یک روز تعطیل من!
امروز 1 شنبه است و تعطیلم.
روزهای تعطیل یک کم دیرتر از معمول ،ساعت 6 بیدار میشم.
کتری را پرازآب می کنم و نماز می خوونم .تا جوش امدن کتری یه ربع وقته تا چرت بزنم.
مریم را صدا می کنم.
امسال چون شبا زود می خوابه صبح راحت تر بیدار میشه .چندبار صداش می کنم طبق معمول
میگه اول برو بابا را بیدار کن.
یه ربع طول می کشه تا پدر و دختر سر سفره حاضر بشن.
سر سفره میگم مریم میخوای نون و پنیر وکره و پسته بخوری(چون اصلا پنیر دوست نداره)
امتحان می کنه خوشش میاد.
ـ مامان،وقتی بچه بودی پسته بود؟کره بود ؟پنیر بود؟
ـ مامان جون ، من که عهد دایناسورها نبودم.از وقتی گاو بوده پنیر و کره هم بوده.
یاد مادر بزرگم می افتم که تا زنده بود پسته باغش از شهریور سر سفره بودو با محبت برای همه مغز می کرد.
ـ مریم عجله کن ،سرویس میاد.
میره مسواک میزنه و طبق معمول آستین بلوزش خیس شده!
ـ مامان چی کار کنم؟ لباس دیگه میارم .
ـ مامان خشک میشه؟ آره دوباره داستان چی بپوشم شروع میشه؟؟؟
عوض کنم ؟نه عوض نمی کنم .
سعی می کنم تحمل کنم.
ـ بابا به نظرت خشک میشه ؟!!
لباس پوشیدن مریم از بچگی داستان داشته .
میشه یه پست درباره اش نوشت!
باز از باباش می پرسه و بالاخره مانتوش را می پوشه.
ـ مامان ،ورزش داریم با گرمکن برم؟ آره راحت تری.
باز بلاتکلیفه شلوار م را هم برم؟ نه نیاز نیست؟ بگذارم تو کیفم؟ هرجور دوست داری.
حالا باید موهاشو ببندم. خدایا کاری کن غر نزنه هر جور ببندی یه ایرادی می گیره !
آی چقدر سفته !موهام کنده شد یا اه چقدر شله موهام در میاد!!
خدا راشکر امروز زیاد غر نمی زنه.
تلویزیون را روشن می کنم: موج اعتراض جهانی علیه وضعیت اقتصادی!مردم همه کشورها از ایتالیا
تا ژاپن و انگلیس و مالزی و... از وضع اقتصادی ناراضیند!
خدا راشکر ایران امن و امانه و کسی مشکل نداره!!
با سطل زباله و کیفش میریم پایین .
برمی گردم به کارام فکر می کنم.
خب از کجا شروع کنم؟
قورباغه را اول قورت بده!اول اتو زدن.چقدر بدم میاد از این کار!
اول لباسای مریم را اتو می کنم چقدر کوچیکن!یعنی هنوز خیلی کوچیکه خداییش یه جاهایی بیش
از سنش ازش توقع دارم.
نوبت لباسای مردونه است! بالاخره اتو کشیدن تموم شد.
حالا نوبت شستن دستشوییه . یاد حرف چند روز قبل مریم افتادم: مامان تو توالت شستن را دوست داری؟
ـ مامان ، ما خودمون از دستشویی استفاده می کنیم و جزء کارهای خونه است.
- اما من اگه بزرگ شدم ،کارهایی که دوست ندارم را انجام نمیدم!کارگر می گیرم. !
راستی چرا من هیچ وقت و در هیچ شرایطی راضی نمیشم کارگر بگیرم؟؟
بعد گردگیری و جارو و ....
ساعت 11 با دوستم نمایشگاه کتاب بهمن قرار دارم.
تو تاکسی آقای بغل دستی تا رسیدن به چهارراه به چند جا زنگ زد و معامله کرد و فروخت!
وارد نمای شگاه میشم.چقدرشلوغه این همه کتاب خوون!
مسئولین فروشگاه تازه در حال چیدن کتابها هستند .
همه پدر و مادرها لیست کتابهای کمک آموزشی دستشونه!
کتابهای سال اول و دوم روزمینه و من و سحر دنبال کتاب مناسب برای دیکته شب بودیم که پیدا نکردیم!
به دوستم گفتم بریم فروشگاه گاج خلوت تره!
کتاب های گاج سال سوم را با 15% تخفیف خریدیم تا بچه ها از الان شروع کنند به کار کردن تا تابستون
اگه خدا خواست سوم را جهشی بخوونند.
راستی همکاران محترم اگر با حکم به نمایندگی های گاج مراجعه کنند یک کتاب هدیه می گیرند!
آمدم خونه ساعت نزدیک یک بود. خوب شد دیشب قبل خواب غذا درست کردم.
به چند جا زنگ زدم.
غذا را داغ کردم . هر چند میدونم مریم با غذایی که می بره سیر میشه و دیگه نمی خوره اما باز سفره را
دو نفره می چینم!
مریم ساعت ۲ و ربع میاد و تند تند از اتفاقات مدرسه میگه .
یعد شروع می کنه به خووندن قران قرار بود کلاس ساعت 3 و ربع شروع بشه اما انگار برنامه دوباره عوض شده و کلاس نیم ساعت بعد شروع میشه !
با مادرای دیگه گرم صحبت میشیم .
یکی از مادرا خانمی بندر عباسیه ولی چندسال همدان بودند و تازه اومدن کرج.
مدام میگه باید برگردیم همدان و کلی از همدان تعریف می کنه . خانم دیگه هم از نهاوند و ملایرتعریف می کنه .
دوباره به موضوع هجرت فکر می کنم. خیلی وقته دوست دارم برم یه شهر دنج و آروم و به دور از شلوغی!
برمی گردیم خونه مریم میره سراغ تکالیفش .
باز اذیتش شروع میشه . مامان ،خوش خطه؟آره خوبه نه خوب نیست !!!
- خوبه مریم ! پاره کنم؟ نه
و شروع به غر زدن می کنه!!آخرش گریه!
این وسواسش تو نوشتن تکالیف دیگه دارم دیوونه ام می کنه!!
و من دارم فکر می کنم فردا 8 ساعت با بچه های سال اول کلاس دارم! خدایا به من صبر بده.
به زور و زرنگی همکارای ریاضی سرگروه شدم و فردا باید جلسه بزارم چی بگم؟
چند روزه به سوالی که در وب یکی از دوستان بود فکر می کنم:
فقط یه روز از زندگیتون که دوست دارید دوباره تکرار بشه؟
هرچی فکر می کنم نمی تونم جوابی براش پیدا کنم!
الان هم منتظر آمدن همسرم هستم .زنگ زد که باز کمر دردش شروع شده!!
قراره چند جا خرید باهم بریم . مامانم کار داره یه سر باید برم خونه مادرم و....
از امشب تصمیم دارم یک داستان از هزار و یک شب را قبل خواب برای اعضاء خانواده بخوونم.
دیوان رهی معیری هم دستمه!!
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل ،آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم ،پروانه وار
پای آن سرو روان ،اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه، لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت، ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم، خاکبوس در گهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان، با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین، با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشق زجانم برده طاقت، ورنه من
داشتم آرام، تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا، تا هم زبانی داشتم