آسوده بخواب....
4سال از بودن در این فضا می گذرد.
البته در یک سال اخیر بسیار بی حوصله به وبلاگی که زمانی خیلی برایم باارزش بود سر می زدم.
اما محبت برخی دوستان حتی در غیبت هایم نیز شامل حالم بوده.
خیلی وقتا دوستان مجازی از دوستان حقیقی هم برات عزیزتر میشن.
ازشادی و موفقیتشون شادمیشی و برای غم و مشکلاتشون متاسف.
و اما از دست دادن دوست سخته حتی دوست نادیده!!!
نوشته های یک ذهن مغشوش از امید به زندگی ،مبارزه باسرطان ،از دخترنازدانه اش شادان و...
می نوشت.
در ابتدای وبش نوشته بود:
"اینجا جایی است برای گفتن حرف هایی که باید یک روز گفته می شد تا....
من اینجا می خواهم از خیلی چیز ها بنویسیم از غمها از شادی ها از لحظات خوب از
دست رفته از آینده از شادی زنگی ام شاه دونه از بیماری از دیو سرطان از قدرت امید و...بنویسیم"
گاه از درد شکایت می کرد .
از شیمی درمانی ...
از سرفه های بی امان ..
"سرفه سرفه سرفه
امان از سرفه
سرفه سرفه سرفه
امان از امانی که از من میبرد
سرفه سرفه سرفه
این اهنگ نفس گیر نفس های این روز های من
سرفه
سرفه
سرفه
امان از سرفه"
و از شهریور به بعد دیگر ننوشت...
آخرین کامنتهایم تایید نشد.
گویا بیماری از او و اراده و امیدش قوی تر بود.
دیروز برای همیشه با درد و رنج و سختی و بیماری وداع گفت.
وقتی این خبر را شنیدم ،اشک هایم بی امان جاری شد.
اکنون از درد و رنج آسوده است.
آرام و آسوده بخواب،دیگر از درد و سرفه و...خبری نیست.
روحت شاد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()