ماجراهای من و دخترم(1)
از ظهر داشتم فکر می کردم پست جدید چی بنویسم ،چیزی به ذهنم نمی اومد بعد فکر کردم
زندگی خودمون صبح تا شب سوژه است از توش صدتا پست در میاد!!
و تصمیم گرفتم کمی از داستانهای خودم و مریم را بنویسم.
مریم قراره بره کلاس سوم ،گاهی احساس می کنم خیلی بچه تر از سن خودشه ،اصلا بزرگ نشده
و گاهی با بعضی از حرفها و اظهار نظرهاش فکر می کنم بیشتر از من می فهمه!
تو مهمونیها مخصوصا جاهایی که راحت نباشه کم حرفه تا یخش آب بشه
حواسش به بچه های کوچیکتر از خودش هست تا براشون اتفاقی نیفته.
تو مدرسه ،تو بچه های ساختمون ،همه مریم رو دوست دارند چون نسبت به همه مهربونه.
دلش خیلی پاکه.توقضیه زلزله خیلی ناراحت بود و می خواست همه پولاشو (که اصلا دلش نمیاد
خرج کنه) برا زلزله زده ها بفرسته
اما ، امان از دل من!!
همسرم میگه اون نقطه ضعف ها و حساسیت های تو رو پیدا کرده و تو باید خودتو بی خیال نشون
بدی ولی متاسفانه زود بهم می ریزی!!
گاهی روبعضی موضوعات وسواس پیدا می کنه و مخ سوراخ می کنه
مثلا نماز خووندنش!!
هراز گاهی نماز میخونه ،گاهی یادش میره اما بعضی وقتا واقعا دوست دارم یادش بره
مثلا امشب:
ازاذان مغرب ،مامان میخوام نماز بخونم
–باشه عزیزم بخون
– مامان ده دقیقه بعد ایراد داره؟ نه ایراد نداره
- مامان بعد شام اشکال نداره؟ !نه عزیزم اما نماز سروقت بهتره!
یک ساعت بعد ،جانماز پهنه ..
وای خدا به داد برسه ،قسمت اصلی داستان اینجاس!!
مامان قبله رو درست ایستادم؟؟ آره درسته !
- مامان خوب نگاه کن ! اگه شک داری از بابا بپرس
بابا :درسته دخترم
من مطمئنم درست نیست!
پدر خودش جانماز رو جابجا می کنه
هنوز مریم راضی نیست!
پدر با خنده و شوخی کنار میاد
خطاب به من: دیدی شما سخت می گیری؟؟با خنده میشه هرکاری رو حل کرد![]()
نیم ساعت بعدکم کم پدر داره عصبانی میشه
- بچه ،میگم درست ایستادی !!یعنی چی این اداها؟؟؟
من: صبورباشید، بچه اس...![]()
مریم داره اشک می ریزه ، میگم مامان جون درسته!
- نه الکی میگید!!
یک ساعت میگذره
مریم راضی شده نمازبخونه نگاه می کنم انقدر جانماز جاش عوش شده که قبله ۹۰درجه تغییر کرده
میگم دیگه اشتباهه!!
میشه نقطه سر خط.....
همسرعصبانی: نمیشد چیزی نگی!!
هنوز داره غر میزنه
- بالاخره شروع میکنه به نماز خوندن
- تموم شد !!
مامان میشه دوباره بخونم!
چرا؟؟؟؟؟![]()
- فکر کنم تشهد را نصفه خووندم
- مربم جون قبوله
- مامان من پیش خدا بدقول شدم؟نه خدا بچه ها رو دوست داره
- مامان تو دلت از من ناراحتی؟یک کم
- مامان بگو نه تا من راحت بخوابم
باشه
اما من فکر کنم ته دلت یک کوچولو ناراحتی!!
نهههههههههههه![]()
شب بخیر