اولین روز هفته

سلام

دیدید بعضی روزها خوب شروع نمیشه!

دقبقا مثل امروز من!!

همسرجان شب سفارش کردند صبح منو زود بیدار کن باید زود برم.

هرچند که زود رفتنش یعنی باید خودمو به سرویس برسونم ،مریم را خونه همسایه بگذارم ..

اما قبول کردم!!

ما همین جوری بدخواب هستیم تاصبح از این که مبادا موبایل یادش بره زنگ بزنه چندباری ساعت

را چک می کنم زودتر از روزای قبل بیدار میشم صبحونه را حاضر می کنم .

از لحظه بیدارشدن پدر و دختر را هر چند دقیقه یک بار صدا می کنم .کاش می شد کپی پیست کرد!!

ساعت 6 و نیم میشه جناب پدر با زور بیدار میشن .

مریم خانم هنوز بیدار نشدند!صدام کم کم بالا میره !

به تهدید میرسم ،از امشب حق نداری دیر بخوابی!

و اون بی خیال تر از این حرفها، خوب برید من میمونم خونه!!

یه ربع به 7 دیگه وقتی عصبانیت من را می بینه می پره!

ته دلم خوشحالم که همسرجان دیرش شده و با هم میریم!

مریم بدو الان سرویس میاد در لحظه آخر، مامان کش مقنعه ام پاره شده!

آخه الان باید بگی!حالا نخ و سوزن بیار!سوزنه زیاد ریزه یا چشم من ضعیف شده ،سوزن را عوض

 می کنم نخ گره خورده نخ را عوض می کنم!!

مامان بدو سرویس اومد!

مریم میره پایین ،بدو بدو حاضر میشم  کفشا مو که می پوشم از پایین زنگ میزنه خلاصه داستانم

را یادم رفته مامان برام  بیار!

پله ها را میدوم اما دیگه رفته !!

در طول 13 سال کاری قبل همیشه فرم معلم نمونه مخفیانه به عده ای خاص داده می شد.

امسال در مدرسه جدید فرم را برای اولین بار رویت کردیم قرار شد هرکسی احساس می کنه

 امتیازش کمه انصراف بده ما هم فرم انصراف را پر کردیم .

همون روز معاون جان آمدند و گفتند مدیر جان گفته حتما فلانی پر کنه!!

خدا میدونه چقدر مدرک لازم داشت

چندتایی کپی کم داشتم +فرم ارزشیابی سال قبل که تو مدرسه قبلی بود

اول صبح به یکی از همکاران مدرسه قبل مسیج دادم که برام فرم را بگیره تا من ازش بگیرم

کلی هم تشکر کردم.

دوستم زنگ زد فرم ۵۰۲ را هم باید داشته باشی عصبانی گفتم نمیشد دیشب بگی!!

بعد پشیمون شدم که نکنه دوست خوبم ناراحت شده باشه

قرار شد برم اداره کپی هم همون جا بگیرم،برای اولین بار انتشارات اداره بسته بود!

باز به خودم وعده دادم مغازه کنار مدرسه دستگاه کپی داره که اون هم خراب بود!!

ساعت اول: مثل همیشه اول امتحان!

تاکید می کنم از رو هم ننویسید می فهمم

موقع صحیح کردن بزرگواری را به کنار می گذارم وشاگردای مشکوک به تفلب را میارم و میخوام

دوباره سوال را برام حل کنند !!

ببخشید مثل خر تو گل می مونند و شرمنده که  دیگه تکرار نمیشه!!

ساعت دوم :خانم چقدر امروز بد اخلاقید!!جواب: همینه که هست(بودی که واردی!!!)

باز مچ گیری متقلب ها !!

یهو گوشی سایلنتم را می بینم که چندباز از مدرسه دخترم زنگ خورده بند دلم پاره میشه نکنه

 اتفاقی افتاده خداراشکردعوت برای جلسه و کار اصلی تاکید برای تسویه حساب!!

ساعت سوم :بچه ها گیر دادند خانم پسر یا برادر نداری فامیل بشیم ما هم کلی سرکار گذاشتیمشون

خوش گذشت!!

هر یه ساعت یه بار به همکار مدرسه قبلی یه مسیج و یادآوری و تشکر !!

اون هم حتما صد در صد میارم!

ساعت نزدیک 1 میشه معاون پرورشی میگه کلاست را میخوام

همکارا با حسرت نگاه می کنند و من خوشحال راهی خونه میشم !

سرویسها حرکت نکردندخودمو به سرویس می رسونم  .

همکار قبلی را می بینم میزنه پیشونیش آخ یادم رفت!!

حالا اصلا یادش نبود مدارک ما را کجا جا گذاشته!!زنگ زده مدرسه تا جای آشغالها دور نریزند!

با لبخند میگم:مهم نیست اشکال نداره اما  ته دل یادت باشه  یه بار از کسی کمک خواستی!!

فردا مثلا تعطیلی باید بری دوتا مدرسه در دوسر شهر!!

ولی وقتی زودتر میای خونه و موقع اومدن دخترت اف اف را بر میداری و با ذوق میگه مامان مگه خونه ای؟ آخ جونممممممممممممممممممم!!

و خوشحال می بینیش کمی خستگی روزت میره!!!

 

تا اینجا پستم تموم شده بود که دوست جان زنگ زدند گویا   تو همون چند دقیقه بعدرفتنم  یه

همکار فضول پشت سرم حرف  زده بود و طبق معمول : بچه ها میگن......اما من از بچه ها

نپرسیدم کدوم دبیر بوده!!

من واقعا برام سواله که چرا همه درد دل بچه ها پشت سر  همکارا پیش این خانمه؟؟؟

دوسال گذشت...

دوسال از نوشتن اولین پست وبلاگم می گذرد.

دوسال بودن در فضای مجازی همراه با  خاطرات تلخ و شیرین.

یافتن دوستان نادیده ای که گاهی برایت از دوستان واقعی ات هم عزیز تر می شوند.

اگرچه گاه خطا کردم.

سادگی کردم.

آدمها را زیادی باور کردم.

نقابی که چهره ها را مخفی کرده بود ندیدم.

اعتماد کردم و بی اعتمادی دیدم.

دوست پنداشتم و دشمنی دیدم.

شکستم..

اما باز ماندم.

ماندم که در این کسب کردن هاو از دست دادن ها،شادی ها و غمها؛ همراهانی بودند

یک رنگ و ثابت قدم.

چندباری تصمیم گرفتم دیگر ننویسم و فضای مجازی را برای همیشه ترک کنم ،

اما نتوانستم....

نوشتم ...

نوشتم از مدرسه و اتفاقات خوب و بدش،

از شاگردان و همکارانم...

از انتقالی که به دنبالش بودم  و جور نشد،

از زندگی روزمره ام...

از نگرانی برای دخترم ...

از همسرم و....

نوشتم گاه زود به زود و گاه دیر به دیر...

اما دوستان خوب همراهم بودند و تحمل کردند بی حوصلگی ها یم را..

همان ها که اگر شاد بودم با خواندن کامنتهایشان ،شادیم افزون شد.

اگر غمگین بودم حرفهایشان مرهم دلم شد.

اگر نبودم نگران می شدند...

اگر مشکل داشتم و نوشتم برای رفع مشکلم دعا کردند...

ماندم و

آموختم ...

آموختم همه آن گونه که می پنداری ساده و خوب نیستند.

آموختم اعتماد کامل به کسی نداشته نباشم.

آموختم دیگر دردهایم رابرای کسی بازگو نکنم.

آموختم گاه فقط باید سکوت کرد...

آموختم کمتر از کسی کمک بخواهم که عده ای  برای کار نکرده هم منت می گذارند!!!

و اکنون

اعتراف می کنم که آدم 2سال قبل نیستم .متفاوت شده ام و اگر راست تر بگویم

چندان از خودم راضی نیستم.

تغییر کرده ام.خودم حس می کنم ...

ذوق و شوق سابق را ندارم.

حال و حوصله ام کم شده.

دلم برای خود ۲ سال قبلم تنگ شده!!

وبلاگم را هنوز دوست دارم اما نه مثل سابق...

روزهایی بود که چند بار در روز به سراغش می آمدم و به سراغ وب دوستان می رفتم.

بماند که گاه ردم را می گرفتند!!

 هنوز هم بعضی تلنگرها را ذوست دارم..

اما جای خالی بعضیها چقدر حس می شود...

کامنتهای پر مهرشان و راهنمایی هایشان..

مدتی قبل در پیوندهای وبلاگم ،بعضی از دوستان که ماهها آپ نمی کردند را حذف کردم.

یک لینک هم با دلخوری حذف شد.

دوستان جدیدی اضافه کردم.

گاه فکر می کنم چه خوب بود با اسم مستعار می نوشتم.

وقتی خودت ،شغلت ،محل خدمتت و... ریز و درشت زندگیت را گفته ای دیگر در

 نوشتن چندان راحت نیستی ،دست و پایت  بسته است و مجبور هستی خودت

و حرفهایت را سانسور کنی و گاه سکوت کنی...

بعضی وقتها  حرف در گلویت چنگ می اندازد اما بهتر است ننویسی  و...

مبهم نوشتن هم بلد نیستم!!

شایداین  ایراد به شغلم بر می گردد .

ما معلمها  عادت داریم  که هر مساله را زیادی توضیح بدهیم  تا همه با هر درجه هوش و

 استعداد آن را کامل درک کنند!

با این حال وبلاگم هنوز برایم عزیز است.

از همراهی همه دوستان خوب ممنونم و دسته گل بالا را به همه دوستان خوب

تقدیم می کنم.

----------------------------------------------------------------------------

پی نوشت1:فریاد را همه می شنوند ،هنر واقعی سکوت را شنیدن است.

پی نوشت2:شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست...

 

کودک آزاری

سلام

قصد نداشتم تا فردا پست جدیدی بنویسم.

اما موضوعی هست که این روزها خیلی آزارم میده .

الان هم با اعصاب خرد می نویسم.

ما در یک ساختمان 12 واحدی زندگی می کنیم.

اکثر اعضاء ثابت ساختمان ،تحصیل کرده هستند هرچند که دوسه باری شاهد دعوای آدمهای

 متشخص هم بوده ایم!!

چند شب قبل دیر وقت بود که با صدای داد و فریاد ناگهان قلبم ریخت.

ترسیدم که باز دعواست!!

از روی کنجکاوی در را باز کردم ،صدای داد و فریاد  از یکی از واحدها بود.

همسرم که از خواب پریده بود شروع کرد به غر زدن که مگه  تو فضولی!!

گفتم شاید آدم بکشند نمیشه که بی تفاوت بود.

اکثر همسایه ها درها  را آهسته باز و بسته کردند.

صدا از طبقه 3 بود!!

همسایه ای که چند ماهی است دراین واحد مستاجر هستند.

صدای ناله و التماسهای یک کودک 7 ساله بود که کتک می خورد.

پدر خانواده ظاهرا اعتیاد دارد.

موضوع دعوا بر سر مشق نوشتن بود.

پسرک بینوا حرف "میم" را بد نوشته بود.

یک ساعتی مورد ضرب و شتم پدر نامهربان بود.

دل همه ی همسایه ها به درد آمده بود ولی کسی به خود اجازه نمی داد که دخالت کند!

واحد مجاورشان می گفت روز قبلش بر سر حرف "گ" کتک می خورده .

جالب این است که در حین تنبیهات صدایی از مادر هم در نمی آید!!

الان هم که می نویسم صدای ناله ها و التماسهای  پسرک آزارم می دهد...

واقعا این روش تربیتی کودک است یا راهی برای خالی کردن عقده های درونی....

  

پیغمبر خورشید و باران


زمين گهواره كابوسهاي تلخ انسان بود

 
زمان چون كودكي در كوچه هاي خواب، حيران بود


خدا در ازدحام ناخدايان جهالت، گم


جهان در اضطراب و ترس ،در آغوش هذيان بود


صدا در كوچه هاي گيج مي پيچيد، بي حاصل


سكوتي هرزه، سرگردان صحرا و بيابان بود


نمي روييد در چشمي به جز ترديد و وهم و شك


يقين ،تنها سرابي در شكارستان شيطان بود


شبي رؤياي دور آسمان ،در هيأت مردي


به رغم فتنه هاي پيش رو در خاك ،مهمان بود


جهان با نامش از رنگ و صدا سيراب شد آخر


«محمد» واپسين پيغمبر خورشيد و باران بود


                                                     سيد ضياء الدين شفيعي

 

----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: نمیدونم ما شیعیان ،خصوصا ایرانی ها ،چرا امامان اون هم فقط حضرت علی(ع) و

 امام حسین را در حد بت می پرستیم ولی آن طور که شایسته است از پیامبر

 "برگزیده ترین  مخلوق خداوند"یاد نمی کنیم!!

میلاد پیامبر مبارک

شروع ترم جدید

سلام

فکر کنم امتحانات اکثر مدارس هفته قبل تموم شدند و این هفته شروع کلاسها بوده.

امتحانات مدرسه ما چند روزی دیرترشروع  شد .قراربود امروز شروع کلاسها باشه که به دلیل بارش

برف در  روز شنبه و تعطیلی مدارس امتحانش به 4شنبه موکول شد و امروز هم تعطیل بودیم و

از شنبه شروع ترم جدید !

همه به کنار ،خانواده خودمون بیش از هرکس دیگه ای به تعطیلات ما اعتراض داشتند و هر روز

می پرسیدند پس کی میری مدرسه!

به لطف مدیر امسال کمترین تعدادمراقبت را در طی سالهای کاریم داشتم 4مراقبت!

از نتیجه امتحانات هم تقریبا راضیم.

هرچند که توقع داشتم نمرات بهتر از این باشند.

وقتی به مقایسه امسال و سالهای قبل کاریم فکر می کنم یه چیزایی آزارم میده.

درسته که منطقه کاریم عوض نشده اما همین که از ته شهر کمی جلوتر امدم تفاوت را حس می کنم.

مدرسه ای که 13سال در آن بودم و مدرسه دیگری که 2 سال قبل در آن بودم در محروم ترین قسمتهای شهر بودند.

مشکلات دانش اموزان هم به مراتب بیشتر بود.

اثر محسوس فقر – جمعیت بالای خانواده ها - بیکاری تعداد زیادی از والدین و... رادررفتار دانش آموزان

 و نتایج آزمونها حس  می کنم.

در طی سالهای قبل فقط دوبار پایه اول داشتم که واقعا خاطرات بدی برام مونده  از دانش آموزایی که

 فقط باید براشون مبصری می کردی و هربار با سردرد از کلاس بیرون می آمدی  و اصلا نتیجه زحمات

دیده نمی شد انگار آب در هاون می کوبیدیم!!

برای همین حاضر بودم هردرس و پایه ای را قبول کنم به جز اول!!

اما امسال با توجه به تغییر مدرسه  مجبور شدم برنامه همکار دیگری را قبول کنم ابتدا  از این که 3تا

کلاس اول دارم واقعا ناراحت بودم.

اما انصافا شاگردان سال اولم با اولهایی که قبلا داشتم قابل قیاس نیستند.

بچه های مودب تر و درس خوان تر .

بعضیهاشون واقعا دوست داشتنی هستند و اعتراف می کنم تو این ایام دلم براشون تنگ شده.

وجالبه کلاسهای اولم را از دومیها  و سومیها بیشتر دوست دارم.

درمدارس قبلی سرویس مدرسه تعریف نشده بود.

خیلی وقتها بچه ها تو زمستون از دوری راه و سرما شکایت می کردند .بعضیاشون می گفتند بیش

 از 45 دقیقه پیاده روی می کنندتا به مدرسه برسند.

امسال صبح و ظهر که سرویسهای دانش آموزان را می بینم ناخودآگاه به یاد دانش اموزان قبلیم

می افتم و دلم می گیره.

یادمه در زمستان خیلیها بدون لباس گرم به مدرسه می آمدند .

سالهای قبل به ندرت اولیا را تو مدرسه می دیدی ،انقدر  درگیر مشکلات بودند  که  مشکل درسی

 و رفتاری بچه ها مشکلی براشون نبود.

و امسال در هرروز کاری حداقل با  5-6 مادر و گاهی پدرکه  برای پرسیدن وضعیت درسی و رفتاری

بچه هاشون آمدند صحبت می کنم.

هرکدام از اولیا را چندباری در طول ترم ملاقات کرده ام.

مدرسه ما  امسال آبان ماه تغییر مکان داد و به مدرسه جدیدی که توسط یک فردخیر ساخته شده

منتقل شد.

مدرسه شیک و نوسازی که واقعا زیباست .

سایت – کتاب خانه مجهز-آزمایشگاه – سالن ورزش وآسانسور... (که البته هنوز مشکل داره و حاصل

 4زنگ طبقه 4 رفتن شده پا درد!)

 منظور من از این مقایسه ها مقایسه نتیجه کار در مدارس مختلف است.

من به وضوح تفاوتها را در چند خیابان نزدیک تر حس می کنم.

حس می کنم چقدر مقایسه مسخره ای است بین نمودارهای درصد قبولی دبیران مختلف حتی در یک منطقه.

هرچند که برای من معلم نمونه شدن و... معنا ندارد.

راستی  برام جالبه سطح توقعات دبیران در مدارس!

سالهای قبل  ما 7-8تا مراقبت داشتیم امسال برای 4 مراقبت همکاران قدیم مدرسه اعتراض داشتند.

با این که مدیر حقیقتا تا حد ممکن احترام معلم ها را نگه میداره و به فکر همکاراست باز هم پشت

سرش حرف و حدیث و اعتراضه!!

و من و دوست خوبم رحیمه هر دفعه  این تفاوتها تو ذوقمون میخوره که ای دل غافل چه بی ادعا

در تمام این سالها کار کردیم!!

 من به وضوح تاثیر مستقیم  فقر و مشکلات مادی را در روند رفتاری و درسی دانش آموزان را درک کردم.

هرچند هنوز دز منطقه محروم هستم و فقط مدرسه ام جا به جا شده است. 

---------------------------------------

بعد نوشت:

دوستان عزیز ،با توجه به کامنتها فکر کنم نتونستم منظور اصلیم را خوب بیان کنم.

باورکنید من منطقه 1و2تهران و یا منطقه مرفه ای نرفته ام .

من تو همون منطقه ام فقط مدرسه ام  از ته شهر آمده جلوتر.

اینجا هم مشکلات وجود داره اما شاید کمی کم رنگ ترفقط کمی!!!.

یکی از شاگردانم غیبتهاش زیاد بود وقتی ازش پرسیدم گفت مشکل معده ام حاده و خون ریزی معده

هم دارم هربار که می پرسیدم دکتر رفتی جوابش منفی بود تا بعد از 3 ماه با خوشحالی گفت

 خانم بالاخره دکتر رفتم!!!

من هیچ منتی برای کار و زحمتی که در سالهای قبل کشیده ام ندارم.وقتی همکاران مدعی امسال

 را می بینم،از این که من و دوستانم با تمام سخت گیریهای کادر اجرایی مدارس به راحتی کنار

می آمد یم متعجبم!!

 

 

 

تسلیت

 

 

حسادتم را


به عشقم ببخش


فقط لحظه‌اي


استراحت كن


و جارويت را به من بده


آقاي خادم

 

شهادت امام خوبیها بر همه دوستان تسلیت باد.

-----------------------

پی نوشت: کاش در حرمش بودم آن وقت......