دوسال از نوشتن اولین پست وبلاگم می گذرد.

دوسال بودن در فضای مجازی همراه با  خاطرات تلخ و شیرین.

یافتن دوستان نادیده ای که گاهی برایت از دوستان واقعی ات هم عزیز تر می شوند.

اگرچه گاه خطا کردم.

سادگی کردم.

آدمها را زیادی باور کردم.

نقابی که چهره ها را مخفی کرده بود ندیدم.

اعتماد کردم و بی اعتمادی دیدم.

دوست پنداشتم و دشمنی دیدم.

شکستم..

اما باز ماندم.

ماندم که در این کسب کردن هاو از دست دادن ها،شادی ها و غمها؛ همراهانی بودند

یک رنگ و ثابت قدم.

چندباری تصمیم گرفتم دیگر ننویسم و فضای مجازی را برای همیشه ترک کنم ،

اما نتوانستم....

نوشتم ...

نوشتم از مدرسه و اتفاقات خوب و بدش،

از شاگردان و همکارانم...

از انتقالی که به دنبالش بودم  و جور نشد،

از زندگی روزمره ام...

از نگرانی برای دخترم ...

از همسرم و....

نوشتم گاه زود به زود و گاه دیر به دیر...

اما دوستان خوب همراهم بودند و تحمل کردند بی حوصلگی ها یم را..

همان ها که اگر شاد بودم با خواندن کامنتهایشان ،شادیم افزون شد.

اگر غمگین بودم حرفهایشان مرهم دلم شد.

اگر نبودم نگران می شدند...

اگر مشکل داشتم و نوشتم برای رفع مشکلم دعا کردند...

ماندم و

آموختم ...

آموختم همه آن گونه که می پنداری ساده و خوب نیستند.

آموختم اعتماد کامل به کسی نداشته نباشم.

آموختم دیگر دردهایم رابرای کسی بازگو نکنم.

آموختم گاه فقط باید سکوت کرد...

آموختم کمتر از کسی کمک بخواهم که عده ای  برای کار نکرده هم منت می گذارند!!!

و اکنون

اعتراف می کنم که آدم 2سال قبل نیستم .متفاوت شده ام و اگر راست تر بگویم

چندان از خودم راضی نیستم.

تغییر کرده ام.خودم حس می کنم ...

ذوق و شوق سابق را ندارم.

حال و حوصله ام کم شده.

دلم برای خود ۲ سال قبلم تنگ شده!!

وبلاگم را هنوز دوست دارم اما نه مثل سابق...

روزهایی بود که چند بار در روز به سراغش می آمدم و به سراغ وب دوستان می رفتم.

بماند که گاه ردم را می گرفتند!!

 هنوز هم بعضی تلنگرها را ذوست دارم..

اما جای خالی بعضیها چقدر حس می شود...

کامنتهای پر مهرشان و راهنمایی هایشان..

مدتی قبل در پیوندهای وبلاگم ،بعضی از دوستان که ماهها آپ نمی کردند را حذف کردم.

یک لینک هم با دلخوری حذف شد.

دوستان جدیدی اضافه کردم.

گاه فکر می کنم چه خوب بود با اسم مستعار می نوشتم.

وقتی خودت ،شغلت ،محل خدمتت و... ریز و درشت زندگیت را گفته ای دیگر در

 نوشتن چندان راحت نیستی ،دست و پایت  بسته است و مجبور هستی خودت

و حرفهایت را سانسور کنی و گاه سکوت کنی...

بعضی وقتها  حرف در گلویت چنگ می اندازد اما بهتر است ننویسی  و...

مبهم نوشتن هم بلد نیستم!!

شایداین  ایراد به شغلم بر می گردد .

ما معلمها  عادت داریم  که هر مساله را زیادی توضیح بدهیم  تا همه با هر درجه هوش و

 استعداد آن را کامل درک کنند!

با این حال وبلاگم هنوز برایم عزیز است.

از همراهی همه دوستان خوب ممنونم و دسته گل بالا را به همه دوستان خوب

تقدیم می کنم.

----------------------------------------------------------------------------

پی نوشت1:فریاد را همه می شنوند ،هنر واقعی سکوت را شنیدن است.

پی نوشت2:شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست...