از خدا خواستم....
من از خدا خواستم پلیدی هایم را بزدادید
خدا گفت: نه
آنها برای این در تو نیستند که من بزدایم،بلکه برای این هستند که تو آنها را بزدایی
از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت: نه
روح تو کامل است،بدن تو موقتی
من از خدا خواستم به من شکیبایی بدهد
خدا گفت: نه
شکیبایی بر اثز سختی ها به دست می آید.دادنی نیست به دست آوردنی است
از خدا خواستم به من خوشبختی بدهد
خدا گفت: نه
من به تو برکت می دهم،خوشبختی به خودت بستگی دارد
از خدا خواستم،تا از دردها آزادم سازد
خدا گفت: نه
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد
از خدا خواستم روحم را رشد دهد
خدا گفت: نه
تو خودت باید رشد کنی،من تو را می پرورم تا میوه دهی
از خدا خواستم ،چیزهایی به من بدهد تا از زندگی خوشم بیاید
خدا گفت: نه
من به تو زندگی می دهم تا از همه آن چیزها لذت ببری
ازخدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگزان را همان طور که او دوست دارد،دوست بدارم
خدا گفت:سرانجام مطلب را گرفتی
داوری نکن تا داوری نشوی،آن چه را که رخ می دهد درک کن و بدان که برکت خواهی یافت
-------------------------------------------------------------
!!پی نوشت ۱:ماهیگیر دلش سوخت
این بار ماهی بود که از تنهایی قلاب را رها نمی کرد