گاهی اوقات برای نوشتن خیلی تنبل هستم مثل این روزها و گاهی تلنگر دوستان  وادارم میکنه به نوشتن

و گاهی پستهاشون منو یادخاطراتم می اندازه...

مدرسه هم تمام شد.خرداد مونده و 3 روز مراقبت.

(به عبارتی ما معلمها 4 ماه تعطیلیم!!)

سال تحصیلی 90-91 یکی از بهترین سالهای کاریم بود.

هم از دانش آموزانم راضی بودم و هم از مدیر مدرسه.

و هم آرامش داشتم برای رفت و آمد..

اقرار می کنم بعضی از شاگردانم واقعا دوست داشتنی بودند و دلم براشون تنگ خواهد شد.

از دانش آموزانم در مورد معلم تقویتی ریاضی تعریف شنیده بودم و این که جزوه و نمونه سوالهای شما را

قبول داره و ما هم متقابلا خدمتشون سلام می رسوندیم.

دریکی از روزهای پابانی سال وسط ساعت قصد داشتم به کلاس دیگه ای برم که با نوشته های روی تابلو

و دیدن شاگردانم متوجه شدم کلاس روبرویی همون  کلاس تقویتی ریاضیه

از دور به معلمشون سلامی عرض کردم که دیدم به سالن آمد و خیلی گرم برخورد کرد که خانم منو به خاطر ندارید؟

تو همین مدرسه ده سال قبل شاگردتون بودم..

امان از فراموشی ،هرچی دوستاشو اسم برد قیافه و اسم همه خاطرم بود بجز خودش..

دانشجوی کارشناسی ارشد شیمی بود .

ازموفقیتش خیلی خوشحال شدم.

و از آن روز تو فکر یکی از هم کلاسیهای ایشون افتادم .دختری به نام مرجان.

ده سال قبل در همین مدرسه 12ساعت کلاس با  دوتا سوم ریاضی داشتم .

مرجان دختری خنده رو بود که چشمای درشت و ابروهای بهم پیوسته اش را عینک گرفته بود.

نمیدونم روی چه حسابی با من احساس راحتی می کرد و درد دلهاش را بیان می کرد.

بنا به شرایطی که براشون پیش آمده بود مجبور شده بودند از تهران به این  شهر حاشیه نشین مهاجرت کنند

و این براش آزار دهنده بود.

توخانواده هم احساس می کرد والدینش  بین اون و خواهراش تبعیض قائل میشن .

از طرفی در درسها هم افت کرده بود و همه این عوامل و شاید عوامل دیگری که الان در خاطر ندارم باعث

شده بود دچار افسردگی بشه.

آن زمان  با ابن که تجربه زیادی نداشتم سعی می کردم کمکش کنم و حداقل شنونده خوبی برای حرفاش باشم.

یادمه یه روز گفت قصد خودکشی دارم ،نگرانش شدم نصیحتش کردم و چون احساس خطر می کردم

پیش مشاور مدرسه رفتم.

اما ایشون قضیه را جدی نگرفت و گفت تو این سن از این حرفا زیاد می زنند.!!

دوسه بار دیگه پیشش رفتم اما کار خاصی نکرد.

من واقعا نگرانش بودم یادمه روزای یک شنبه و سه شنبه باهاشون کلاس داشتم.

روز چهارشنبه ای در مدرسه دیگه بودم که از مشاور خوبی( که خاطره اش هرگز از ذهن من و تک تک

شاگردانی که باایشون در ارتباطند پاک نخواهد شد) شنیدم یکی از شاگردان مدرسه .. خودکشی کرده

قلبم ریخت ووقتی اسمش را شنیدم بند دلم پاره شد .خودش بود.

داستان از این قرار بوده که سر زنگ ادبیات امتحان داشتند و مرجان حال نوشتن نداشته و لبخند

میزده !!

معلمشون که از دوستان خودم بوده و هست میگه لابد از خوشحالی زیاد نوشتن داری می خندی؟؟!!

و مرجان اجازه میگیره از کلاس خارج میشه.

 اون روزقرار بوده مادرش مدرسه بیاد و می دونسته اون ساعت خونه خالی هست.

از مدرسه خارج میشه و میره خونه و رگ دستش را با تیغ می زنه.

وقتی مادرش به مدرسه میاد و متوجه فرارش از مدرسه می شوند مادر به خونه میره ودختر غرق در خونش

را  سریع  به بیمارستان می رسونه  و خدا را شکر از مرگ نجات پیدا می کنه.

وقتی هفته بعد پانسمان دستش که کلی بخیه خورده بود را دیدم حالم بد شد گفتم چه احساس داشتی

گفت آرامش!!

هنوز زخم عمیق رو دستش خوب به خاطر دارم...

و جالب این بود که پای اون دبیر ادبیات به وسط کشیده شده بود و مدتی  به حراست اداره می بردند و

 می آوردند که حرف شما دلیل خودکشی مرجان بوده..

وقتی جریان را فهمیدم پیش مدیر مدرسه و اون مشاور خوب که در اداره هم فعالیت داشت رفتم و گفتم

کوتاهی ازمشاور مدرسه بود و ربطی به دبیر ادبیات نداره و من حاضرم هر کجا که لازم باشه بیام ...

به این ترتیب اون دوستمون رها شد ولی اون خانم مشاور که بعدها مدیر مدرسه ام شد چشم دیدنم را نداشت

و دوسال به بهانه های مختلف انقدر اذیت کرد که مجبور شدم از مدرسه ای که11 سال در آن جا بودم و واقعا

دوست داشتم دل بکنم...

مرجان تا چند سال بعداز اون  هم با من در ارتباط بود .

ازش یادگاری یک تابلو گل چینی که کارخودش بود دارم و هروقت که می بینم چهره خندانش که تو سختی ها

هم همیشه می خندید یادم میاد.

امیدوارم هرجا هست شاد باشه..

 پی نوشت: در اردیبهشت امسال هم باز داستان یک خودکشی را در مدرسه داشتیم که در پست دیگه ای خواهم نوشت..