این روزها...
چند روزیه که مریم دوباره تو تب می سوزه.دیروز می گفت : مرگ بر تب!!
چند شبه تا صبح بیدارم و نگران...
شنبه مونده بودم مدرسه برم یا نه که حرف های تلخ مریم مانع رفتنم شدکه شاگردات برات مهم ترند .
اصلا تو همه بچه ها را دوست داری بجز دخترت!!
الان هم موندم صبح چه کنم مدرسه برم یا نه؟
می تونم چهره های شاد شاگردانم را از نرفتنم ببینم وفریاد خوشحالیشون را بشنوم.
خسته ام..
و محتاج دعای همه دوستان.....
---------------------------------------
۳شنبه نوشت: پستم را نیمه شب دوشنبه نوشتم.
صبح با تاخیر مدرسه رسیدم. انگار همه تصور می کردند که نمیام.
وقتی در کلاس را باز کردم بچه ها از خوشحالی جیغ و هورا کشیدند .
شادی و خنده شون مصنوعی نبود!!
چشمهاشون برق می زد!
می گفتند اگه معلم دیگه ای بود حتما خوشحال می شدیم!
یکی از شاگردای شیطون کلاس می گفت : اگه می دونستم امروز میاین ،گاو و گوسفند که نمیشد
حتما یه مارمولک براتون قربانی می کردم!!
(حالا خوبه فقط یه روز غیبت کردم)
و این بزرگترین خسته نباشید آخر ترم بود.
بودن در کلاس درس و شاگردانم را دوست دارم.
حال مریم بهتره . از دعای خیر همه دوستان ممنونم