بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

 که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

غرضها تیره دارد دوستی را 

غرضها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم 

 چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد 

 همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن 

 که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن 

 رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

 پی نوشت:

این شعر را این روزها در مراسم ختم دایی عزیزم بیشتر حس کردم.

فوت دایی و تعمیرات منزل باعث شد مدتی از فضای مجازی دورباشم.

از محبت همه دوستان ممنونم