یک روزسرد
دیروز مریم پای تلویزیون بود .تلویزیون فیلم پخش می کرد"یک روز سرد"
مریم صدام کرد مامان زندگی آقای حسن امیدزاده است که تو کتاب فارسی خواندیم.
درحین کار هراز گاهی به صفحه تلویزیون نگاه می کردم.
معلمی که خودشو تو شعله های آتش انداخت و جون بچه ها را نجات داد و خودش سوخت!
وپسرک یتیمی به اسم علی که بعد حادثه از مدرسه فراری شده بود و شبها به شیشه خونه خانم معلم جدید سنگ می زد تا فراریش بده!
بعداز حادثه ،بخاری های نفتی مدارس جمع شد و حصارهای پشت شیشه کلاسها برداشته شد و آقای مدیر گفتند این حادثه هشداری بود تا باقی مدارس هم به فکر باشند!!
نمیدونم چندسال از حادثه مدرسه آقای حسن امیدزاده می گذرد،اما انگار این هشدار جدی نبود!
وگرنه حادثه روستای شین آباد تکرار نمی شد،از بخاری نفتی درمدارس خبری نمی شد،درمدرسه شین آباد هم
کلاسها هنوز حصار داشتند...
خداکند هشدارهای بعدی جدی گرفته شود...
آقای مدیر هم می گفت از این که روزحادثه نتونسته این شجاعت را به خرج بده ،شبها عذاب وجوان داره!
در ادامه فیلم علی از خانه هم فرارکرد و خانم معلم او را پیداکرد و وقتی با اوصحبت کرد متوجه شد که علی
از آموزگارش دلگیر است.
هنگام حادثه امیدزاده فداکار همه بچه ها را نجات داد و خودش دچار مشکلی نشده بود که متوجه شد یکی
از بچه ها که همون علی بوده درکلاس باقی مونده و وقتی علی را نجات داد خودش در شعله ها سوخت!
خانم آموزگار علی به اوگفته بود بی عرضه ،توباعث سوختگی آقای امیدزاده شده ای !!
و این حرف علی را از مدرسه و خانه فراری کرده بود!
البته خانم اموزگار به علی اطمینان داد که آقای امیدزاده از دست اون ناراحت نیست و آخر فیلم علی به دیدن
آقای امیدزاده رفت و نقاشی قشنگش را به او تقدیم کرد و 20 یی که جناب امیدزاده پای ورقه داد به دل
من هم نشست!
از دیروز تو فکر هستم نکنه گاهی با یه حرف نابجایی دلی راشکسته باشم ،کسی را از درس خواندن مایوس
کرده باشم؟؟؟
فیلم داستانی خوبی بود،اشکم در اومد ، خاطره دیدار با دخترکان سوخته شین آبادی برام زنده شد ،دوست
دارم بدونم الان درچه وضعیتی هستند؟؟؟
پی نوشت ۱:
سَـــرسَـــری رد شـــو ،
و ..
زنـــــدگـــــی کـن !
دقّــــت ،
دق اَت مــــی دهـــــد
پی نوشت ۲:
همیشه چوب ســــــــوختنی نیست … خـــــوردنی هم
هست
ما گاهی چوبِ ســـــــادگیمون رو میـــــــــخوریم . . .

