امروز بعد از مدت ها فرصتی شد تا به وبم سربزنم .انگار وبم هم مثل حال روزهای گذشته ام بهم ریخته بود.

همین ابتدا از دوستانی که دراین مدت محبتشان شامل حال من بود و با کامنتهای عمومی و خصوصی مرتبا جویای احوال  خودم وپدرم بودند ممنونم

خدامیداند که این همراهی ها و دعاهای خیر دوستان نادیده چقدرامید بخش و  با ارزش است.

روزهای اخر تابستان در حال سپری شدن است.تابستانی سخت و نفس گیر با روزهایی پر از استرس و مشکل.

اگرچه روزهای سختی بر من و خانواده ام گذشت اما درسهای خوبی هم گرفتم از صبر دربرابر مشکلات،قدرت دعا ،راز محبوب شدن آدم ها و.....

بخشی از مشکلات مربوط به خودم بودوهست  که دربرابر بیماری پدرم کم رنگ بود.

باشروع سال 92 پدرم خانه نشین شد و دردهایش هر روز افزون میشد.

از دادن اولین ام آر آی و درخواست دکتر برای دیدن بیمار و روزیکه پست  امید رانوشتم و همان شب فهمیدیم پدر مجدداباید عمل شودتا اصرار ایشان برای تعویق عمل تا پایان ماه مبارک و گرفتن روزه ها ، مراجعات به پرشکان مختلف و شنیدن اخبار مایوس کننده و...تا نتیجه گرفتن برای این که همان پزشک خودشان پرفسورپارسا بهترین گزینه برای انجام عمل هستند،خدا می دادند چه روزهای پر استرسی برما گذشت.

پزشک انجام عمل را بسیار سخت تر از بار اول می دانست .ریسک عمل با توجه به سن پدر بالا بود.

وسرانجام روز سوم شهریور پدر جراحی شد.خداروشکر دکتر از انجام عمل بسیار راضی بود و حال پدر بهتر از آن چه تصور می کردیم ..

هرچند دوروزآخربیمارستان پدر چندان سرحال نبود .خطاهای پرستاران درکشیدن لوله ای که بعد عمل درنخاع  و دست کار گذاشته بود،دوباری پدر را بیهوش کرده بود

خوشحال بودیم از اینکه دعاهای خیر همه پاسخ داد.

روز 5شنبه پدر مرخص شد.

تا اینجا را اکثر دوستان خوبی که پیگیر بودند ،درجریان هستند.

اما متاسفانه حال پدر رو به بهبود نبود .مدام خواب و بی حالی  اگرچه نبض و تب و فشار عادی بود و ما چه ابلهانه بنا به دستور پزشک سعی می کردیم پیرمرد نیمه به هوش را راه ببریم و به خواهشهای او توجه نمی کردیم.

از روز یک شنبه عصر متوجه شدم هشیاری پدر کم شده روز دوشنبه حال پدر واقعا خوب نبود...

اینجا ایران است . سالهاست حرف پزشک خانواده مطرح است ولی وقتی یک بیمار که قادر به حرکت دادنش نیستی در منزل است،نمی دانی چه باید بکنی ،هیچ متخصصی به منزل نمی آید حتی خدمات پرستاری خوب پیدا نمی کنی!!

و من چقدر حسرت می خوردم که چرا یکی از ما فرزندان پزشک نیست؟؟

یکی از اقوام که پرشک عمومی است به منزل آمد اما باز ظاهرا همه چیز طبیعی بود!!

 

سه شنبه 12شهریور بدترین روز زندگیم ...

پدر نه می شنید و نه چشمهایش را باز می کرد،؛ تنفس غیرعادی.

یکی از اعضای فامیل که پرستاربود سرم وصل کرد.حال پدر رفته رفته بدتر میشد.

و تو می مانی با این مریض بد حال چه باید بکنی!

اورژانس مریض را به بیمارستان دولتی می بردکه مشخص نیست چه بلایی سر بیمار خواهد آمد!

به چند بیمارستان خصوصی شهرسر زدیم .هیچ کدام بیماری که در جای دیگر عمل کرده پذیرش نمی کنند!

و درنهایت با گرفتن آمبولانس خصوصی مراجعه  به همان بیمارستانی که عمل کرده بودند   که در دورترین نقطه تهران قراردارد!

فاصله مرکزی که آمبولانس تقاضاکردیم تا منزل پدری پیاده  3-4دقیقه است و بیش از نیم ساعت رسیدن آمبولانس طول کشید!

صحنه ای که پدر بیهوشم را روی برانکارد گذاشته و بردند تلخ ترین لحظه زندگیم بود .

آیا امیدی به بازگشت هست؟؟؟

در اورژانس بیمارستان مجددا تزریق سرم!

وسرانجام بعد از 8ساعت ماندن در اورژانس بیمارستان و بی توجهی و باسرو صدای خانواده ،پزشکان مختلف بالای سر پدرم که در حال کما بود می آیند و مشخص می شود در اثر سهل انگاری کادر بیمارستان  بعد از عمل دچار عفونت ادراری شدید شده و انتقال به آی سی یو!

خدا می داند آن روزها چه بر ما گذشت.

پدر م که حافظه اش مثال زدنی بود ،هشیاریش را از دست داده.بود..و فقط از پشت شیشه میشد به چهره پرازدرد او نگاه کنی!

ولی بازبا دعاهای خیر دوستان و فامیل که همه از جان و دل پدر را دوست داشتند حال پدر رو به بهبود رفت وخدا روشکر دو روز قبل به منزل برگشتند.

حال عمومیشان خوب است و امیدواریم سلامتی کامل ایشان بازگردد.

خدایا از این که پدرم به خانه بازگشت بسیار خوشحالم و از توممنونم...

------------

پی نوشت:از این که جواب کامنتهای پست قبل را ندادم از دوستان عذرخواهی می کنم.