بچه های ابتدایی معلمشون رو زیادی قبول دارند و همه حرفهای معلم را باور می کنند.امسال معلم ادبیات دخترم خانمی هستند بسیار خودشيفته! هر روزی که مریم ادبیات داره باید تا آخرشب به خاطرات خانم ف که اکثرا هم خالی بندی هستند گوش بدم...ایشون سه سال از من کوچکترو مجرد هستندطبق تعاریفشون از بچگی هرجا بودنداز نظر قیافه و تیپ و رفتار سرآمد بودند و روی همه تاثیر داشتند...مثلا تعریف میکنند که وقتی دبستانی بودم بعداز ظهری بودم صبح زود بیدار می شدم صبحانه حاضر می کردم همه کارهای خونه رو انجام می دادم و در گوشه حیاط با هیزم روی اجاق با سختی نهار می پختم(ایشون هم ساکن کرجند من که از اجاق و هیزم چیزی یادم نیست!) زودتر از بقیه مدرسه می رفتم مدرسه روی انگشت من می چرخید خیلی از کارها ی مدرسه رو دوش من بود حقوق مدیر و معلمها رو از بانک می گرفتم! از اداره بخشنامه ها رو تحویل می گرفتم و....عصر که می آمدم خانه ظرفای ظهر رو می شستم و باز در سرما گوشه حیاط شام رو می پختم وقتی همه می خوابیدند بعد از درسها کارهای جانبی می کردم روزنامه دیواری هایی که با همه متفاوت بود گاهی معلمها طرح سوال امتحانی رو به من می سپردند در مدرسه مشکلات بچه ها رو حل می کردم برای شاگردای ضعیف کلاس تقویتی می گذاشتم همه منو قبول داشتند مشکل پدر دوستم رو حل کردم......اینها بخشی از خاطرات کودکی این خانم معلمه! نمیدونم چه لزومی به این همه خاطرات غیر واقعی هست؟!!