
دیروز دوستی پرسید:شده تا به حال امیدت ،نامید بشه...
خیلی وقت ها بوده که آدم منتظر اتفاق خوبی ،خبر خوشی بوده
ولی برعکسش اتفاق افتاده
ولی یک بار برای من خیلی سخت گذشت..
پدرم رمضان 84 عمل جراحی نخاع داشتند.
همه چیز از پادرد ساده شروع شد.
متاسفانه دکترها تشخیص صحیح ندادند و چند ماهی از این دکتربه دکتر دیگه و ام آر آی و.. و درد همچنان بود.
تا پزشکی وجود یک غده در گردن را تشخیص داد و به یکی از
معروفترین متخصصین جراحی نخاع معرفی کردند.
روز 15 رمضان روز بسیار سختی بود تا زنگ تفریح دوم خودمو کنترل کردم ولی شدت استرس اشکهام
روتو دفتر مدرسه جاری کردو همکارا سعی می کردند آرومم کنند و هرکدام پیشنهاد نذر و نیازی و..
بعد مدرسه با همسرم به بیمارستان رفتیم.هنوز عمل تمام نشده
بود.
چیزی حدود 6ساعت تعمل طول کشید ووقتی با دکتر صحبت
کردیم متوجه شدیم چیزی بیش از تصور ما بوده
و تومور از گردن تا تقریبا انتهای ستون فقرات را گرفته و قسمت کوچکی از
تومور که برداشتنش باعث قطع
نخاع میشده ،باقی مونده...
پدرهنوز کاملا به هوش نیومده بود ولی مدام فکر نمازش بود و
با همون حال تیمم و خوابیده نماز خواند...
8سال میگذره و تو این سالها درد همراه همیشگی پدر بوده.
ولی هرگز لب به ناشکری و شکایت باز نکرده و هربار که حالش
رو می پرسیم آهسته میگن خداروشکر..
انقدر از پیشرفت علم پزشکی صحبت میشه ولی افسوس که هیچ
دارویی برای درد پدر نیست و چقدر سخته
که شاهد درد کشیدن عزیزترین
عزیزت باشی و کاری از دستت ساخته نباشه.
یه مدت اصرار داشتیم که به پزشک دیگه ای مراجعه کنیم و پدر
هربار مخالفت می کرد
دوسال قبل ،شاید بیش از یک ماه با پدر از دکتر بسیار
خوبی که می شناختم صحبت کردم تا راضی شد .
روزی که وقت دکتر داشتند همه امیدوار بودیم که حتما درمان
مناسبی تجویز خواهد شد.
هر چند دقیقه یه بار تماس می گرفتم وقتی از مطب اومدن جواب
خاصی ندادند ولی وقتی برگشتند
فهمیدیم
آقای دکتر حتی حاضر نشده نیم نگاهی به پرونده بکنه و هرقدر همسرم اصرار کرده جواب داده
بودند در کار همکارم دخالتی نمی کنم!
شاید اون روز از سخت ترین روزهای زندگیم بود.
این که کلی پدر رو امیدوار کرده بودم و آخرش...
و این ماهها شدت
درد ،پدر راخیلی ضعیف کرده .کاهش وزن بر اثر شدت درد...
هربار اشک ها و بغض رو فرو می خورم.
این همون پدریه که با هم کوه می رفتیم...
همون پدری که همیشه به داشتنش افتخار می کنم..
همون پدری که در نظرم بزرگترین مرد و انسانی هست که دیدم....
همون مهربونترین پدر که همیشه دلم به وجودش گرمه و هروقت مشکلی دارم و باهاش صحبت می کنم
انقدر آروم میشم که مشکل برام کوچیک میشه..
نفرین به درد....
بیزارم از درد....
و امروز بسیار محتاج دعایم. و امیدوار به لطف خدا...
خدایا نمی گویم دستم را بگیر،عمری است گرفته ای مبادا رها کنی...