رمضان

 

چترت را ببند

بگذار خیس باران استجابت شوی روزه دار!

جا نمانی از میهمانی خدا

دستهای خالی من دخیل دل پاکتان...

مرا نیز نه به بهای لیاقت ،بلکه به رسم رفاقت دعا کنید

بندگی ه ایتان مقبول حق

باز باران..

نه

همیشه برای عاشق شدن

به دنبال باران و بهار و بابونه نباش

گاهی

در انتهای خارهای یک کاکتوس

به غنچه ای می‌رسی

که ماه را بر لبانت می‌نشاند

گروس عبدالملکیان

پی نوشت۱:تمام شب باران بود و رعد و برق ولی افسوس یک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه شب

های بارانی از یاد می رود این است حکایت آدم ها ، فراموشی.

پی نوشت۲:

 
 
به سلامتي پسري که پولهاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت:
براي روز پدر يک کمربند مي خوام..
فروشنده:چه جنسي باشه؟
پسر کوچولو:
..
..
..
..
..
..
..
..
فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه...

بازم انتقالی...

بازم داستان انتقالی من ...

امسال به ما اطمینان دادند که اکثر کسانی که درخواست انتقالی به استان  البرز بدهند درخواستشون پذیرقته میشه و قراره که برای رفاه حال همکارن محترم  از مهر سرویس ها هم برداشته بشه!!

فرم انتقالی را مثل سنوات قبل پرکردم .

خیلی جالب بود که تو خرداد از همکارای خودمون و مدارس دیگه شنیدم که فلانی(من!) انتقالی گرفته و مدیر جان هم مردد بودن که برام برنامه بگذارن یا نه که بهشون اطمینان دادم 95%بعیده کار من جوربشه!!

خردادماه از اداره پرس و جو کردم گفتند نتایج اوایل مرداد اعلام میشه.

دوسه هفته قبل یکی از دوستان نزدیک هم رشته و هم سابقه   زنگ زد از انتقالیت چه خبر؟ و متوجه شدم ایشون و یکی دیگه از دوستان صمیمی به اداره کل رفتند و کاراشون تموم شده و ناحیه شون هم انتخاب شده  ...

شاید زیادی متوقعم اما من معمولا در اطلاع رسانی  خبری که احساس می کنم برای دوستان مفیده درنگ نمی کنم.

خوبیش این بود که امسال نیازی به رفتن به اداره کل شهرستانهای استان تهران در خزانه نبود و باید به اداره کل استان البرز مراجعه می کردیم.

اداره کل در ارتفاعات واقع شده .ساختمان شماره 1 و 2 و کلی کارمند ولابد کلی کار...

وقتی به کارگزینی مراجعه کردم اکثر کارمندانش ،کارمندان سابق اداره خودمون بودند

یکیشون که با رفتنش از اداره ما، همه خوشحال شدند و کسی نبود که حداقل یک بار با ایشون به مشکل برنخورده باشه را دیدم نمیدونم چرا بهش سلام کردم و گفتم دنبال انتقالیم .

از این که حس می کنم میخواستم با این سلام و حرف کاری برام بکنه ازخودم بدم میاد.خداروشکر ازش درخواست کمک نکردم.

فرم را پرکردم تو فرم نوشته شده بود ورود خواهران به نوا حی داخل شهر در مقطع متوسطه ممنوعه و  فقط با پذیرش ابتدایی موافقت میشه.

من نمیدونم چطور دبیری که 14-15سال در دبیرستان در رشته تحصیلی خودش با دانش آموزان نوجوان کار کرده میتونه بره ابتدایی و با بچه های کوچیک کنار بیاد

این کار هم ظلم در حق اون معلمه و هم دانش آموزان...

من این بند را نزدم .

قرار شد دو روز بعد نتیجه اعلام بشه.

دوروز بعد با آقای همسر رفتم خبری از مسئول نقل و انتقالات نبود...

در حیاط جناب را  دیدم به دنبالش رفتم. رفتند کارگزینی وقتی وارد شد ،پروند ها دستش  بود و قرار بود بره کمیسیون.

کارمندای کارگزینی دورش جمع شدن و هرکدوم سفارش خاص خودش را میداد فلانی شیمیه یادت نره ، فلانی و فلانی و...

ایشون به جلسه رفتند و درجواب من  فرمودند که موافقت نشد وقتی گقتم راهی نداره فرمودن اصلا!!

 - پس چطور دوستانم کارشون درست شده یه جور پیچوندن که شاید دیر اومدید!!

امروز دوباره 7 و نیم اداره بودم  باز هم اون آقا نبود خانمی که اونجا بودن گفتند میخوای یه سر مقطع بزن

مسئول مقطع نبود با یکی دیگه صحبت کردم گفتند محاله تو این مدت با انتقالی کسی به متوسطه

موافقت شده باشه!!

اسم بردم آسمون ریسمون بافت

گفتم فکر می کنم اینجا یا باید پارتی داشته باشی (که اگه بخوام میتونم پیدا کنم ولی حالم بهم میخوره از این شیوه درست شدن کار) و یا صدای بلند تا کارت درست بشه که من ادبم اجازه نمیده و گرنه باید بیای و بری بی نتیجه.

به من بگید من چند سال دیگه بیام کارم درست میشه!!

گفتند استغفرا... اگه خود وزیر هم بیاد ما سفارشی کاری نمی کنیم

گفتم شما که اهلش نیستید ولی اگه کسی با سفارش و یا صدای بلند و... کارش درست بشه شما

مدیون هستید و من هرگز نمی بخشم...

یکیشون که منصف تر بود گفت شاید یک در صدی با سفارش باشه گفتم نگید یک درصد بیش از 80% است!

ولی یکیشون ادعا داشت حتی یک مورد هم با سفارش و... نداشتیم و همسر خودم هم منطقه دوریه!!

(من حدس میزنم خونه اش اونجاس!!)

داستان سال قبل و همکاری که تو رشته اش تو منطقه خودمون مازاد بود و الان در بهترین مدرسه کرج

باز مازاده ....

بحث بی نتیجه و بازاز الان فکر  مهر و داستان رفت و آمدهاو مریم و......

مشکلات رفت و آمد را هم نوشته بودم که به دلیل طولانی شدن پست در یک پست جداگانه خواهم نوشت.

پی نوشت:۲۴تیر یادآور خاطره شیرین پیوند آسمانی من و همسرم است .

قرار بود عقدر درمحضر برگزاربشه که صبح اون روز گفتم من دوست دارم مراسم درخانه باشه.

یه جشن ساده تو خونه  برگزار شد.

همسرم در حال تعریف مراسم خواستگاری و ...با آب و تاب برای مریمه .

مریم هم ذوق کرده که بابا چی پوشیده بودی؟مامان چی پوشیده بود!!

بماند که اولش با دیدن هدیه های پدرش (هرچند که برای اون هم خریداری شده بود)پکر شده بود!!

 

 

نیمه شعبان...

این جشن‌ها برای من «آقا» نمی‌شود

شب با چراغ عاریه، فردا نمی‌شود

خورشیدی و نگاه مرا می‌کنی سفید

می‌خواستم ببینمت؛ امّا نمی‌شود

شمشیرتان کجاست؟ بزن گردن مرا

وقتی که کور شد گرهی، وا نمی‌شود

یوسف! به شهر بی‌هنران وجه خویش را

عرضه مکن؛ که هیچ تقاضا نمی‌شود

اینجا، همه من‌اند؛ منِ بی‌خیالِ تو

اینجا کسی برای شما، ما نمی‌شود

آقا! جسارت است؛ ولی زودتر بیا

این کارها به صبر و مدارا نمی‌شود

تا چند فرسخی خودم، ایستاده‌ام

تا مرز یأس، تا به عدم، تا «نمی‌شود»

می‌پرسم از خودم: غزلی گفته‌ای؛ ولی

با این همه ردیف، چرا با «نمی‌شود»؟

میلاد قائم مبارک

پی نوشت ۱:

دعا پشت دعا برای آمدنت /گناه پشت گناه برای نیامدنت

دل درگیر ،میان این دو انتخاب/کدام آخر،آمدنت یا نیامدنت

پی نوشت ۲:شبهای نیمه شعبان رو خیلی دوست دارم همه خوشحالن انگار جرقه امید رو میشه تو چشم همه ببینی...

زندگی بدون پول

سلام

نظرتون راجع به زندگی بدون پول چیه؟؟

میشه بدون پول زندگی کرد؟تو جامعه ما که بعیده وغیر قابل تصور به نظر میاد اما ایمیلی داشتم در مورد

 یک خانم آلمانی به نام "هیدماری اشومر" که 16 ساله بدون پول زندگی می کنه.

زندگی این خانم فیلم مستندی شده که روی پرده های سینمای دنیا رفته.

(البته تو ایران نیازی به نمایش این فیلمها حس نمیشه!!)

در سال 1996 اشومر که سابقا معلم مدرسه و روان درمانگر بود، تصمیم گرفت یک سال به طور

آزمایشی بدون پول زندگی کند.

 در دوران بچگی به عنوان فرزند خانواده پناهنده ای که در دوران جنگ جهانی دوم از دست نیروهای

روسی فرار کرده بود، طعم فقر را چشیده بود. خانواده اش به آلمان فرار کردند.

 او در دوران بزرگسالی اش همیشه با بی خانمان های شهر دورتموند، محل زندگی اش همدردی و

همذات پنداری می کرد.

دو سال پیش از اینکه تصمیم بگیرد بدون پول زندگی کند، فروشگاهی را افتتاح کرد که مردم

 می توانستند در آن داد و ستد کنند.

موفقیت خوبی برای اشومر بود تا حدی که به او این اعتماد به نفس ترک شغلش، بخشیدن تمام

 دارایی هایش به جز هر آنچه در یک چمدان و کوله پشتی جا می گرفت را داد و خانه اجاره ای خود

 را هم تخلیه کرد.

 او به روزنامه تایمز اتریش گفت: "از جامعه مصرف کننده حریصی که شاهدش بود، آزار می دید."

او متوجه شد دوستانش از این تصمیمش متعجبند و دو دختر بزرگش هم در ابتدا شوکه شدند.

اشومر حالا در چادر زندگی می کند، در ازای دریافت غذا و جایی برای خواب، معامله، باغبانی و

تمیزکاری خانه می کند و حتی گاهی جلسات روان درمانی هم برگزار می کند. او این شیوه زندگی

 را «آزادانه» می خواند.

 "زندگی بدون پول به من قدرت زندگی، سرمایه درونی و آزادی بخشید"

اشومر سه کتاب درباره تجاربش نوشته است.

انتشار کتاب اولش با موفقیت رو به رو شد و اشومر تمام درآمد حاصل از فروش آن را در خیابان میان

مردم پخش کرد.

هالورسن کارگردان فیلم مستند «زندگی بدون پول» به خبرگزاری یاهوشاین گفت:

داستان زندگی این زن کاملا مرا تحت تاثیر قرار داد تا فیلمی بسازم که مخاطب، خود و رابطه اش با پول و دارایی هایش را زیرسوال ببرد.

او می گوید: "این فیلم به مخاطب نحوه زندگی کردن بدون پول را یاد نمی دهد، بلکه تصویری از یک زن

 را نشان می دهد که تصمیم بسیار شجاعانه و الهام بخشی در زندگی اش گرفته است."

 براتون جالب نبود؟؟؟

چیزی که برای من جالب بود روح بزرگ و بخشنده این خانم بود.

فکر می کنم  این خانم ازخیلی از  ماها (اولش خودم)که ادعای مسلمونی داریم مسلمون تره.

چنان دودستی به مال دنیا چسبیدیم که انگار قراره همه این وسایل را با خودمون زیرخاک ببریم.

 با خواندن این ایمیل یاد زندگی امام حسن افتادم که سه بار همه زندگیش را بخشید

افسوس که فقط برای امامانمون عزاداری می کنیم و در زندگیشون تاملی نمی کنیم...