روز مادر

 

 

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه "مادر" داشتن 

فریدون مشیری

 

مادر خوب و مهربانم

ممنونم بابت تمام مهربانیهایت....

بزرگ منشی هایت،صبوری هایت، نگرانی هایت....

مرا بابت تمام کوتاهی هایم ببخش...

 

میلاد بانوی خوبیها بر همه دوستان مبارک

روز مادر به همه مادرای عزیز و به همه مادربزرگای مهربون مبارک.

 

بعد نوشت:دوشنبه هفته قبل در دبیرستان ما ،برای همکاران جشنواره غذا برگزار شد.

برای دیدن عکسها می تونید کلیک  کنید.

خاطرات کودکیم

سلام

صبحها جند لحظه ای به بالکن میرم تا از وضعیت هوا خبردار بشم.

امروز نگاهی به پایین کردم ، مامور شهرداری که واقعا جوون خوش تیپیه  در حال جارو زدن کوچه بود.

دلم خواست براش بسوزه که گفتم کار که عیب نیست.

رفتم تو دورران بچگیم.

یاد سپور محله مون افتادم که هر روز صبحها حدود ساعت ده می اومد.

هنوز چهره اش را به خاطر دارم دستکشهای سیاه و جرخ دستی کثیفش..

انگار  اون موقع کیسه زباله اختراع نشده بود.آشغالها را مردم همین جوری تو سطل می ریختند  و

تحویل اون بنده خدا می دادند و اون هم تو چرخ دستیش خالی می کرد.

بوی آشغالها واقعا آزار دهنده بود و من همیشه فکر می کردم بچه هاش لابد بابت این شغل پدرشون

 و بویی که میده خیلی رنج می کشند...

بعد یادم افتاد سه شنبه است باز رفتم تو بچگیم . سه شنبه ها از صبح منتظر بودیم تا عصر بشه و

آقای کیهانی بیادو ما کیهان بچه ها بخریم.

هر روز عصر تو کوچه مون یه آقای موتور سواری بود که دو طرف موتورش چیزی شبیه خورجین بود و

روزنامه کیهان می فروخت و وقتی می اومد دادمی زد کیهانیه کیهان!!

سه شنبه ها نزدیک  اومدنش یه  دو تومنی (20ریالی) میگرفتم  دستم و دم در وا میستادم تا بیاد و

بخرم  یادمه خواهرم هیچ وقت نمی اومد ولی همیشه سر این که کی اول دستش باشه دعوا بود!!

چه ذوقی برای خووندن داستانهای دنباله دارش داشتیم...

صبحانه مریم را دادم .موقع رفتن مریم صدقه کنار گذاشتم باز رفتم تو دوران بچگی .

زمانی که صندوق صدقه اختراع نشده بود.

اون موقع گداها هم ارج و قربی داشتند.

دوتا گدا کوچه ما می اومدن فکر کنم هفته ای یه بار!!

یکیشون پیرمرد مهربونی بود که برای ما بچه ها قصه هم می گفت .

من دوستش داشتم و اون به گدای نسرین معروف بود.

با بچه های دیگه رقابت داشتیم که کی پول بیشتری بهش میده..

براش چای و نون و پنیر و میوه هم می بردیم..

حتماتا  الان فوت کرده خدارحمتش کنه..

یه گدای دیگه هم بود که من ازش می ترسیدم یه زن مسن بود که گاهی لوبیا و چیزای دیگه

هم می فروخت.

اون گدای خواهرم پروین بود!!

می اومد زنگ میزد و دم در کلی هم حرف می زد همیشه به مامانم می گفت یه روز این دخترتو می برم

و من تو عالم بچگیم می ترسیدم می رفتم تو راه پله ها قایم می شدم...

البته آخر ماجرای اون بد تموم شد یه بار مادرم پولی که بهش داد به نظرش کم اومد سر مامانم رو کوبید

 به دیوار که فکر کردی من گدام؟؟!

بعد اون جریان دیگه مادرم در را براش باز نمی کرد...

تمام این خاطرات من را برد اون محله قدیمی و یاد همسایه ها و دوستان و بازیها وصفا و صمیمیت کودکی

یاد همه همبازیهایم بخیر

آدمها بزرگ که میشن دلهاشون کوچیک میشه..

خیلی زود به دل می گیرن و کینه می گیرند..

پی نوشت۱ :بابت تحمل پست قبلی ممنونم!!

پی نوشت۲ :دلم برای وبلاگ و نوشتن و وبهای دوستان تنگ شده بود!