شهریور ،یادآور تلخ ترین روزهای زندگی ام در سال قبل است.

تیر و مرداد با استرس و تلخی و تردیدبرای عمل پدر و انتخاب پزشک  گذشت و بالاخره پدر علیرغم میل باطنیش به عمل راضی شد.

کسی چه می دانست چه روزهای سختی در پیش داریم ...

روزقبل از عمل،بی تاب بودم چندبار به بهانه های مختلف پیش پدر رفتم.اخرین بار پدر تا دم در بدرقه ام کرد،باصدای لرزان گفتم بابا استرس نداشته باشید.

با آرامش همیشگیش گفت من خیالم از همه جهت راحته برو به سلامت!

دوم شهریور پدر عمل شد زمان عمل چه برما گذشت خداوند آگاه است

ولی برخلاف عمل 8سال قبل عمل کوتاه تر بود ،پدر خیلی زود به هوش آمد.دکتر از عمل راضی بود و ما چقدر خوشحال شدیم.

روزبعداز عمل چقدر ازدیدن چهره سرحال پدر ذوق زده شدیم.بیمارستان را دوست نداشت و دوست داشت زوتر به خانه برگردد.

کسی از عفونت های پی در پی و بازگشت به بیمارستان خبر نداشت.

تصور نمی کردیم 65روز دیگر پدر بیشتر بین ما نیست.

آن هم چه بودنی...

روزهایی که هربار خوشحال می شدیم عمر  خوشحالیمان کوتاه بود وباز مشکلی دیگرپیش می آمد...

روزهایی که انگار خداوند صدا ما را نمی شنید...

سخت است دلتنگ بودن .دلتنگ عزیزی که هر روزصبح که بیدارشوی یادت بیاید امروز هم نیست..

سخت است بخواهی حال خودت را سانسور کنی تا به افسردگی محکوم نشوی.

این روزها حال خوبی ندارم.سخت می گذرد برایم...