روز جهانی چپ دست ها

 

روز 13 اوت برابر 22مرداد روزجهانی چپ دستان نامگذاری شده است.

نام این روز درسال 1976میلادی برایر 1355خورشیدی پیشنهاد و به تصویب رسیده است.

دلیل نامگذاری این روز، انتقاد از این است که تمامی ابزارها و امکانات برای راست دست ها طراحی شده اند( مانند صندلی های یک دسته، صندلی راننده در خودروها، قانون های راهنمایی رانندگی، میزهای پر کردن فرم در بانک ها و اداره ها و...) و چپ دست ها را مجبور به کاربرد از دست راست می کنند.

چپ‌دستی به معنای گرایش طبیعی افراد در به‌کارگیری از دست چپ برای انجام کارهای گوناگون و به‌ویژه

نوشتن است. پژوهش های گوناگون نشان می‌دهد که در جامعه های گوناگون، ۷۰ تا ۹۰ درصد جمعیت،

راست‌دست و دیگران چپ‌دست هستند. درصد بسیار کمی نیز توانایی به کار بردن هر دو دست را دارند.

من یک چپ دستم.

تا قبل از دبستان ،خاطره ای از چپ دست بودنم ندارم.

باگذشت بیش از 30سال هنوز از یادآوری خاطرات کلاس اول دبستان دلگیر می شوم.

معلم پیری که اصرار داشت با دست راست بنویسم.سرم فریاد می کشید و مدام دعوا و تنبیه.

چقدر ته دلم خوشحال شدوقتی اواخرسال تحصیلی به مرخصی رفت ومعلم بعدی کاری به چپ دستی من نداشت

یکی دیگه ازمشکلات زمان ما این بود که درهر نیمکت سه نفر می نشستیم و وفقط زمانی که سر نیمکت بودم راحت بودم .

اما باید نوبتی جایمان راعوض می کردیم و باید حواسم  جمع میشد موقع نوشتن باعث اذیت دوستانم نباشم!!

کلاس چهارم وخوشنویسی،آن هم  داستان داشت.تمام قلم ها انگار برای دست راست ها تراشیده شده بود و نوشتن سخت بود

دوران ابتدایی گذشت.رسیدیم به راهنمایی و درس حرفه و فن و بافتنی و گلدوزی!

بافتنی را معلمم نتوانست به من بیاموزد چون وقتی از رو می بافت و میلها رو دست من می داد برای من برعکس بافت زیر می شد!

مادرم من راپیش عصمت خانم که زنی چپ دست بود برد و چه خوشحال شدم که بافت ساده را یاد گرفتم.

دوختها هم سخت بود چون جهت فرو کردن سوزن برای من با بقیه فرق می کرد و از همان موقع از هنرهای خیاطی و بافتنی و گلدوزی و... متنفر شدم!!

و این شد که تنها تجدیدی دوران تحصیل من شد طرح کاد سال اول دبیرستان با معدل بالای 19!

تنها جایی که برای اولین بار بابت چپ دستی تحویلمان گرفتند،زمان کنکور بود که میزی  جلوی ما قرار دادند.

دوران دانشگاه هم به صندلی های دسته دار که برای دست راستها بود عادت کردم.

درهرجمعی که باشم موقع نوشتن و یا خوردن ،حواسم به دست هاست تا افراد چپ دست را پیدا کنم.

بعد از معلم شدن ،یکی از علایق  من از همان جلسات اول یافتن دانش آموزان چپ دست است.

نمیدانم چرا حس می کنم همیشه با بقیه متفاوت هستند.

نوع راه حل هایشان در مسائل ریاضی با بقیه فرق دارد.

و چقدر خوشحالم که در مدرسه ما که بچه ها روی صندلی های دسته دار می نشینند برای چپ دست ها صندلی مخصوص  وجود دارد.

زندگی در دنیای راست دست ها که تمام وسایل باز چاقو و قیچی و کارد میوه خوری و...برای آنها ساخته شده کمی برای ما سخت است اگرچه خود را باشرایط وفق داده ایم.

تازه می فهمم چرا هنوز مادرم از دیدن چاقو دست من دلش می لرزد که الان دستت را می بری!

وشاید دلیل خیلی از توبیخ ها در زمان کودکی برای درست انجام ندادن کارها همین بوده.

تازه می فهمم علت تنفر من از هنرهای دوختن و بافتن ریشه در کجا دارد...

و اما ته دلم همیشه چپ دست بودنم را دوست دارم و خوشحالم که دخترم مریم هم چپ دست است و دوست دارم ریحانه هم چپ دست باشد!!!

روزمون مبارک

مادرانه

سلام برای وبلاگ نوشتن خیلی تنبل شدم . مهم ترین دلیلش اینه که باید بیام پشت کامپیوتر و این کمی سخته.

 اینم یه پست مادرانه دیگه:

 ریحانه خانم کم کم بزرگ میشه و هر روز شیرین تر.

از 3ماهگی به بعد دیگه آروم وقرار نداره .مدام دمر میشه و تلاش میکنه که بتونه حرکت کنه.

با سینه خیز بیش ازچندسانت نمیتونه جلو حرکت کنه برا همین دنبال روشهای دیگه است.

 گاهی شکمش رو از زمین بلند می کنه حالت چهار دست و پا و کمی جلو میره و بعضی وقتا هم که صاف

خوابیده تلاش میکنه رو به بالا دنده عقب حرکت کنه!

مدام در حال تکون دادن پاهاشه وهمین حرکت های زیاد باعث میشه با وجود خوردن شیرمادر و شیرخشک تپل نشه!

 لثه هاش هم مدام میخاره و آب دهانش روانه و هرچی که به دستش برسه رو توی دهنش میکنه از اسباب

بازیاش تا گوشی و دوربین و.. اگه پیراهن تنش باشه تمام قسمت پایین پیراهن خیسه!

 فعلا که دختر خوش رویی هست و برای همه لبخند میزنه.

گاهی تو مغازه ها با فروشنده ها دوست میشه و چند دقیقه ای سرشون رو گرم میکنه.

ناز کردن هم یاد گرفته .امابیشتر وقتا ناخنش بلنده و آخرناز کردن یه چنگی هم میزنه.

اوایل تصمیم داشتم کلا امسال مرخصی بگیرم اما با توجه به این که سالقبل هم مرخص بودم و این که برای

 از خونه بیرون اومدن خیلی تنبلم ،تصمیم گرفتم برم مدرسه.

خداییش مدیرمون هم هوامو داره و قول داده کنار بیاد.

تصمیم دارم برای ریحانه پرستار بگیرم. گرفتن پرستار محاسنش زیاده،بچه رو تو زمستون از خونه بیرون

 نمی بری،صبح خوابش به هم نمی ریزه و این که موقع سرویس سوارشدن مریم میتونه نظارت داشته باشه

 و وقتی هم مریم یاد تا رسیدن من تنها نیست.

 هرچند خیلیا تا میشنون سعی میکنن منصرفم کنند اما فعلا مصمم هستم.

پرستاری که دوستم معرفی کرده بود چند روز قبل اومد منزلمون. با دیدنش دلم قرص شد.

زن محجب و باخدابود وآدم ساده ای به نظر می اومد .

مورد تایید دوستم هست . ریحانه هم تا دید لبخندی زد و راحت بغلش رفت.

 البته روزایی که ایشون میتونه بیاد دلخواه من نیست اما انگار چاره ای نیست.

اینم از دخترک ما

رمضان

روزهای پایانی ماه رمضان است.

 طاعات و عبادات همگی مقبول حق.

 چندین بار خواستم در این مدت مطلبی بنویسم اما  می ترسیدم که باز باعث ناراحتی دوستان بشم.

اما امروز حس کردم دلم میخاد بنویسم. انگار حسی میگه بنویس...

تمام روزها و خاطرات من گره خورده با روزهایی که بابا بود!!

تمام خاطرات تلخ سال قبل از چند روز قبل ماه رمضان اتفاق افتاد.

 وقتی مشخص شده که تومور رشد کرده و حال بین عمل کردن و نکردن باید تصمیم می گرفتیم.

 دکترهای دیگه که به ندرت حاضر میشن به مریضی که خودشون عمل نکردن نگاه کنند و پزشک خود بابا

 هم که انگار دودل مونده بود ولی باز عمل را توصیه می کرد...

فقط بابا خواست تا پایان ماه رمضان با من کاری نداشته باشید.

 انگار می دانست آخرین رمضانی است که میهمان خداست....

 هرچه اصرار که شما نباید روزه بگیرید قبول نکرد.. از 7سالگی نماز و روزه اش ترک نشده بود.

عمل بار اول سال 84 در نیمه رمضان بود تا روزقبل بیمارستان روزه گرفت و هنوز کاملا از بستر بلند نشده بود

 که روزه های قرضیش را گرفت.

خوش به حالش .با خدایش رفیق بود و عبادتش عاشقانه بود...

 از رمضان تا روزهای آخر انگار چهره اش هر روز نورانی تر می شد.

 پاک پاک نزد خدا رفت.. با آرامش...

 همیشه از ماه رمضان خاطرات خوب داشتم جز دو ماه رمضان84و 92 که افطار و سحر بااشک و استرس

همراه بود.  امسال هم مرور خاطرات قبل...

 چندسالی بود که پدرم کمتر جایی می رفت خصوصا خونه ما که پله ها زیاد بود وقتی دعوت می کردم

میدونستم بابا نمیاد اما باز زنگ می زدم و اصرار و بابا باز می گفت دور هم خوش باشید من خونه راحت ترم...

و من از هرچیزی که تو سفره بود حتی نون باید بسته بندی می کردم و برای بابامی فرستادم...

چقدر امسال جای بابا خالی بود...

اگرچه نمیتونست سرسفره بنشینه و روی صندلی می نشست اما همیشه حواسش به همه بود.

 کسی کم نخوره...کسی چاییش دیر نشه.....چیزی تو سفره کم نباشه...

 دلم برای وجود نازنینت تنگ شده بدجور اما خوبه که دیگه درد نمی کشی...

 برامون دعا کن....