رمضان
طاعات و عبادات همگی مقبول حق.
چندین بار خواستم در این مدت مطلبی بنویسم اما می ترسیدم که باز باعث ناراحتی دوستان بشم.
اما امروز حس کردم دلم میخاد بنویسم. انگار حسی میگه بنویس...
تمام روزها و خاطرات من گره خورده با روزهایی که بابا بود!!
تمام خاطرات تلخ سال قبل از چند روز قبل ماه رمضان اتفاق افتاد.
وقتی مشخص شده که تومور رشد کرده و حال بین عمل کردن و نکردن باید تصمیم می گرفتیم.
دکترهای دیگه که به ندرت حاضر میشن به مریضی که خودشون عمل نکردن نگاه کنند و پزشک خود بابا
هم که انگار دودل مونده بود ولی باز عمل را توصیه می کرد...
فقط بابا خواست تا پایان ماه رمضان با من کاری نداشته باشید.
انگار می دانست آخرین رمضانی است که میهمان خداست....
هرچه اصرار که شما نباید روزه بگیرید قبول نکرد.. از 7سالگی نماز و روزه اش ترک نشده بود.
عمل بار اول سال 84 در نیمه رمضان بود تا روزقبل بیمارستان روزه گرفت و هنوز کاملا از بستر بلند نشده بود
که روزه های قرضیش را گرفت.
خوش به حالش .با خدایش رفیق بود و عبادتش عاشقانه بود...
از رمضان تا روزهای آخر انگار چهره اش هر روز نورانی تر می شد.
پاک پاک نزد خدا رفت.. با آرامش...
همیشه از ماه رمضان خاطرات خوب داشتم جز دو ماه رمضان84و 92 که افطار و سحر بااشک و استرس
همراه بود. امسال هم مرور خاطرات قبل...
چندسالی بود که پدرم کمتر جایی می رفت خصوصا خونه ما که پله ها زیاد بود وقتی دعوت می کردم
میدونستم بابا نمیاد اما باز زنگ می زدم و اصرار و بابا باز می گفت دور هم خوش باشید من خونه راحت ترم...
و من از هرچیزی که تو سفره بود حتی نون باید بسته بندی می کردم و برای بابامی فرستادم...
چقدر امسال جای بابا خالی بود...
اگرچه نمیتونست سرسفره بنشینه و روی صندلی می نشست اما همیشه حواسش به همه بود.
کسی کم نخوره...کسی چاییش دیر نشه.....چیزی تو سفره کم نباشه...
دلم برای وجود نازنینت تنگ شده بدجور اما خوبه که دیگه درد نمی کشی...
برامون دعا کن....