تعطیلات ما!!
هفته ای که گذشت هفته ای پر استرس و سخت بود.
از جمعه شب مریم کمی بی حال بود . شنبه در مدرسه حالش بد شده بود وقتی به خانه رسیدم در تب می سوخت . پس از اقدامات لازم به پزشک متخصص اطفالی که یکی از همکاران همسرم معرفی کرده بود مراجعه کردیم.
دکتری که حرفهای فلسفی اش در اوج نگرانی برایم آزاردهنده بود.
پس از معاینه اعلام کرد هیچ مشکلی وجود ندارد و این تب شاید نشانه یک ویروس باشد.
فردای آن روز و چند روز آینده تب مریم ادامه داشت بدون هیچ علامتی از سرما خوردگی و یا بیماری دیگر و همین نگرانی من را افزون می کرد.
روزعاشورا به درمانگاه مراجعه کردیم .پزشک عمومی هم دلیلی برای این تب ندید ولی آمپول پنی سیلین تجویز کرد.
امان از کولی بازی مریم که اجازه زدن آمپیول را نداد.
روز 4شنبه انواع آزمایشات صورت گرفت.
وقتی نتیجه آزمایش به خاطر کشت خون چیزی حدود یک ماه بعد اعلام شد نگرانی من بیشتر شد.
عصر با پزشک تماس گرفتم و گفت از آزمایشگاه بخواهید سایر نتایج آزمایش را آماده کند .
خدا می داند با چه حالی به آزمایشگاه رفتم وقتی در نتیجه آزمایش تخصص خون دومورد را ستاره دار دیدم بدترین حدسها به ذهنم هجوم آورد.
فقط خدا را صدا می زدم و از او کمک می خواستم خدایا هرچه می خواهی با خودم بکن ولی من را با بچه ام امتحان نکن!
خدایا مرا بابت تمام اشتباهاتم ببخش .
خدایا .. خدایا...
خدا می داند چه بر من می گذشت .سعی می کردم مانع ریختن اشکهایم شوم تا مریم نگران نشود.
نذر و نیاز.
در آن ساعت به بی ارزشی خواهشهای مادی پی بردم.
به پوچی دنیاا..
اعتراف می کنم هرگز در عمرم تا این حد استرس را تحمل نکرده بودم.
به مطب دکتر آمدیم .چقدر شلوغ!!ازدیدن چهره های خندان عصبانی می شدم.
به یاد عصبانیت هاو سخت گیری هایی که گاه برای مریم داشتم می افتادم..
خدایا قول می دهم مهربان تر باشم.
درس و.. فدای یک تار موی دلبندم!!
خدایا دخترم را در یاب!!
دست و پایم می لرزید.
وارد مطب شدم و بدون هیج سخنی نتیجه آزمایش را به دست دکتر دادم .
هرچه دکتر خواهش می کرد بنشینیم نمی توانستم .
دقیق به چهره دکتر می نگریستم .
گاه فاصله خوشبختی و بدبختی به ثانیه ای بند است.
خداراشکر چیزی نیست.
حتم دارم اگر دکتر کلامی غیر از این می گفت در جا سکته می کردم.
پس علت این تب های بی دلیل؟؟
دکتر پیشنهاد رادیوگرافی و مراجعه به متخصص عفونی در صورت ادامه داشتن تب را داد.
وقتی از مطب بیرون آمدم نتیجه آن همه اضطراب به شکل سردرد و معده درد شدید بروز کرد.
در آن حال از حضرت معصومه کمک خواستم و از عزیزی که ساکن قم بود خواستم نذرم را ادا کند.
آن شب هم تا صبح بیدار بودم مریم در تب می سوخت و من نگران..
6شب بیداری تا صبح .عجب تعطیلاتی !
فردای آن روز پس از آن که آن دوست گرامی اعلام کرد نذر را ادا کرده مریم دیگر تب نکرد.
مریم خوب شد.اثری از تب نبود.
شب هم به امامزاده رفتیم و مریم زیارت کرد و از خدا بابت این همه محبت تشکر کردیم.
البته هنوز کلی نذر ادانشده مانده!
خدایا اگر من از تو غافلم تو هرگز مرا از یاد نبرده ای.
شاید این موضوع تلنگری بود که قدر هم را بیشتر بدانیم.
قدر خوشبختی و سلامتی .
قدر روزهای قشنگی که گاه خودمان زشتش می کنیم.
خدای خوبم!
دوستت دارم برای همه خوبی هایت!دستم را بگیر و رهایم نکن...