقدر حقوق می گیرید و چند روز در هفته سرکار می روید؟ ما هم که مبلغ دریافتی فیشمان

باتوجه به اقساط وام خیلی بالاست!! برای این که کم نیاوریم مبلغ حکم را عرض نمودیم .

البته ایشان اعتقاد داشتند که علاوه بر حقوق هر ماه پاداش کلانی هم دریافت می کنیم که آن را بیان

نمی کنیم.

با چرتکه و ماشین حساب روزهای کاری من را در هفته و ماه و سال کردند و با احتساب تعطیلات عید و

تابستان و...حساب می کردند که من بر آشفتم که مگر با کارگر روزمزد طرف هستید؟و..

بماند که بعله شما قبول کنید مرفه ترین قشر جامعه هستید ودیگر از مغازه زدم بیرون.

 ببخشید که سرتان را درد آوردم با این همه گلایه و شکایت ...

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است.

حالا باز بگین قحط مطلب آمده.

------------------------------------------------------

پی نوشت:از همه عزیزانی که در این مدت با وجود حضور کم رنگ من محبت و لطفشان را از من دریغ

نکردند وبا کامنتهای عمومی و خصوصی جویای احوالم بودند سپاسگزارم.