سلام

این روزها گاهی عجیب هوس نوشتن می کنم

گاه  حس می کنم پر از حرفم ،دوست دارم  ساعت ها بنویسم .

 بنویسم از هرچه در ذهنم می گذرد ،از خاطرات ، گذشته ،آدمها،کودکی ،خانه کودکی و...

گاهی فکر می کنم می توانم درباره کودکی ام چند پست و یا حتی  کتاب بنویسم، می توانم تمام زوایا و 

 گوشه و کنار خانه کودکی  که سالهاست جای  خود را به ساختمان آپارتمانی- تجاری داده بنویسم.

 من رنگ در و دیوار ومدل کاغذ دیواری ها،پرده ،وسایل روی تاقچه و...حتی مدل  موزائیک های حیاط و

کاشی و....آن خانه را به خاطر دارم.

 حتی رنگ در ودیوار و وسایل خانه همسایه ها را به یاد دارم..

احساسات کودکی ،شادی و غمها ،خنده ها و اشک هایم را وقتی به یاد می آورم خنده و اشکم در می آید...

می توانم  طعم میوه ها و خوراکی های آن زمان را در دهان مزه مزه کنم و لذت ببرم.

ولی شاید از سال پیش ،هفته قبل و حتی روزقبل چیز زیادی در خاطرم نباشد...

گاهی در زمان گم می شوم ،نمیدانم در چه  سالی هستم ،نمیدانم در الست هستم و دارم قسمتی از زندگی

در دنیایی که قرار است به آن پا بگذارم را می بینم و یا قرن هاست در زیر خاک خفته ام و از زیر خروارها خاک ،

زندگی گذشته ام را مرور می کنم.

حس غریبی است ،ناگهان ترس تمام وجودم را می گیرد.می ترسم و از خدا می خواهم مرا به حال برگرداند....

بهتر است بیشتر توضیح ندهم بک بار برای دوستی گفتم بدجور ترسید!!

این روزها بارها و بارها خود را در لبه  پشت بام می بینم همان   نوزاد 6 ماهه!

ازبالا به چهره زن همسایه که با رنگ پریده دامنش را باز کرده و قربان صدقه می رود و می ترسد نگاه می کنم ،من

از همان لبه پرتگاه می توانم چهره مادررا  در حیاط ببینم که مشغول شستن رخت در کنار حوض است ،خیالش

راحت است که کودکش دراتاق  خوابیده ، ناگهان انگار به او الهام می شود خطری کودکش را تهدید می کند...

باور کنید  بعداین همه سال صدای تپش قلب مادر می شنوم صورت برافروخته اش و استرس و ترس  و دویدن پله

ها را یک درمیان  می بینم.

نمیدانم در چه کسری از زمان آن فاصله را طی می کند و در ست در لحظه ای که می خواستم با دستهایم

کمی جلوتر حرکت و  یا سقوط کنم مرا می گیرد...

 تصور یادآوری خاطره  از 6ماهگی می تواند  همان قدر غیر قابل باورباشد که   ، نوزادی در 6ماهگی چهار دست و

پا ازاتاق به سمت راه پله برود وبیست  و اندی  پله را طی کند و خودرا به لبه پشت بام برساند!!

گاهی فکر می کنم چون  این خاطره  را مادربارها تعریف کرده و هربارموقع تعریف همان تپش قلب و دگرگونی

رنگ صورتش را دیده ام خیال می کنم یادم هست  اما ته دلم می گوید من آن لحظه را هنوز دریاد دارم،

بگذار کسی باور نکند...

 

بارها و بارها در خواب خود را لبه پرتگاه دیده ام و در لحظه سقوط از خواب پریده ام...

 انسان هر روز می تواند بلغزد ؛لبه پرتگاه بایستد سقوط را انتخاب کند ویا برگردد...

 نمیدانم فرشته نگهبان هنوز هم مرا مراقبت می کند؟؟!!

خدیا باز هم هوامو داشته باش...