....

 

 خدایا


تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم !


تو را بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم !


تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم بازگشتم !


تو را گرم دیدم و سردترین لحظه ها به سراغت آمدم !

--------------------------------------------

پی نوشت۱:

هيچ ورزشي براي ”قلب” مفيد تر از خم شدن و گرفتن دست  ”افتادگان” نيست .

 

پی نوشت۲:خدایا اگر من بد کنم ،تورا بنده دیگر بسیار است،تواگر با من مدارا نکنی  مرا خدای دیگر کجاست؟

 

پی نوشت۳:اانگار رمضان ۸۴ در حال تکرار است!!نیازمند دعای همه خوبان هستم....

امید..

 

دیروز دوستی پرسید:شده تا به حال امیدت ،نامید بشه...

خیلی وقت ها بوده که آدم منتظر اتفاق خوبی ،خبر خوشی بوده ولی برعکسش اتفاق افتاده

ولی یک بار برای من خیلی سخت گذشت..

پدرم رمضان 84 عمل جراحی نخاع داشتند.

همه چیز از پادرد ساده شروع شد.

متاسفانه دکترها تشخیص صحیح ندادند و چند ماهی از این  دکتربه دکتر دیگه  و ام آر آی و.. و درد همچنان بود.

تا پزشکی وجود یک غده در گردن را تشخیص داد و به یکی از معروفترین متخصصین جراحی نخاع معرفی کردند.

روز 15 رمضان روز بسیار سختی بود تا زنگ تفریح دوم خودمو کنترل کردم  ولی شدت استرس اشکهام

روتو دفتر مدرسه  جاری کردو همکارا سعی می کردند آرومم کنند و هرکدام پیشنهاد نذر و نیازی و..

بعد مدرسه با همسرم به بیمارستان رفتیم.هنوز عمل تمام نشده بود.

چیزی حدود 6ساعت تعمل طول کشید  ووقتی با دکتر صحبت کردیم متوجه شدیم چیزی بیش از تصور ما بوده

و تومور از گردن تا تقریبا انتهای ستون فقرات را گرفته و قسمت کوچکی از تومور که برداشتنش باعث قطع

نخاع میشده ،باقی مونده...

پدرهنوز کاملا به هوش نیومده بود ولی مدام فکر نمازش بود و با همون حال تیمم و خوابیده نماز خواند...

8سال میگذره و تو این سالها درد همراه همیشگی پدر بوده.

ولی هرگز لب به ناشکری و شکایت باز نکرده و هربار که حالش رو می پرسیم آهسته میگن  خداروشکر..

انقدر از پیشرفت علم پزشکی صحبت میشه ولی افسوس که هیچ دارویی برای درد پدر نیست و چقدر سخته

که شاهد درد کشیدن عزیزترین عزیزت باشی و کاری از دستت ساخته نباشه.

یه مدت اصرار داشتیم که به پزشک دیگه ای مراجعه کنیم و پدر هربار مخالفت می کرد

دوسال قبل ،شاید بیش از یک ماه با پدر از دکتر بسیار خوبی  که می شناختم صحبت کردم تا راضی شد .

روزی که وقت دکتر داشتند همه امیدوار بودیم که حتما درمان مناسبی تجویز خواهد شد.

هر چند دقیقه یه بار تماس می گرفتم وقتی از مطب اومدن جواب خاصی ندادند ولی وقتی  برگشتند

فهمیدیم آقای دکتر حتی حاضر نشده نیم نگاهی به پرونده بکنه و هرقدر همسرم اصرار کرده جواب داده

بودند  در کار همکارم دخالتی نمی کنم!

شاید اون روز از سخت ترین روزهای زندگیم بود.

این که کلی پدر رو امیدوار کرده بودم و آخرش...

و این  ماهها شدت درد ،پدر راخیلی  ضعیف  کرده .کاهش وزن بر اثر شدت درد...

هربار اشک ها و بغض رو فرو می خورم.

این همون پدریه که با هم کوه می رفتیم...

همون پدری که همیشه به داشتنش افتخار می کنم..

همون پدری که در نظرم بزرگترین  مرد و  انسانی هست که دیدم....

همون مهربونترین پدر که همیشه دلم به وجودش  گرمه و هروقت مشکلی دارم و باهاش صحبت می کنم

انقدر آروم میشم که مشکل برام کوچیک میشه..

نفرین به درد....

بیزارم از درد....


و امروز بسیار محتاج دعایم. و امیدوار به لطف خدا...

 

خدایا نمی گویم دستم را بگیر،عمری است گرفته ای مبادا رها کنی...

حکایت عشقی بی قاف ،بی شین ، بی نقطه...

من سحر نمی دانم ...


من  فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین  گستراندم.


من سحر نمی دانم....


 گفتی زمستان شده ای و من دل ام به حال ات سوخت و روح ام را که بزرگ بود و سنگین ، مثل چادری


روی تو کشیدم و  ذکر عشق خواندم تا تو داغ شدی.


من سحر نمی دانم...


نفس هایت به شماره افتاده بود و روح من از تپش ایستاد.


نکند تو را کشته باشم؟ نکند من مرده باشم؟


پس روحم را از روی تو برچیدم،اما تو نبودی.


گفتم که سحر نمی دانم.

مقدمه کشتار  از کتاب چند روایت معتبر مصطفی مستور


استخوان خوک در دست های جذامی و روی ماه خدا را ببوس  اولین کتابها یی بود که با معرفی یکی از دوستان

از مصطفی مستور خواندم .

چند وقت قبل چند کتاب دیگر از مصطفی مستور تهیه کردم.

حکایت عشق بی قاف بی شین بی نقطه -  عشق روی پیاده رو- من گنجشک نیستم – چند روایت معتبر  که

هرکدام شامل چند داستان هستند .

بیشتر داستان ها را دوست  داشتم خصوصا حکایت عشق بی قاف بی شین و کشتار .

اولی چت های بین مهراوه و هستی و دومی مکاتبات بین خانم یوسفی و آقای سرمدی استاد دانشگاه که

 نامه آخر استاد که اشک هایم را جاری کرد.

"من گنجشک نیستم "خیلی به دلم ننشست

از اول تعطیلات کتاب سه زن مسعود بهنود و تاریخ پهلوی رو همزمان  میخونم ولی خیلی کند پیش میره.

برعکس کتاب های مستور را دو روزه خووندم.

-------------------------------------------------------------

پی نوشت۱:تنهایی ام را دوست دارم چون بوی پاک نجابت می دهد...

 

پی نوشت ۲:دندانپزشک آخرين دندانِ گرگ را کشيد


نگاهي به صورت گرگ انداخت و پوزخندي زد ... !


گرگ زير لب گفت : بخند ...


اين است عاقبتِ گرگي که عاشق گوسفندي شده باشد ...



 

 

 

 

تبریک

 

پرتگاه...

سلام

این روزها گاهی عجیب هوس نوشتن می کنم

گاه  حس می کنم پر از حرفم ،دوست دارم  ساعت ها بنویسم .

 بنویسم از هرچه در ذهنم می گذرد ،از خاطرات ، گذشته ،آدمها،کودکی ،خانه کودکی و...

گاهی فکر می کنم می توانم درباره کودکی ام چند پست و یا حتی  کتاب بنویسم، می توانم تمام زوایا و 

 گوشه و کنار خانه کودکی  که سالهاست جای  خود را به ساختمان آپارتمانی- تجاری داده بنویسم.

 من رنگ در و دیوار ومدل کاغذ دیواری ها،پرده ،وسایل روی تاقچه و...حتی مدل  موزائیک های حیاط و

کاشی و....آن خانه را به خاطر دارم.

 حتی رنگ در ودیوار و وسایل خانه همسایه ها را به یاد دارم..

احساسات کودکی ،شادی و غمها ،خنده ها و اشک هایم را وقتی به یاد می آورم خنده و اشکم در می آید...

می توانم  طعم میوه ها و خوراکی های آن زمان را در دهان مزه مزه کنم و لذت ببرم.

ولی شاید از سال پیش ،هفته قبل و حتی روزقبل چیز زیادی در خاطرم نباشد...

گاهی در زمان گم می شوم ،نمیدانم در چه  سالی هستم ،نمیدانم در الست هستم و دارم قسمتی از زندگی

در دنیایی که قرار است به آن پا بگذارم را می بینم و یا قرن هاست در زیر خاک خفته ام و از زیر خروارها خاک ،

زندگی گذشته ام را مرور می کنم.

حس غریبی است ،ناگهان ترس تمام وجودم را می گیرد.می ترسم و از خدا می خواهم مرا به حال برگرداند....

بهتر است بیشتر توضیح ندهم بک بار برای دوستی گفتم بدجور ترسید!!

این روزها بارها و بارها خود را در لبه  پشت بام می بینم همان   نوزاد 6 ماهه!

ازبالا به چهره زن همسایه که با رنگ پریده دامنش را باز کرده و قربان صدقه می رود و می ترسد نگاه می کنم ،من

از همان لبه پرتگاه می توانم چهره مادررا  در حیاط ببینم که مشغول شستن رخت در کنار حوض است ،خیالش

راحت است که کودکش دراتاق  خوابیده ، ناگهان انگار به او الهام می شود خطری کودکش را تهدید می کند...

باور کنید  بعداین همه سال صدای تپش قلب مادر می شنوم صورت برافروخته اش و استرس و ترس  و دویدن پله

ها را یک درمیان  می بینم.

نمیدانم در چه کسری از زمان آن فاصله را طی می کند و در ست در لحظه ای که می خواستم با دستهایم

کمی جلوتر حرکت و  یا سقوط کنم مرا می گیرد...

 تصور یادآوری خاطره  از 6ماهگی می تواند  همان قدر غیر قابل باورباشد که   ، نوزادی در 6ماهگی چهار دست و

پا ازاتاق به سمت راه پله برود وبیست  و اندی  پله را طی کند و خودرا به لبه پشت بام برساند!!

گاهی فکر می کنم چون  این خاطره  را مادربارها تعریف کرده و هربارموقع تعریف همان تپش قلب و دگرگونی

رنگ صورتش را دیده ام خیال می کنم یادم هست  اما ته دلم می گوید من آن لحظه را هنوز دریاد دارم،

بگذار کسی باور نکند...

 

بارها و بارها در خواب خود را لبه پرتگاه دیده ام و در لحظه سقوط از خواب پریده ام...

 انسان هر روز می تواند بلغزد ؛لبه پرتگاه بایستد سقوط را انتخاب کند ویا برگردد...

 نمیدانم فرشته نگهبان هنوز هم مرا مراقبت می کند؟؟!!

خدیا باز هم هوامو داشته باش...