جشن شکوفه ها

سلام

دیروز جشن شکوفه ها بود و بچه های کلاس اولی همه خوشحال و خندان به مدرسه رفتند.

به امید موفقیت همگیشون.

دیشب  فکر می کردم خوش به حال بچه های این دوره،چقدر همه تحویلشون می گیرن!

روز اول مهر پدر و مادراشون با چه ذوقی باهاشون میرن ازشون  عکس و فیلم می گیرن.

 مدرسه تزیین شده  ،بهشون جایزه میدن ، براشون اسفند دود می کنند تاخدای نکرده  آب تو دلشون

تکون نخوره!

البته خودمم از این اداها برا دخترم داشتم.

اون وقت ما چی؟؟

اولین روز مدرسه ام ،دومین روزجنگ بود ،چه حسن تصادفی!

ممدآقای  سرایدار(فکر کنم هم قبلا هم ازش نوشته بودم) خداییش الان هم ببینمش  می ترسم

قدبلند،شکم بزرگ ، دندونای بزرگ و خراب، اخمو ،متولی  سیاه چال خیالی مدرسه..

یه ناظم چشم آبی و موی بلند که تازه مجبور شده بود حجاب بگذاره و همیشه اخم بود و من فکر

 می کردم حیف این همه زیبایی که با بداخلاقیش خراب شده!

یه معلم پیر و بد اخلاق با  یه رادیو کوچیک که نگران جنگ بودو هنوز هم ازش بیزارم ...

(هنوزم موندم با اون سن و سالش چطوری وسط سال رفت مرخصی زایمان)

چه روز بدی بود اولین روز مدرسه ام!

با مادرم رفتیم یادمه چادرشو محکم گرفته بودم و می ترسیدم .

خوب به قیافه همه معلما نگاه کردم یکیشون از همه ترسناک تر بود همونم شد معلم من بخشکی شانس!

صدای گریه و ناله بود که می شنیدی، بچه ها را به زور از مادراشون جدا می کردند!

مشخص شد بعدازظهریم و فکر کنم دیگه ظهر خودم رفتم مدرسه!

یعنی مامانم فکر کرد یه صبح تا ظهر بزرگ شدم؟؟

روز اول هم مشق دادند لوحه نویسی و اولش همون نوشتن الف!

اومدم خونه ،هی نوشتم پاک کردم ،مامان وبابا خونه نبودند آخر سر یه فکر به ذهنم رسید

"خانم گفته روز اول مشقا  رو خواهر یابرادربزرگترتون بنویسن "

پروین خانم هم تر و تمیز یه صفحه برام نوشت و بعد که مامان و بابا فهمیدند خندیدند ولی به روم نیاوردن!

بچه های این دوره کلی جشن و جایزه  در زمان تحصیل دارند

کلاس اول:جشن شکوفه ها- جشن قران- جشن الفبا و...

کلاس سوم دخترا جشن تکلیف! پنجم و از این به بعد ششم جشن فارغ التحصیلی!

زمان ما،هرچی فکر می کنم دریغ از یه جشن در طول 12 سال تحصیل،ببخشید 16سال دانشگاه هم

جشنی ندیدیم !

جایزه اصلا چی بود؟؟؟

فقط کارت صدآفرین و هزار آفرین بود.

فقط یادمه سال اول راهنمایی که شاگرد اول مدرسه شده بودم یه تابلو دادند که هنوزم توی اتاق خودم

در خونه پدری هست و با غرور بهش نیگا می کنم که بعله جایزه منه!! (البته پولش را از پدرم گرفته بودند)

اون موقع  حال و هوای جنگ  و شهادت بود

هرصبحگاه با چند تا شعار مرگ بر...به کلاس می رفتیم.

 مراسم های مختلف برامون سخنران می آوردن کلی مباحث سیاسی خداییش   بچه های کوچیک

چی می فهمیدن؟؟

نماز جماعت با خط کش بالاسرمون بودند که انگشت شست  پامون تا نشه ،باورکنیدهنوزم که سجده

میرم تمام  حواسم به انگشتامه تا نشن!!

مداحی بود و دعای توسل و اشک و..

چندبار هم تشیع جنازه شهدا مارابردند.

نمیگم بد بود خب بود اما دریغ از یه مراسم شاد.

صرفه جویی بود .

اگه اشتباه نکنم آقای حسینی "اخلاق درخانواده" وزیر بود و تو تلویزیون بهمون یاد داد وقتی مداد خیلی

کوچیک میشه دورش کاغذ بپیچید تا باز هم بشه استفاده کرد!

بچه های این دوره به کنکور میرسن ، ظرفیت دانشگاه ها بیش از تعدادشونه

ما که  رسیدیم به کنکور،ظرفیت دانشگاه محدود با انواع سهمیه ها...

باورکنید دانشگاه آزاد هم قبولیش خیلی سخت بود.

خلاصه این که نسل ما نسل شادی نیست،یه دلیلش اینه که تو مدارس شاد بودن را به ما آموزش ندادند!!!!

و در آخر یه  جمله کلیشه ای:

امیدوارم سال تحصیلی جدید ،سالی پراز موفقیت  برای همه دانش آموزان و معلمان عزیز باشه.

 

 

از زادنمان

تا مرگمان...

هر روز چوب می خوریم

چوب "فرزند آدم" بودن را!!

هر روز چوب می خوریم

به جای پدرمان

و عشق می ورزیم

ـ میراث مادرمان حوا را ـ

فرزند آدم بودن دردناک است

به اندازه ی کبودی های روی تن

تیر کشیدن های گیج گاه

صدای تیک ... تیک... در گوشَت

فرزند آدم بودن تاوان دارد

تاوانی قرمز رنگ

حتی اگر هابیل نباشی

 

 

سفرنامه اردبیل

یک کم عجیبه،شناسنامه همسرت صادره از اردبیل باشه و همیشه  تعریف باغهای پدری و میوه هاش

را  شنیده باشی و  بعد ازگذشتن ده سال از زندگی مشترک ، برای اولین باربه آن خطه سفر کنی و

جالب تر این که خود جناب همسر 20 سالی باشه به زادگاهش سر نزده باشه.

7-8 ماهی است که آقای همسر از لحاظ کاری شدیدا درگیر هستند و حتی عید و تعطیلات تابستانی را

به کار و بی هیچ سفری سپری کردند البته  در این بازه زمانی ،من و دخترم چند سفر کوتاه با دوستان داشتیم.

عروسی یکی از اقوام، بهانه ای برای  سفر و چند روزی دور بودن ازمحیط کارواسترس بود.

برخلاف همیشه که مسافرت ها با برنامه و صبح زود بود ،این بار تصمیم گرفتم کمی یلخی سفر کنیم.

صبح زود ساعت 11 ونیم حرکت کردیم . نزدیکی امامزاده هاشم توقفی برای صرف نهار و بعد زیارت و نماز .

تصمیم گرفتیم هرجا خسته شدیم اتراق کنیم . حوالی عصر در روستای نوکند از توابع شهر پره سر سوییتی

اجاره کردیم.

محیط روستا با وجود حیواناتی مثل گاو و سگ و مرغ و خروس و اردک و.. که راحت در کوچه ها و حیاط

منازل حرکت می کردند برای مریم جالب بود.

آرامش خاصی بر روستا حاکم بود تا پاسی از شب در ساحل نشستیم تنها میهمانان دریا بودیم و شام

کنار دریا صرف شد.

صبح باز چند ساعتی کنار دریاو بعد حرکت .

با پایان رسیدن محدوده استان گیلان ، شرجی بودن هوا نیز تمام شدو هوای  بسیار لطیف و  سرسبزی

طبیعت، حال و هوایمان را دگرگون کرد.آسمان آبی آبی ، هر دو سوی جاده جنگل های انبوه و سرسبز و

 مه زیبا، و خنکی مطبوع ...از زیبایی طبیعت گردنه حیران ،واقعا حیران می شوی...

مقصد شهر نمین بود شهری کوچک و خوش آب و هوادر استان اردبیل.

به دنبال آدرس بودیم که به یاد حرف یکی از اقوام افتادم که کافیست نام میزبان را برای یافتن  آدرس بیان کنی.

به آقایی که مشغول انجام کاربودنام میزبان را گفتم بنده خدا کارش را رها کرد و گفت به دنبال من حرکت کنید

 و مقابل درب میزبان تو قف کرد.

یاد شهرهای بزرگ افتادم که اگراشتباه  زنگ واحدت را بزنند شاید نام خانوادگی همسایه دیوار به دیوارت

را ندانی..

میزبان، خاله همسرم بود و همسرش فرهنگی بازنشسته ای که سالهاست به زنبورداری مشغول است .

 مردی سخاوتمند و بزرگوار و میهمان نواز که شاید نزدیک به یک هفته میزبان 50 -60 نفر میهمان شهرستانی

 از تهران و تبریز و همدان و... بودند.

عروسی سومین پسر بود و این میهمانیها برای فرزندان قبلی(بی حضور ما) نیز برگزار شده بود.

سایر میهمانان از چند روز قبل حضور داشتند. ما روز عروسی رسیدیم.

عصر مراسم سفره عقد در منزل عروس خانم ودرانتها شال بستن به کمر عروس.

این رسم را تا چندسال قبل من ندیده بودم و خداروشکر زمان ازدواج ما نیز کسی درصدد اجرای ان نبود.

رسم این است که روز عروسی قبل از این که عروس خانم از منزل پدرش خارج شود شالی توسط برادر

داماد به کمر عروس خانم بسته می شود.

نکته جالب ،در تالار خدمه وجود نداشت و باید افرادی از خانواده داماد زحمت پذیرایی از 400-500میهمان را

عهده دار می شدند!

بعد از جشن تالار، ادامه مراسم در پارکینگ منزل بود که ما بعد از یکی دوساعت خواب را ترجیح دادیم .

مراسم تا ساعت 4 صبح ادامه داشت.

بهترین وعده های غذایی در این میهمانی صبحانه بود .نان محلی  و پنیر و کره و محلی و بهترین عسل!

با گروهی از فامیل،به جنگل فندقلو رفتیم.

این جنگل به گمانم یکی از زیباترین تفرجگاه های ایران باشد.

به توصیه سایر همسفران وارد پارک جنگلی نشدیم و کمی بالاتر توقف کردیم

چند ساعت توقف ،دوطرف کوه های سبز و زیبا ،وسط دریاچه ای زیبا ، مه در حال حرکت و هوای تمیزو نسبتا

 خنکی که به گمانم حال و هوای بهشت را داشت.

کوه نوردی چسبید .واقعا  دوست نداشتم این محل زیبا را ترک کنم.

به سرعین هم رفتیم.

سرعین شهری است کوچک در 50 کیلومتری نمین که در تمام خیابانهاهتلها خودنمایی می کند

با آب گرم ،آب درمانی کردیم.و بعد صرف آش دوغ و خرید سوغات ...

فرصت سفر محدود بود ومتاسفانه روستا و باغهای پدری همسر را نتوانستیم ببینیم.

در بازگشت توقفی در آستارا و بعد کنار دریا داشتیم.

از ابتدای سفر چشمم به سرعت ماشین بود که از 120 تجاوز نکند و گه گاه تذکر که آرامتر و در نهایت هم جریمه 40 هزار تومانی بابت سرعت 128 که کفر آقای همسر در آمد..

 پی نوشت:حرف های نگفته رامی شود زد ولی حرف های گفته شده را نمی توان پس گرفت!!

 

ارزانی....

دشتها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن ،آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرزه کین پوشانده ست

هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده ،دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست

حمید مصدق

------------------------------------------

پی نوشت۱:مترسک گفت:گندم ،تو گواه باش که مرا برای ترساندن آفریدند وگرنه من تشنه عشق

پرنده ای بودم که سهمش از من گرسنگی بود!

 پی نوشت۲:برای شفای دوست عزیزی دعا کنیم.خدایا معجزه ات را نشانمان بده...

مطلق یا نسبی؟

سلام

یه سوالی چند روزه ذهنم رو درگیر کرده که خوبی و بدی مطلقه یا نسبی؟

مثلا ما وقتی خودمون رو با جنایتکارای تاریخ یا سطح پایین تر با آدمای خلاف جامعه

مقایسه می کنیم به نظر مون میاد فرشته ایم و باورش برامون سخته که اگه جای اون جهنمه

من هم  جهنم.... که نمیشه!

البته میدونم که جهنم درجات مختلف داره

از اون طرف، وقتی خودمون را با انسانهای خوبی که قبول داریم مقایسه کنیم باز باورمون

نمیشه که اگه اونا بهشت برن من هم برم ب....باز که نمیشه..

البته اون ته ته های بهشت هم ما را راه بدن قبوله!!

درمورد ارزشها هم فکر می کنم راست همیشه راسته و دروغ با هر لفظی دروغه!

هفته قبل برای تصحیح اوراق برگه های تجدیدی به مدرسه رفتم .

خداخیرشون بده که خیلیاشون به خودشون زحمت نداده بودند امتحان هم بدن

از 10تابرگه ای که صحیح کردم 2نفر قبول شدن بقیه رو هم دیدم گفتن خانم ناراحت نباشید قراره مهر

هم امتحان بدیم!!

با توجه به برداشتن مردودی از پایه اول گویا،انقد امتحان میدن که ما از رو بریم و نمره ببخشیم!

و اما داستان :

قبلش توضیح بدم که تا سال قبل ورودیهای مدرسه ما از دو مدرسه راهنمایی بودند که یکی از آنها

مدرسه شاهد بود و انصافا شاگردان مدرسه شاهد از لحاظ درسی و رفتاری خیلی بهتر بودند و قابل

تشخیص بودند.

امسال دبیرستان شاهد هم افتتاح شده و برای همین خیلی از این بچه ها تصمیم گرقتند که سال بعد

را در مدرسه شاهد بگذرونند.

با این وصف خیلی از شاگردان خوب مدرسه را از دست خواهیم داد و تعداد کلاسهای ریاضی و تجربی

کم خواهد شد.

اون روز تو دفتر نشسته بودم که متوجه شدم دوسه نفر اومدن دنبال پرونده هاشون خانم دفتر دار

به بهانه این که مدیر الان نیستند، یه جور ردشون کرد.

خانم معاون اومدن و یه مادر و دختر که گویا دانش آموز بسیار زرنگی بود و معدلش نزدیک 20 ،

مادر اصرار داشت پرونده را بگیره تا در مدرسه شاهد ثبت نام کنه و از الان به فکر کنکور بود .

واقعا از چهره اش میشد تشخیص داد که چقدر نگران آینده دخترش هست و تمام آرزوهایی که

خودش نتونسته بود بهشون برسه را در موفقیت دخترش می دید.

خانم معاون خیلی تلاش کرد که اونها را منصرف کنه که مدرسه ای که سال اول تاسیسش باشه

کارش معلوم نیست چطور باشه دوسه سال باید بگذره تا جا بیفته (حالا مدرسه جدیده، معلمها که

سال اول کاریشون نیست!)

برای من که موندن و رفتن شما فرقی نداره ولی من چون دوستتون دارم اینها رو میگم باز بیشتر

فکر کنید .

من اگه دختر خودم بود چنین کاری نمی کردم..

خلاصه گفت و گفت و....

انقدر که من هم این دلسوزی را باور کردم..

تا بالاخره دختره منصرف شد ولی مادره هنوز سماجت داشت

به محض رفتن اونها خانم معاون برگشت به بقیه همکاراش با خنده گفت این جور مخ میزنن ,عمرا

پرونده شو بگیره..

حس بدی پیدا کردم

من نگرانی اون مادر رو عمیقا دیدم و زرنگ بازی و رندی این معاون را ..

شاید هم بهتر بود دنبال اونها می رفتم..

وقتی با همسرم صحبت کردم حق را به معاون داد که اون وظیفه اش بوده و بهش از بالا گفته شده

که شاگردای خوب رو نگهداره.

درسته که اگه شاگردای خوب برن ،راندمان کار ما هم پایین میاد اما به چه قیمتی؟؟

من نمیتونم بپذیرم که هر جا مصلحت خودمون در بین بشه دروغ هم قابل توجیه باشه

با تمام اخلاقهای بدی که دارم ، اما در هر شرایطی اگر کسی که ازش دل خوشی هم نداشته باشم

 و ازم راهنمایی بخواد ،کوتاهی نمی کنم..

فکر می کنم  که دروغ همیشه دروغه ...

مثل صفر و یک ،حرف یا راسته یا دروغ!

نظر شما چیه؟؟!!

----------------------------------------------------

پی نوشت ۱:از راهنمایی و مشاوره همه دوستان در پست قبل ممنونم

به پیشنهاد غزل عزیز ،خوبه کتابهایی که در زمینه تربیت فرزندان هست را معرفی کنیم تا نتیجه

بهتری بگیریم من چند تا کتاب دارم که به نظر من "فرهنگ تفاهم" نوشته تامس گوردون

ترجمه پریچهر فرهادی از بقیه شون بهتره .

البته من وقتی عصبانی میشم و بهم می ریزم ،توصیه های هیچ کتاب و روان شناسی به

کارم نمباد!!

پی نوشت ۲:

گاهی

مایلم ماهی باشم،

ماهی حافظه اش ۸ثانیه است

بی هیچ خاطره ای....

ماجراهای من و دخترم(1)

سلام

از ظهر داشتم فکر می کردم پست جدید چی بنویسم ،چیزی به ذهنم نمی اومد بعد فکر کردم

 زندگی خودمون  صبح تا شب سوژه است از توش صدتا پست در میاد!!

و تصمیم گرفتم کمی از داستانهای خودم و مریم را بنویسم.

مریم قراره بره کلاس سوم ،گاهی احساس می کنم خیلی بچه تر از سن خودشه ،اصلا بزرگ نشده

و گاهی با بعضی از حرفها و اظهار نظرهاش فکر می کنم بیشتر از من می فهمه!

تو مهمونیها مخصوصا جاهایی که راحت نباشه کم حرفه تا یخش آب بشه

 حواسش به بچه های کوچیکتر از خودش هست تا براشون اتفاقی نیفته.

تو مدرسه ،تو بچه های ساختمون ،همه مریم رو دوست دارند چون نسبت به همه مهربونه.

دلش خیلی پاکه.توقضیه زلزله خیلی ناراحت بود و می خواست همه پولاشو (که اصلا دلش نمیاد

خرج کنه) برا زلزله زده ها بفرسته

اما ، امان از دل من!!

همسرم میگه اون نقطه ضعف ها و حساسیت های تو رو پیدا کرده و تو باید خودتو بی خیال نشون

بدی ولی متاسفانه زود بهم می ریزی!!

گاهی روبعضی موضوعات وسواس پیدا می کنه و مخ سوراخ می کنه

مثلا نماز خووندنش!!

هراز گاهی نماز میخونه ،گاهی یادش میره اما بعضی وقتا واقعا دوست دارم یادش بره

مثلا امشب:

ازاذان مغرب ،مامان میخوام نماز بخونم

 –باشه عزیزم بخون

 – مامان ده دقیقه بعد ایراد داره؟  نه ایراد نداره

- مامان بعد شام اشکال نداره؟ !نه عزیزم اما نماز سروقت بهتره!

یک ساعت بعد ،جانماز پهنه ..

وای خدا به داد برسه ،قسمت اصلی داستان اینجاس!!

مامان قبله رو درست ایستادم؟؟ آره درسته !

- مامان خوب نگاه کن ! اگه شک داری از بابا بپرس

بابا :درسته دخترم

من مطمئنم درست نیست!

پدر خودش جانماز رو جابجا می کنه

هنوز مریم راضی نیست!

پدر با خنده و شوخی کنار میاد

خطاب به من: دیدی شما سخت می گیری؟؟با خنده میشه هرکاری رو حل کرد

نیم ساعت بعدکم کم  پدر داره عصبانی میشه

-       بچه ،میگم درست ایستادی !!یعنی چی این اداها؟؟؟

من: صبورباشید، بچه اس...

مریم داره اشک می ریزه ، میگم مامان جون  درسته!

-       نه الکی میگید!!

      یک ساعت میگذره

مریم راضی شده نمازبخونه نگاه می کنم انقدر جانماز جاش عوش شده که قبله ۹۰درجه تغییر کرده

میگم دیگه اشتباهه!!

میشه نقطه سر خط.....

همسرعصبانی: نمیشد چیزی نگی!!

      هنوز داره غر میزنه

-       بالاخره شروع میکنه به نماز خوندن

-       تموم شد !!

 مامان میشه دوباره بخونم!

چرا؟؟؟؟؟

 

- فکر کنم تشهد را نصفه خووندم

-       مربم جون  قبوله

-  مامان من پیش خدا بدقول شدم؟نه خدا بچه ها رو دوست داره

-  مامان تو دلت از من ناراحتی؟یک کم

- مامان بگو  نه تا من راحت بخوابم

باشه

اما من فکر کنم ته دلت یک کوچولو ناراحتی!!

نهههههههههههه

شب بخیر