من یک معلمم
نه باغبان بوستان دانشم و نه شمعی که می سوزد تا به اطراف روشنایی ببخشد.
نه از شغلم بیزارم و نه از شاگردان و محیط مدرسه متنفر.
من معلم هستم و قبل از آن یک انسان هستم.
انسانی که روح دارد و احساس . گاه دلش به درد می آید و روحش آزرده می گردد و آن وقت است که
نوشته هایش تلخ و غمگین می شود.
همان طور که با یک نگاه به چهره ام هرکسی به راحتی می تواند شادی و غم را در یابد ،از نوشته هایم
نیز به راحتی می شود به حس و حال درونی ام پی برد.
من معلم هستم و به معلم بودن خود افتخار می کنم.
من خوشحالم که بالا رفتن سن خود را کمتر حس می کنم چرا که هرسال با دختران رده سنی 14-18 که
در اوج طراوت و شادابی و زیبایی هستند در ارتباطم.
نسلی که اگر چه با نسل ما اختلاف بسیار داردو نسبت به درس و خیلی از ارزشها بی تفاوت است اما
شایسته توجه و احترام است.
این رده سنی مورد توجه مسئولین مملکتی نیست زیرا که حق رای ندارد.
در خانواده هانیز مورد اهمیت قرار نمی گیرند زیرا انقدر مشکلات و درگیریهای معشیتی وجود دارد که
همین که رخت و لباس و خوراکشان و نهایت هزینه های کلاسهای متفرقه شان تامین شود کافی است.
ودختر دانش آموز دبیرستانی که در اوج درگیری های احساسی است در این جامعه پر از گرگهای انسان
نما چه ساده فریب وعده های دروغین را می خورد و راحت می لغزد و به بیراهه می رود.
و در این خطا و لغزشش هر کدام به نوعی سهیم هستیم.
هم مسئولین و هم خانواده و هم من معلم که تنها به تدریس می پردازم ..
من شاگردانم را دوست دارم.موقع حضور و غیاب به چهره تک تکشان نگاه می کنم و وقتی غمی را از
چهره ای می خوانم دلم را اندوه فرا می گیرد.
من دو روز در هفته دلم می گیرد وقتی چهره خسته و چشمان خواب آلود شاگردی را می بینم که
مادرش سالهاست زمین گیر شده و تمام بار کارهای منزل بر دوش این دختر مهربان است و شبها درس
می خواند.
من دلم به درد می آید وقتی می فهمم شاگردی که همه به بی نظمی و درس نخواندن محکومش
می کنند پدرش در زندان است و مادرش پی زندگی دیگر و او به همرا پدربزرگ پیری زندگی می کند و
می گوید اگر اینجا حرف نزنم دیوانه می شوم.
من بارها و بارها ازدیدن چهره رنگ پریده شاگردانی که معلوم نیست غذای سیری خورده اند یا نه خجالت
کشیده ام.
دربسیاری از سالها که مشکل گرمایش در مدرسه بوده ،من خجالت کشیده ام با لباس گرم سر کلاس
درس بروم زیرا بچه هایی را می بینم که نه تنها پالتویی به تن ندارند که از زیر هم لباس گرمی نپوشیده
اند و دستهایشان از شدت سرما سرخ است ولی برای آن که کسی دردشان را نفهمد هرگز از سرما
شکایت نمی کنند.
من دلم می سوزد وقتی می فهمم شاگردم در یک رابطه عشقی شکست خورده و غرور و احساسش
لگدمال شده و از درس چیزی نمی فهمد.
من دلم به حال هزار و یک مشکل شاگردانم می سوزد و افسوس می خورم که نمی توانم کاری برایشان بکنم.
من شاگردانم را صمیمانه دوست دارم هرچند که درس نخواندنشان آزارم می دهد.
من کلاس درس و قداستش را دوست دارم.
من همکارانم را دوست دارم و بهترین دوستانم از همکارانم هستند .
صبحها به ذوق دیدن آنها به مدسه می روم.
من یک معلم ساده هستم .
اما روز معلم را دوست ندارم.
کاش برای یک بار هم شده در این هفته از مشکلات معیشتی معلمین سخن به میان نیاید.
معلم را فردی با جیب خالی و نیازمند معرفی نکنند و او را پیامبر و صاحب رسالت هم ندانند.
پیامبری دست و پا بسته بی هیچ ابزاری که فقط باید معجزه کند.
کاش غرور و شخصیت معلم بیش از این لگدمال نشود وبه شان اش احترام گذاشته شود.
بگذارند معلم همان معلم باشد و بس.
من شغلم را با همه مشکلاتش دوست دارم و به رضایت خداوند و شاگردان و وجدان خودم می اندیشم.
و از زحمات همه معلمین عزیز خودم سپاسگزارم .
روز معلم راابتدا به پدر عزیزم که بهترین معلم زندگیم هستند و همه همکاران بازنشسته ای که شاید
مورد فراموشی قرار گرفته اند وسپس به همکاران خودم صمیمانه تبریک می گویم.![]()
---------------------------------------------
بعد نوشت:امروز در مدرسه به مناسبت روز معلم جشنی برای دانش آموزان!!برگزار شد و به همه دانش
آموزانی که از اول سال تا الان باید مورد تشویق قرار می گرفتند ،هدایایی اعطا شد و ما معلمین عزیز
صمیمانه با دست زدن آنها را تشویق نمودیم!!!![]()
خدا اموات همکار خوبمان "خانم دکتر افشونی" را رحمت کنه که به مناسبت نمونه شدن منطقه ای
ما را به صرف بستنی مهمان کردند و کاممان را شیرین ساختند.
این هم گزارش برنامه روز معلم ما( ما نفهمیدیم روز معلم بود یا دانش آموز!!)![]()