خاطرات برفی

زمانی از آدم ها فقط برات خاطره می مونه و مرورخاطرات   میشه تمام دلخوشیت!

هوا سردشده  برف هم داره می باره و منو  باخود به خاطرات روزهای برفی و پدر می برد.

اولین برف امسال در مراسم چهلم پدر بارید!

بچه که بودیم برف زیاد می بارید پسرای همسایه سرسره درست می کردند و بازی می کردیم .

خونه هم  ذوق داشتیم که بابا میخاد برف پارو کنه و ما هم می رفتیم پشت بوم .

سر پارو با خواهرم دعوا داشتیم وبه یکی پارو می رسید و اون یکی خاک انداز!

بعدش هم چسبیدن به بخاری نفتی و خوردن چای وسیب زمینی های کبابی که مادر روی بخاری گذاشته بود و

گاهی رفتن به زیر کرسی که هرچندسال یه باری به اصرار ما بچه ها گذاشته میشد!

بعدها که خونه عوض شد و ما دخترا بزرگ شدیم برادرا با پدر میرفتن پشت بوم.

از لحظه ای که برف می اومد بابا تو فکر بود که زودتر تو حیاط و بعد تا سرکوچه راه باز کنه تا ما و بچه های

همسایه زمین نخوریم!

چندسال  اخیر هم که نمی تونست خودش این کارها رو انجام بده حرص میخورد و می گفت:دیگه به درد نمی

خوریم!!

امروز یادآوری خاطره ای از صبح داره آزارم میده.

دوسه سال قبل بعد از بارش برف کمی زمین یخبندون بود.

پدرسرکوچه زمین خورده بود وصورت و دستش زخمی شده بود .عصروقتی این خبر رو شنیدم نفهمیدم چطور

سراسیمه خودمو برسونم. ازسرکوچه تا دم خونه فاصله کمی هست چند جا قطره های خون دیدم ،خدامیدونه چه

بر من گذشت با اشک و گریه به اتاق پدر رفتم .

مثل همیشه آروم بود که چیزی نشده ،خوبم!

تا جای اون زخم ها خوب بشه هربار با دیدنشون اشکام روان می شد!

خوبه که آدما از آینده و اتفاقاتش خبرندارند!

نمیدونستم چه روزهای سختی راشاهد خواهیم بود !

روزهایی که درد پدر را آب کرده بود،روزهای کما که بدترین روزهای زندگی بودو ما نگران زخم بستر بودیم و بهترین

پمادوچسب ها را تهیه می کردیم و پرستاران اطمینان خاطر می دادن نگران نباشید و ما فقط از پشت شیشه آی سی یو چهره پدر را می دیدم و ملافه ای که بدنش رو پوشانده بود و ....!!!

اما به هنگام تغسیل پدر نمی دانم برادر و دایی خوبم (شاگردقدیمی  پدربود و که درتمام ایام سخت همراهمان

بود ) چه دیده بودند که آن گونه بهم ریخته بودند...

هرگز از  کسانی که در درمان پدر کوتاهی کردند نخواهم گذشت..

روزهای برفیتون پر از خاطرات شاد باد

-------------------------

بعد نوشت:در بین دوستان مجازی منتظر تولد 3فرزند بودیم (هر3 هم فرزند دوم!)که با خبرشدم اولین نی نی پریشب

به دنیا اومده واقعا خوشحال شدم واز صمیم دل  به دوست خوبم سحر عزیز(روزنوشته های من)و همسر گرامیشون

و سارای عزیز تبریک میگم.امیدوارم این گل پسر زیر سایه پدر و مادر به بهترین ها دست پیدا کنه.

قدمش مبارک

چراگاهی هزار دوره دعا بی اجابت است؟؟!!

وقتی بعد از مدت ها به فضای مجازی سرزده ام،حس می کنم دیگر با این فضا غریبه ام.هرچندشرمنده محبت دوستان خوب و وفادارهستم .

کامپیوتر راکه  روشن می کنم صفحه مانیتور با عکس پدر برایم روشن می شود و من بی اختیارسراغ دیدن عکسهایش می روم و دیگر متوجه گذشت زمان و..نمی شوم غرق در خاطرات و اشک هایی که بی امان سرازیر می شود!

زمانی سرخی چشمان از گریه های پنهان خبر میداد ، این روزهاچشم هایم هم می دانند  نباید مرالوبدهند ،توصیه دوستی هم موثربود که در گفت وگوبا دیگران از دلتنگی هایت نگو تا کسی تو را دعوت به آرامش نکند !!

 3ماه از فوت پدر می گذرد و من اقرار می کنم دلتنگی ام هر روز  بیشتر می شود!

نمیدانم با بعضی از غمها چگونه باید کنار آمد....

یاشاید چرا در تمام سالهای درس خواندن،جایی به مایاد ندادند چگونه با غم و سختی کنار بیایم؟؟

اوایل درخانه پدری آرامش بیشتری داشتم انگار حضورش را حس می کردم ،اما این روزها جای خالیش را به وضوح حس می کنم!

پدرجان!

هرگوشه خانه پدری  که نگاه می کنم عطر خاطره ای مشامم را پر می کند.ازدر و دیوار و حیاط و باغچه گرفته تا اتاقت و میزمطالعه ومحل نماز خواندنت و...

از در  که واردحیاط  میشدی انگار خانه غرق عطرو نور می شد،از باغچه ای که برایش زحمت کشیده  بودی ومیوهایش را بین همسایه و دست و آشنا و رفتگر و..تقسیم می کردی،راستی درخت خرمالو خوب به بار نشسته بود  ،مادر هم به یاد همه بود ولی افسوس...

روزی که به بیمارستان رفتی هوا گرم بود،اما مراسم چهلم برف می بارید...

اولین برف بی تو..

خدا میداند چقدر باید اولین  بی تو بودن ها را تجربه کنیم،اولین عید بی تو ،اولین روز پدربی حضور پدر..

راستی تو که سرچشمه محبت بودی چطور راضی به رفتن شدی؟

هرچند که جواب این پرسشم  را در خواب دادی ومن شرمنده مهربانیت شدم!

دلخوشی ام شده دیدنت در خواب ،خوشا به حالت که درخواب هم یا در حال تلاوت قران هستی ،یا درحال نماز و زیارت و یا به فکر مشکلات ما و دیگران!

و بدا به حال من و ایمان ناقصم!

من برایم هنوز سوال است:

چرا خداوند این همه دعاو راز و نیاز برای شفایت را نپذیرفت؟؟؟

گفتندخواندن 7حمد شفا میدهد من 70 و 700 حمد در روز می خواندم.

گفتند خواندن سوره کهف برای بیدارشدن (بیرون آمدن ازکما)موثر است روزی بی خواندن کهف بر من و خانواده ام نگذشت..

از توسل به امامان می گویند من از حضرت آدم و حوا شروع کردم .

خدارا به تک تک پیامبرانی که نامشان را می دانستم قسم می دادم از نوح و ابراهیم و سلیمان و...تا خاتم و جد دخترم مریم سادات.

از نذر سفرهای زیارتی تا هرکارخیری که به ذهنم خطور می کرد..

روزهای کمای پدر،دست به دامان زنان بزرگ و پاکدامن از مریم و آسیه و خدیجه وحضرت فاطمه و حضرت زینب و حضرت رقیه و ام البنین و مادر وعمه امام زمان و....میشدم که پدرم هرگزطعم داشتن خواهر را نچشیده در حقش بزرگی کنید،خواهری کنید  و برای شفایش شما از خداوند کمک بخواهید...

شب عیدغدیر به همسرم پرخاش کردم که تو مگر سید نیستی چرا از جدت کمک نمی خواهی ؟؟.

تمام شب برسرسجاده اشک می ریخت و از جدش کمک می طلبید...

دخترم مریم با چه خلوصی نماز حاجت می خواند....

برادرم شبها تا صبح قران میخواند و اشک می ریخت...

حتی برادرزاده ام مهتای 3ساله روبه قبله دستهایش را بالا می برد خدایا حاج علی روخوب کن...

تمام فامیل و دوست و آشنا با چشمان خیس دعا می کردند....

خدایا چرا؟؟چرا پاسخ این همه دعا را ندادی؟؟

خدایا ابراهیم پیامبرت بود وفتی خواست قدرتت را بشناسد،معجزه نشانش دادی،من معجزه نمی خواستم فقط شفای پدرم را می خواستم!

چرا زمانی که همه چیز به خوبی پیش رفته بود و ما با ذوق و شوق منتظر ترخیص پدر بودیم ناگهان کما و...

روزهای کما چه برما گذشت فقط خود میدانی!!

نیم ساعت ملاقات  با چشمان خیس خدا راصدا می کردیم ،چندباری که پدرچشم باز کرد ویا حرکتی در دست و پاهایش می دیدیم چه ذوقی می کردیم..

باورکنید سخت است بعداز چندماه استرس وانتظار ،همه امیدهایت برباد رود!!

خدایا مرا برای همه ناسپاسی هایم ببخش ولی خود از حال و روزم خبر داری..

به حتم روح بزرگ پدر دیگر تاب ماندن در این دنیای پر از بدی و زشتی را نداشت...

او رایحه بهشت را استشمام کرده بود و دیگرتاب این کالبد خاکی را نداشت..

به قول دیگران حکمت و مصلحت در این بوده ...

نمی دانم..

من بی تابم..

پس خودت آرامم کن!!!

-----------------------------------

 پی نوشت:

از همه دوستان همراه ممنونم ،قول می دهم حال و هوای وب را غوض کنم واز این حس و حالهایم  کمتر بنویسم!

حال من خوب است اما توباور نکن!!!