حکایت عشقی بی قاف ،بی شین ، بی نقطه...
من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین گستراندم.
من سحر نمی دانم....
گفتی زمستان شده ای و من دل ام به حال ات سوخت و روح ام را که بزرگ بود و سنگین ، مثل چادری
روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو داغ شدی.
من سحر نمی دانم...
نفس هایت به شماره افتاده بود و روح من از تپش ایستاد.
نکند تو را کشته باشم؟ نکند من مرده باشم؟
پس روحم را از روی تو برچیدم،اما تو نبودی.
گفتم که سحر نمی دانم.
مقدمه کشتار از کتاب چند روایت معتبر مصطفی مستور
استخوان خوک در دست های جذامی و روی ماه خدا را ببوس اولین کتابها یی بود که با معرفی یکی از دوستان
از مصطفی مستور خواندم .
چند وقت قبل چند کتاب دیگر از مصطفی مستور تهیه کردم.
حکایت عشق بی قاف بی شین بی نقطه - عشق روی پیاده رو- من گنجشک نیستم – چند روایت معتبر که
هرکدام شامل چند داستان هستند .
بیشتر داستان ها را دوست داشتم خصوصا حکایت عشق بی قاف بی شین و کشتار .
اولی چت های بین مهراوه و هستی و دومی مکاتبات بین خانم یوسفی و آقای سرمدی استاد دانشگاه که
نامه آخر استاد که اشک هایم را جاری کرد.
"من گنجشک نیستم "خیلی به دلم ننشست
از اول تعطیلات کتاب سه زن مسعود بهنود و تاریخ پهلوی رو همزمان میخونم ولی خیلی کند پیش میره.
برعکس کتاب های مستور را دو روزه خووندم.
-------------------------------------------------------------
پی نوشت۱:تنهایی ام را دوست دارم چون بوی پاک نجابت می دهد...
پی نوشت ۲:دندانپزشک آخرين دندانِ گرگ را کشيد
نگاهي به صورت گرگ انداخت و پوزخندي زد ... !
گرگ زير لب گفت : بخند ...
اين است عاقبتِ گرگي که عاشق گوسفندي شده باشد ...
