رزا

 نزدیکی خونه ما یه آرایشگاه هست به نام سالن زیبایی رزا.

اولین بار برای مرتب کردن موهای مریم رفتیم.

خانم آرایشگر خیلی به دلم نشست.چهره زیبایی داشت.پوست سفید و براق و چشمهای عسلی و

درشت و نگاه مهربونش همراه با ادب و احترامی که برای مشتری ها به کار می برد باعث شد مشتری

دائمیش بشم..

در حین کار چندبار تلفنش رو جواب داد.دخترش رزا بود. حوصله و احترامی که در سرکار برای حرف زدن با

دخترش به کار می بردبرام جالب بود.

 تو ذهنم رزا رو عروسک زیبایی شبیه مادرش تصویر کردم.دختری شبیه فرشته ها..

یکی از روزهای گرم تابستون به آرایشگاه رفتم.

پام رو که داخل گذاشتم از دیدن دخترکی با چهره به هم ریخته جاخوردم ، نفسم سنگین شد.سعی کردم

به خودم مسلط باشم و سلام دخترک را با مهربانی پاسخ بدم.

خدای من چرا چهره این بچه انقدر به هم ریخته است؟

بینی انگار تو کل صورت پخش شده بود نیمی ازصورت ورم کرده و کبود و جای بخیه های مختلف همه جا  به چشم می خورد.

لب بالایی بیش از حد پایین بود،پایین چشمها پف کرده و خون آلود..

 داشتم فکر می کردم که دختر کدوم مشتری هست که متوجه شدم رزاست!!

چه اتفاقی برای این بچه افتاده؟تصادف یا ...

اما رزا آن قدر خوش سر و زبون و با اعتماد به نفس بود که در عرض چند دقیقه چهره اش از خاطرم رفت و با هم دوست شدیم.

سعی می کرد به مادرش کمک کنه.

فهمیدم 6سالشه و وقتی گفتم پس قراره امسال مدرسه بری با تردید به مادرش نگاه کرد و مادرش جواب

داد هنوز مشخص نیست.

نیم ساعت بعد پدرش به دنبال رزا آمد و رزا رفت.

آرایشگاه هم خلوت شده بود.

من ماندم و مادر رزا.خودش سر صحبت روباز کرد که مشکل رزا مادرزادیه و الان چیزی که می بینی نتیجه

چندین عمل جراحیه و خیلی عالیه و اصلا با قبلش قابل مقایسه نیست!!

می گفت از اول جوری باهاش رفتار کردیم که انگار مشکلی نداره. محدودیتی برای بیرون رفتن نگذاشتیم و

هرچی بزرگ تر میشه، مهمونی و سفر بیشتر میریم .

یاد یکی از آشناها افتادم که دخترش به طور مادرزادی انگشتانش مشکل داشت.

تاچندین سال ارتباطشون با فامیل و آشنا قطع شد. دخترک در هیچ جشن و مراسمی شرکت نمی کرد.

دوران ابتدایی رو در منزل و با معلم خصوصی گذروند. برای زبان و موسیقی هم مربی به منزل می رفت و بعد

جراحی های مختلف تازه کم کم  دخترزیبا دیده میشه.

چقدر دیدگاه ها فرق داره.

مادر رزا برای مدرسه رفتنش نگران بود که با نگاه های کنجکاو وسوالات بچه ها چطور کنار بیاد .هرچند مطمئن بود که رزا کم نمیاره.

از طرفی نگران عملهای امسالش بود که هر سه ماه یک بار باید جراحی بشه و کلاس اول با غیبت های

بعدهر عمل از درس عقب می مونه.

مردد بود که مدرسه بره یا  معلم خصوصی بگیره  .از طرفی می گفت اگه این چند عمل رو انجام بده دکترها

اطمینان دادند که خیلی بهترخواهد شدولی اگه یک سال دیر بره عقب می مونه.

گفتم فکر کن دخترت نیمه دوم به دنیا آمده . بگذار یک سال دیرتر بره تا هم از اول کنار بچه ها باشه و هم  خودتون و خودش اذیت نشید.

دفعه بعد که رفتم می گفت  هرکس که می گفت یک سال دیرتر مدرسه بره قبول نمی کردم ولی حرف

شماخیلی به دلم نشست فکر میکنم دوسه ماه دیرتر به دنیا آمده وانگار نیمه دومیه ...

موندم تو حکمت کارای خدا. توسنی که بچه ها از یک آمپول وحشت دارند، سالی 3-4بار جراحی ...

ولی صبر و حوصله مادرش و تربیت خوبی که کرده بود  و اعتماد به نفس رزا برام ستودنیه.

شهریور و خاطرات تلخ

شهریور ،یادآور تلخ ترین روزهای زندگی ام در سال قبل است.

تیر و مرداد با استرس و تلخی و تردیدبرای عمل پدر و انتخاب پزشک  گذشت و بالاخره پدر علیرغم میل باطنیش به عمل راضی شد.

کسی چه می دانست چه روزهای سختی در پیش داریم ...

روزقبل از عمل،بی تاب بودم چندبار به بهانه های مختلف پیش پدر رفتم.اخرین بار پدر تا دم در بدرقه ام کرد،باصدای لرزان گفتم بابا استرس نداشته باشید.

با آرامش همیشگیش گفت من خیالم از همه جهت راحته برو به سلامت!

دوم شهریور پدر عمل شد زمان عمل چه برما گذشت خداوند آگاه است

ولی برخلاف عمل 8سال قبل عمل کوتاه تر بود ،پدر خیلی زود به هوش آمد.دکتر از عمل راضی بود و ما چقدر خوشحال شدیم.

روزبعداز عمل چقدر ازدیدن چهره سرحال پدر ذوق زده شدیم.بیمارستان را دوست نداشت و دوست داشت زوتر به خانه برگردد.

کسی از عفونت های پی در پی و بازگشت به بیمارستان خبر نداشت.

تصور نمی کردیم 65روز دیگر پدر بیشتر بین ما نیست.

آن هم چه بودنی...

روزهایی که هربار خوشحال می شدیم عمر  خوشحالیمان کوتاه بود وباز مشکلی دیگرپیش می آمد...

روزهایی که انگار خداوند صدا ما را نمی شنید...

سخت است دلتنگ بودن .دلتنگ عزیزی که هر روزصبح که بیدارشوی یادت بیاید امروز هم نیست..

سخت است بخواهی حال خودت را سانسور کنی تا به افسردگی محکوم نشوی.

این روزها حال خوبی ندارم.سخت می گذرد برایم...