زندگی شاید ،


شعر پدرم بود ، که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

...

زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد ،

قدر این خاطره را دریابم

 

ودر این سالها حس می کنم که دیگر  در سرازیری عمر قرار گرفته ام ، روزها و سالها باشتاب می آیند و می روند

و من هنوز به خود نیامده ام،هنوز کار خاصی نکرده ام،هنوز در خوابم...

"کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی،ره زکه پرسی ،چون باشی..."

ولی خوشحالم که هنوز فرصتن زیستن دارم .

باور دارم که هرصبح که بیدار می شوم یعنی خداوند هنوزبه من امیدوار است،هنوز فرصت وجود دارد،

می توان برگشت،می توان بهتر بود ....

وسالروز تولد شاید تلنگری است که عمر سریع تر از آن چه فکرش را بکنی می گذرد پس حال رادریاب..

------------------

پی نوشت ۱:

ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاورید

شاید خدا دارد :

آرزوی کودک دست فروش را برآورده میکند.

پی نوشت ۲:

اگر اهالی روستا،به تنهایی آدم ها به اندازه جان گوسفندی اهمیت می دادند ،هیچ گاه چوپان بیچاره دروغ

نمی گفت!