مادرانه
وروجک شیطون و مهربون من خوب بلده تو دل همه جا باز کنه و به قول مریم سیاست داره و می تونه تو مهمونی خودش رو آروم نشون بده و کسی از شیطنت هاش خبر دار نشه...
وقتی به عکسای بچگی مریم نگاه می کنم از این همه شباهت تعجب می کنم.
به دوستانم میگم من اگر قرار بود nتا بچه داشته باشم همشون دختر ، همین شکلی و متولد دوم عید بودند
ولی اگر از نظر رفتاری مقایسه کنم ریحانه به مراتب جسورتر از مریمه.مریم هیچ چیز غیر خوراکی دهانش نمی کرد،خیلی مراقب خودش بود .
اصلا دکوراسیون خونه رو عوض نکردیم اما الان تمام دکوریها و میزها رو پشت مبلها قایم کردیم ولی باز مثل موش یه راهی برای رسیدن به اونها پیدا میکنه.
کاغذ و هرچیزی که دستش بیاد رو میخوره.
ا
ز لحاظ حرکتی هم نسبت به همسناش و بچگی مریم جلوتراست.از اوایل آبان با کمک گرفتن از وسایل شروع به ایستادن کرد و الان میتونه با گرفتن مبلها راه بره و گاهی به زور خودشو از مبل ها بالا میکشه.دومین دندونش هم نصفه در آمده و کلافه اش کرده.
روزهایی که من قراره مدرسه برم انگار حس ششمش خبردارش میکنه با من بیدار میشه و هرجا من میرم پشت سرم میاد .
.وقتی پرستارش میاد خوشحال میشه ولی جدیدا محکم خودشو به من می چسبونه.خدارو شکر ریحانه زیادی بابایی هست.نزدیک آمدن همسرم که میشه پشت در میشینه و با دست به در میزنه و وقتی پدرش میاد واقعا بال بال میزنه و دیگه تا آخرشب با من کاری نداره...اگه پدرش حمام بره پشت در حمام منتظر می نشینه.در کل بچه با احساسیه و کسانی که بهش محبت بیشتری می کنند را بیشتر دوست داره و با دیدنشون از خودش احساس در میکنه!تا ازش میخوایم عکس بگیریم ژست می گیره و می خنده! از دیدن کارتون و مخصوصا خاله شادونه و پنگول ذوق می کنه و می نشینه تماشا می کنه ....
باتوجه به روزهای تلخ دوران بارداری من دختر شاد و خنده رو و پرانرژی من انگار هدیه خداست.
هرچند تلخی داغ پدر همیشه با من هست و ابرهای همه عالم در دلم هر روز بارها و بارها می گرید....
سرچهار راه پیرمرد با التماس از رهگذران می خواست که چسب زخم و خودکار هایش را بخرند.
دختر که در آن روزها به هرکس می رسبد از ته دل التماس دعا میگفت و هم دلش از شنیدن التماس های پیرمرد به درد آمده بود تصمیم گرفت از پیرمرد خرید کند.اسکناس
ده هزار تومانی را به پیرمرد داد پیرمرد که خوشحال شده بود کلی چسب و خودکار داد و شروع کرد دعا کردن خدا بچه ها تو حفظ کنه خدا...دختر امان ندادبا گریه گفت فقط برای بابام دعا کن!!و تا رسیدن به خانه پدری اشک ریخت.
باران گرفت .هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که از بیمارستان خبر فوت پدرش رسید...
خدایا پیرمرد چه دعایی کرده بود... شاید پدر راحت شده بود.
آن صبح دلگیر پنجم آبان بود و دختری که خداوند تمام دعاها و نذر و نیازهایش را نشنید ....
رزا
نزدیکی خونه ما یه آرایشگاه هست به نام سالن زیبایی رزا.
اولین بار برای مرتب کردن موهای مریم رفتیم.
خانم آرایشگر خیلی به دلم نشست.چهره زیبایی داشت.پوست سفید و براق و چشمهای عسلی و
درشت و نگاه مهربونش همراه با ادب و احترامی که برای مشتری ها به کار می برد باعث شد مشتری
دائمیش بشم..
در حین کار چندبار تلفنش رو جواب داد.دخترش رزا بود. حوصله و احترامی که در سرکار برای حرف زدن با
دخترش به کار می بردبرام جالب بود.
تو ذهنم رزا رو عروسک زیبایی شبیه مادرش تصویر کردم.دختری شبیه فرشته ها..
یکی از روزهای گرم تابستون به آرایشگاه رفتم.
پام رو که داخل گذاشتم از دیدن دخترکی با چهره به هم ریخته جاخوردم ، نفسم سنگین شد.سعی کردم
به خودم مسلط باشم و سلام دخترک را با مهربانی پاسخ بدم.
خدای من چرا چهره این بچه انقدر به هم ریخته است؟
بینی انگار تو کل صورت پخش شده بود نیمی ازصورت ورم کرده و کبود و جای بخیه های مختلف همه جا به چشم می خورد.
لب بالایی بیش از حد پایین بود،پایین چشمها پف کرده و خون آلود..
داشتم فکر می کردم که دختر کدوم مشتری هست که متوجه شدم رزاست!!
چه اتفاقی برای این بچه افتاده؟تصادف یا ...
اما رزا آن قدر خوش سر و زبون و با اعتماد به نفس بود که در عرض چند دقیقه چهره اش از خاطرم رفت و با هم دوست شدیم.
سعی می کرد به مادرش کمک کنه.
فهمیدم 6سالشه و وقتی گفتم پس قراره امسال مدرسه بری با تردید به مادرش نگاه کرد و مادرش جواب
داد هنوز مشخص نیست.
نیم ساعت بعد پدرش به دنبال رزا آمد و رزا رفت.
آرایشگاه هم خلوت شده بود.
من ماندم و مادر رزا.خودش سر صحبت روباز کرد که مشکل رزا مادرزادیه و الان چیزی که می بینی نتیجه
چندین عمل جراحیه و خیلی عالیه و اصلا با قبلش قابل مقایسه نیست!!
می گفت از اول جوری باهاش رفتار کردیم که انگار مشکلی نداره. محدودیتی برای بیرون رفتن نگذاشتیم و
هرچی بزرگ تر میشه، مهمونی و سفر بیشتر میریم .
یاد یکی از آشناها افتادم که دخترش به طور مادرزادی انگشتانش مشکل داشت.
تاچندین سال ارتباطشون با فامیل و آشنا قطع شد. دخترک در هیچ جشن و مراسمی شرکت نمی کرد.
دوران ابتدایی رو در منزل و با معلم خصوصی گذروند. برای زبان و موسیقی هم مربی به منزل می رفت و بعد
جراحی های مختلف تازه کم کم دخترزیبا دیده میشه.
چقدر دیدگاه ها فرق داره.
مادر رزا برای مدرسه رفتنش نگران بود که با نگاه های کنجکاو وسوالات بچه ها چطور کنار بیاد .هرچند مطمئن بود که رزا کم نمیاره.
از طرفی نگران عملهای امسالش بود که هر سه ماه یک بار باید جراحی بشه و کلاس اول با غیبت های
بعدهر عمل از درس عقب می مونه.
مردد بود که مدرسه بره یا معلم خصوصی بگیره .از طرفی می گفت اگه این چند عمل رو انجام بده دکترها
اطمینان دادند که خیلی بهترخواهد شدولی اگه یک سال دیر بره عقب می مونه.
گفتم فکر کن دخترت نیمه دوم به دنیا آمده . بگذار یک سال دیرتر بره تا هم از اول کنار بچه ها باشه و هم خودتون و خودش اذیت نشید.
دفعه بعد که رفتم می گفت هرکس که می گفت یک سال دیرتر مدرسه بره قبول نمی کردم ولی حرف
شماخیلی به دلم نشست فکر میکنم دوسه ماه دیرتر به دنیا آمده وانگار نیمه دومیه ...
موندم تو حکمت کارای خدا. توسنی که بچه ها از یک آمپول وحشت دارند، سالی 3-4بار جراحی ...
ولی صبر و حوصله مادرش و تربیت خوبی که کرده بود و اعتماد به نفس رزا برام ستودنیه.
شهریور و خاطرات تلخ
شهریور ،یادآور تلخ ترین روزهای زندگی ام در سال قبل است.
تیر و مرداد با استرس و تلخی و تردیدبرای عمل پدر و انتخاب پزشک گذشت و بالاخره پدر علیرغم میل باطنیش به عمل راضی شد.
کسی چه می دانست چه روزهای سختی در پیش داریم ...
روزقبل از عمل،بی تاب بودم چندبار به بهانه های مختلف پیش پدر رفتم.اخرین بار پدر تا دم در بدرقه ام کرد،باصدای لرزان گفتم بابا استرس نداشته باشید.
با آرامش همیشگیش گفت من خیالم از همه جهت راحته برو به سلامت!
دوم شهریور پدر عمل شد زمان عمل چه برما گذشت خداوند آگاه است
ولی برخلاف عمل 8سال قبل عمل کوتاه تر بود ،پدر خیلی زود به هوش آمد.دکتر از عمل راضی بود و ما چقدر خوشحال شدیم.
روزبعداز عمل چقدر ازدیدن چهره سرحال پدر ذوق زده شدیم.بیمارستان را دوست نداشت و دوست داشت زوتر به خانه برگردد.
کسی از عفونت های پی در پی و بازگشت به بیمارستان خبر نداشت.
تصور نمی کردیم 65روز دیگر پدر بیشتر بین ما نیست.
آن هم چه بودنی...
روزهایی که هربار خوشحال می شدیم عمر خوشحالیمان کوتاه بود وباز مشکلی دیگرپیش می آمد...
روزهایی که انگار خداوند صدا ما را نمی شنید...
سخت است دلتنگ بودن .دلتنگ عزیزی که هر روزصبح که بیدارشوی یادت بیاید امروز هم نیست..
سخت است بخواهی حال خودت را سانسور کنی تا به افسردگی محکوم نشوی.
این روزها حال خوبی ندارم.سخت می گذرد برایم...
روز جهانی چپ دست ها
روز 13 اوت برابر 22مرداد روزجهانی چپ دستان نامگذاری شده است.
نام این روز درسال 1976میلادی برایر 1355خورشیدی پیشنهاد و به تصویب رسیده است.
دلیل نامگذاری این روز، انتقاد از این است که تمامی ابزارها و امکانات برای راست دست ها طراحی شده اند( مانند صندلی های یک دسته، صندلی راننده در خودروها، قانون های راهنمایی رانندگی، میزهای پر کردن فرم در بانک ها و اداره ها و...) و چپ دست ها را مجبور به کاربرد از دست راست می کنند.
چپدستی به معنای گرایش طبیعی افراد در بهکارگیری از دست چپ برای انجام کارهای گوناگون و بهویژه
نوشتن است. پژوهش های گوناگون نشان میدهد که در جامعه های گوناگون، ۷۰ تا ۹۰ درصد جمعیت،
راستدست و دیگران چپدست هستند. درصد بسیار کمی نیز توانایی به کار بردن هر دو دست را دارند.
من یک چپ دستم.
تا قبل از دبستان ،خاطره ای از چپ دست بودنم ندارم.
باگذشت بیش از 30سال هنوز از یادآوری خاطرات کلاس اول دبستان دلگیر می شوم.
معلم پیری که اصرار داشت با دست راست بنویسم.سرم فریاد می کشید و مدام دعوا و تنبیه.
چقدر ته دلم خوشحال شدوقتی اواخرسال تحصیلی به مرخصی رفت ومعلم بعدی کاری به چپ دستی من نداشت
یکی دیگه ازمشکلات زمان ما این بود که درهر نیمکت سه نفر می نشستیم و وفقط زمانی که سر نیمکت بودم راحت بودم .
اما باید نوبتی جایمان راعوض می کردیم و باید حواسم جمع میشد موقع نوشتن باعث اذیت دوستانم نباشم!!
کلاس چهارم وخوشنویسی،آن هم داستان داشت.تمام قلم ها انگار برای دست راست ها تراشیده شده بود و نوشتن سخت بود
دوران ابتدایی گذشت.رسیدیم به راهنمایی و درس حرفه و فن و بافتنی و گلدوزی!
بافتنی را معلمم نتوانست به من بیاموزد چون وقتی از رو می بافت و میلها رو دست من می داد برای من برعکس بافت زیر می شد!
مادرم من راپیش عصمت خانم که زنی چپ دست بود برد و چه خوشحال شدم که بافت ساده را یاد گرفتم.
دوختها هم سخت بود چون جهت فرو کردن سوزن برای من با بقیه فرق می کرد و از همان موقع از هنرهای خیاطی و بافتنی و گلدوزی و... متنفر شدم!!
و این شد که تنها تجدیدی دوران تحصیل من شد طرح کاد سال اول دبیرستان با معدل بالای 19!
تنها جایی که برای اولین بار بابت چپ دستی تحویلمان گرفتند،زمان کنکور بود که میزی جلوی ما قرار دادند.
دوران دانشگاه هم به صندلی های دسته دار که برای دست راستها بود عادت کردم.
درهرجمعی که باشم موقع نوشتن و یا خوردن ،حواسم به دست هاست تا افراد چپ دست را پیدا کنم.
بعد از معلم شدن ،یکی از علایق من از همان جلسات اول یافتن دانش آموزان چپ دست است.
نمیدانم چرا حس می کنم همیشه با بقیه متفاوت هستند.
نوع راه حل هایشان در مسائل ریاضی با بقیه فرق دارد.
و چقدر خوشحالم که در مدرسه ما که بچه ها روی صندلی های دسته دار می نشینند برای چپ دست ها صندلی مخصوص وجود دارد.
زندگی در دنیای راست دست ها که تمام وسایل باز چاقو و قیچی و کارد میوه خوری و...برای آنها ساخته شده کمی برای ما سخت است اگرچه خود را باشرایط وفق داده ایم.
تازه می فهمم چرا هنوز مادرم از دیدن چاقو دست من دلش می لرزد که الان دستت را می بری!
وشاید دلیل خیلی از توبیخ ها در زمان کودکی برای درست انجام ندادن کارها همین بوده.
تازه می فهمم علت تنفر من از هنرهای دوختن و بافتن ریشه در کجا دارد...
و اما ته دلم همیشه چپ دست بودنم را دوست دارم و خوشحالم که دخترم مریم هم چپ دست است و دوست دارم ریحانه هم چپ دست باشد!!!
روزمون مبارک
مادرانه
اینم یه پست مادرانه دیگه:
ریحانه خانم کم کم بزرگ میشه و هر روز شیرین تر.
از 3ماهگی به بعد دیگه آروم وقرار نداره .مدام دمر میشه و تلاش میکنه که بتونه حرکت کنه.
با سینه خیز بیش ازچندسانت نمیتونه جلو حرکت کنه برا همین دنبال روشهای دیگه است.
گاهی شکمش رو از زمین بلند می کنه حالت چهار دست و پا و کمی جلو میره و بعضی وقتا هم که صاف
خوابیده تلاش میکنه رو به بالا دنده عقب حرکت کنه!
مدام در حال تکون دادن پاهاشه وهمین حرکت های زیاد باعث میشه با وجود خوردن شیرمادر و شیرخشک تپل نشه!
لثه هاش هم مدام میخاره و آب دهانش روانه و هرچی که به دستش برسه رو توی دهنش میکنه از اسباب
بازیاش تا گوشی و دوربین و.. اگه پیراهن تنش باشه تمام قسمت پایین پیراهن خیسه!
فعلا که دختر خوش رویی هست و برای همه لبخند میزنه.
گاهی تو مغازه ها با فروشنده ها دوست میشه و چند دقیقه ای سرشون رو گرم میکنه.
ناز کردن هم یاد گرفته .امابیشتر وقتا ناخنش بلنده و آخرناز کردن یه چنگی هم میزنه.
اوایل تصمیم داشتم کلا امسال مرخصی بگیرم اما با توجه به این که سالقبل هم مرخص بودم و این که برای
از خونه بیرون اومدن خیلی تنبلم ،تصمیم گرفتم برم مدرسه.
خداییش مدیرمون هم هوامو داره و قول داده کنار بیاد.
تصمیم دارم برای ریحانه پرستار بگیرم. گرفتن پرستار محاسنش زیاده،بچه رو تو زمستون از خونه بیرون
نمی بری،صبح خوابش به هم نمی ریزه و این که موقع سرویس سوارشدن مریم میتونه نظارت داشته باشه
و وقتی هم مریم یاد تا رسیدن من تنها نیست.
هرچند خیلیا تا میشنون سعی میکنن منصرفم کنند اما فعلا مصمم هستم.
پرستاری که دوستم معرفی کرده بود چند روز قبل اومد منزلمون. با دیدنش دلم قرص شد.
زن محجب و باخدابود وآدم ساده ای به نظر می اومد .
مورد تایید دوستم هست . ریحانه هم تا دید لبخندی زد و راحت بغلش رفت.
البته روزایی که ایشون میتونه بیاد دلخواه من نیست اما انگار چاره ای نیست.
اینم از دخترک ما
رمضان
طاعات و عبادات همگی مقبول حق.
چندین بار خواستم در این مدت مطلبی بنویسم اما می ترسیدم که باز باعث ناراحتی دوستان بشم.
اما امروز حس کردم دلم میخاد بنویسم. انگار حسی میگه بنویس...
تمام روزها و خاطرات من گره خورده با روزهایی که بابا بود!!
تمام خاطرات تلخ سال قبل از چند روز قبل ماه رمضان اتفاق افتاد.
وقتی مشخص شده که تومور رشد کرده و حال بین عمل کردن و نکردن باید تصمیم می گرفتیم.
دکترهای دیگه که به ندرت حاضر میشن به مریضی که خودشون عمل نکردن نگاه کنند و پزشک خود بابا
هم که انگار دودل مونده بود ولی باز عمل را توصیه می کرد...
فقط بابا خواست تا پایان ماه رمضان با من کاری نداشته باشید.
انگار می دانست آخرین رمضانی است که میهمان خداست....
هرچه اصرار که شما نباید روزه بگیرید قبول نکرد.. از 7سالگی نماز و روزه اش ترک نشده بود.
عمل بار اول سال 84 در نیمه رمضان بود تا روزقبل بیمارستان روزه گرفت و هنوز کاملا از بستر بلند نشده بود
که روزه های قرضیش را گرفت.
خوش به حالش .با خدایش رفیق بود و عبادتش عاشقانه بود...
از رمضان تا روزهای آخر انگار چهره اش هر روز نورانی تر می شد.
پاک پاک نزد خدا رفت.. با آرامش...
همیشه از ماه رمضان خاطرات خوب داشتم جز دو ماه رمضان84و 92 که افطار و سحر بااشک و استرس
همراه بود. امسال هم مرور خاطرات قبل...
چندسالی بود که پدرم کمتر جایی می رفت خصوصا خونه ما که پله ها زیاد بود وقتی دعوت می کردم
میدونستم بابا نمیاد اما باز زنگ می زدم و اصرار و بابا باز می گفت دور هم خوش باشید من خونه راحت ترم...
و من از هرچیزی که تو سفره بود حتی نون باید بسته بندی می کردم و برای بابامی فرستادم...
چقدر امسال جای بابا خالی بود...
اگرچه نمیتونست سرسفره بنشینه و روی صندلی می نشست اما همیشه حواسش به همه بود.
کسی کم نخوره...کسی چاییش دیر نشه.....چیزی تو سفره کم نباشه...
دلم برای وجود نازنینت تنگ شده بدجور اما خوبه که دیگه درد نمی کشی...
برامون دعا کن....
شکرگزاری
شکر گزاری ازخدا کار بسیار خوبیه که اکثر ما آدمها ازش غافلیم.
بیشتر از خدا شاکی هستیم تا شاکر.
روزها و هفته ها و ..میان یه باریادمون نمی افته خدا روبابت نعمت هایی که بهمون داده شکر کنیم .
اما تامی بینیم کسی نقص مادرزادی داره،یه بیماری صعب العلاج داره،بچه مریض داره،یه گرفتاری سخت داره
و.....سریع یاد این می افتیم که خدایا شکرت!هزاربار شکرت!! این شکرگزاری یعنی چی؟؟
یعنی خدایا شکرت که یکی مشکل داره و من ندارم؟ا
نگار درد و سختی اندازه و حجم مشخصی داشته که وقتی خدا تقسیم می کرده مایه جورایی در رفتیم؟؟
یا یادمون می افته که ما چقدر خوشبختیم و اون بنده خدا لابد بدبخت!!!
یا....
چند روزقبل بعد ازدیدن یه کلیپ راجع به توانایی های یک انسان معلول همین بحث با یکی از دوستام پیش اومد.
آخر بحث ،ایشون نتیجه گرفتند که خداوند این افراد رو مایه عبرت ما قرارداده تا ما حواسمون به زندگیمون باشه
و قدر بدونیم!!!
این دیگه نهایت بی انصافیه. ی
معنیش اینه که من انقدر مهم هستم که برای عبرت گرفتنم خداوند به یکی دیگه سختی میده تا من به
خودم بیام؟؟یعنی خدا انقدر بیرحم و بی انصافه یا راه حل دیگه ای برای تذکردادن من نبوده؟؟
اگه من خودم یه آدم مشکل دار باشم،این استدلال تا چه حد منو از خدا شاکی می کنه؟؟
که خدایا شکرت که به من سختی دادی تا بندگان آسوده و ناسپاست با دیدن من یاد شکرگزاری تو بیافتند؟؟؟
من فکر می کنم این شکرگزاری بجای ثواب گناه داره.
چرا فکر می کنیم ما خوب و بد،نعمت و نقمت را درست تشخیص میدیم!!!
شاید چیزی که ما اون رو نقص و مشکل می بینیم ،یه جور رحمت و برکت برای اون انسان باشه.
جدیدا سر مسائل مختلف ،حرفها و رفتارهایی که یه عمر اصلا به درست و غلط بودنش فکر نمی کردم
بیشتر فکر می کنم و نتیجه می گیرم بهتره اصلا درباره چیزی و کسی قضاوت نکنم !!
بهتره بیشتر به حرفهامون دقت کنیم، شاید حرفهای ساده و خوب ما دل یکی دیگه رو بشکونه...
اداره ما!!
واحدهای اداری هم در آن مستقر بود.
چند سال بعد یک ساختمان 4 طبقه بزرگ برای اداره ساخته شد که سر در آن نام یک مدرسه حک شده
بود .گویا مجوزی برای ساخت اداره وجود نداشت.
طبقه پایین به واحدهای کارگزینی و بایگانی و طبقه آخر برای حراست و ریاست در نظر گرفته شد و
سایر واحدها در دوطبقه دیگر.
ساختمان قبلی هم دوسه سالی به مدرسه نمونه واگذارشد و بعد ازساخت یک مدرسه جدید با امکانات
بهتر ،مجدد ساختمان در اختیار اداره قرار گرفت و واحدهای ضمن خدمت و پژوهش سرا در آن مستقر شدند.
سال 90 در دبیرستان مجاور اداره مشغول شدم که در آذر ماه به مدرسه جدیدی که توسط یک بانوی خیر
برای خیرات و به نام همسرش ساخته شده بود اسباب کشی کردیم.
در ساخت مدرسه ،انصافا نهایت سلیقه به کار برده شده بود و به قول مسئولین اداره یکی از مجهزترین
و زیباترین مدارس کشور محسوب می شود.
و اما مدرسه ای که خالی شد باز در اختیار اداره در آمد.
یک ساختمان 4طبقه بزرگ دیگر. اوایل فقط ضمن خدمت و کلاسهایش در آن مستقر بود ولی بعد از مدتی
بعضی از واحدهای دیگر هم به آن منتقل شدند. مثلا یک طبقه فقط به مقطع ابتدایی اختصاص دارد.
چند روزقبل برای انجام کاری به اداره رفتم مجبور شدم بین دوساختمان چندبار رفت و آمد کنم
در ساختمان اصلی اداره آسانسور گذاشته بودند.
و در ساختمان مجاور در دوطرف راهرو پایه های بلند و روی هرکدام یک کولر بزرگ.
برای هر اتاق که روزی شاید بیش از 30 دانش آموز در آن درس می خواندند،الان یک یا دو کارمند
نشسته اند ویک کولر بزرگ برای اتاقشان تعبیه شده!
حقیقتا این همه کولر یک جا ندیده بودم. باید از بین راهروی کولرها حرکت می کردی.
و بدجور دلم به حال این حیف و میل سوخت. آیاوجود این همه کولرواقعا ضرورت داره؟
به جای آن اگر سیستم تهویه مطبوع کار می کردند شاید هزینه کمتری از خرید این همه کولر داشت.
فکر می کردم بارسیدن فصل سرما ،این کولرهاکجا نگهداری می شوند؟
فکر نمی کنم در هیچ شهر و منطقه ای برای اداره آموزش و پرورش دوساختمان 4طبقه که هرکدام
می توانند محل تحصیل 600دانش آموز باشند و یک ساختمان 2طبقه اختصاص داده شود.
واقعا چه لزومی برای ساخت مدرسه جدید بود؟؟
اگرخیر محترم می دانست که واقعا نیازی به ساخت مدرسه نیست شایددر منطقه دیگری این کار را انجام
می داد , و یا کار دیگه ای می کرد.
یاد سالهایی افتادم که تو همین منطقه در مدارسی درس می دادم که چهر های رنگ پریده خیلی از دختران در
سن رشد که نشون می داد خیلی وقته غذای خوبی نخوردند ،آزارم می داد. بچه هایی که وقتی در
جریان مشکلاتشون قرار می گرفتم از سنگینی بار سختی هایی که تو این سن باید تحمل می کردند دلم
می لرزید وباعث می شد تحسینشون کنم و برای نمرات کمشون هم احترام قائل بشم.
البته بچه های دبیرستانی بزرگتر هستند و یاد گرفتند که چطور با سیلی صورتشون رو سرخ نگه دارند.
بعضی از حرف های معلم های ابتدایی ،آدم رو داغون می کنه.
بچه هایی که پدرانشون یا زندان هستند یا بیکار یا پدر و مادر طلاق گرفتند و از بچگی خیلی چیزها رو باید
درک کنند.
بچه هایی که در جشن تکلیف خوشحال نیستند چون اولیا پول هزینه چادر را پرداخت نکرده اند.
بچه هایی که شب عید باید منتظر کفش و لباسهای دست دوم باشند.
بچه هایی که اردو نمیشه برن چون پول رفتن به اردو را ندارند.
و چقدر تلخ بود برام وقتی شنیدم بعضی بچه ها جایزه شاگرد اولی رو نمی گیرن چون پول جایزه که باید
توسط اولیا داده بشه را خانواده هاشون پرداخت نکردند و معلم باید بچه رو توجیه کنه که اگه جایزه نگرفتی
بخاطر این نبوده که دختر زرنگی نبودی بلکه پولش را پدر و مادرت ندادن و...
حالاتصور نکنید این جایزه ها خیلی چیز گرون قیمتی هستند .یه خط کش ،یه جامدادی و...در این حد!!
بچه هایی که معلوم نیست شبها سیر میخواین یا نه.... و بعد معلم باید به اجبار از بچه ها کمک به
مدرسه و هزینه هوشمند سازی مدارس و حتی جشن نیکوکاری را جمع کنه!!
و معلمی پیش مدیر عزیزتره که بتونه پول بیشتری جمع کنه!!
داشتم فکر می کردم با پولچند تا از این کولرها میشد چند کلی جایزه گرفت و دل کلی بچه رو شاد کرد.
چند تا چادر جشن تکلیف میشه تهیه کرد.....
میشه آبروی چند تا پدر ومادر را پیش بچه هاشون خرید و شب عید دل اون بچه ها رو شاد کرد!!!
....