تابستان 90هم رسید

فرارسیدن تابستان گرم 90 مبارک.
به همین سرعت زیباترین فصل سال بهار تمام شد.و این یعنی یادمان بماند که هیچ بهاری ماندنی
نیست...
انگار چند رورز قبل بود که استرس کارهای عید را داشتم و بعد استرس مدرسه و..تمام شد.
و به همین سرعت که تابستان آمده به همین سرعت هم می رود.
بعضی وقتها فکر می کنم دوران کودکی زمان کندتر می گذشت.
این سالها انگار عقربه های ساعت و روزهای هفته فقط قصد سبقت گرفتن از هم رادارند.
بیست روزی از تعطیلات من می گذرد.
در این مدت جدای کارهای روزمره و درگیری های مربوط به مدرسه دخترم (که هنوزبلاتکلیفم و شاید در
پستی مفصل به این موضو ع بپردازم) و کلاسهایش ، در فرصتهای خالی بیشتر سرم با کتاب
گرم بود.
کتابایهایی از مقوله های کاملا متفاوت.
اولین کتابی که در دست گرفتم چاپ 110 ام کتاب 800 صفحه ای "دا" خاطرات سیده زهرا حسینی
از روزهای جنگ بود. اوایل کتاب به معرفی خانواده و خاطرات قبل جنگ می پردازد.
وقتی به روزهای آغازین جنگ می رسد و خاطراتش در غسالخانه،انقدر صحنه ها دلخراش میشود که
نتوانستم ادامه بدهم وکتاب را به کنار گذاشتم تا درفرصتی دیگر که روحیه بهتری داشتم بخوانم.
"شوهر آهو خانم" رمان 900 صفحه ای به قلم علی محمد افغانی که به توصیه دوستی در صدد
تهیه اش برآمدم که از دوست خوبم فاطمه به عنوان هدیه تولد دریافت کردم و یک هفته ای خواندنش
طول کشید.
داستان عشق سیدمیران سرابی به زنی به نام هما که همسر دومش می شود و در راه عشق به این
زن زیبا دین و ایمان و پول و کار و..همه را از دست می دهد و آهو همسر اول و فرزندانش که سخت مورد
بی مهری قرار می گیرند.آهو که سهم بسیاری در وضعیت مالی مشهدی داشته.
در بخشهایی از کتاب آهو شدیدا مورد بی حرمتی و بی مهری همسر قرار می گیردو من بارها برای آهو و
همه زنانی که در موفقیت همسرانشان نقش دارند وجوانی و زیبایی خود را در این راه خرج می کنند ،
ولی پس از آن که همسردر موقعیت مالی مناسب قرار می گیرد پیرانه سر عشق جوانیش گل می کند
و همسر اول و تمام تلاشها و جانفشانیهایش فراموش می شود، اشک ریختم.
"باردیگر شهری که دوستش داشتم" نوشته نادر ابراهیمی که نثر زیبایی داشت و بعضی از
جملاتش واقعا به دلم نشست.از آن کتابهایی که می توان چندین بار آن را خواند و از خواندنش لذت برد.
هلیا!میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است،آن کس که غریب نیست شاید دوست نباشد..
تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است....
"سه شنبه ها با موری" نوشته میچ آلبوم خاطرات میچ روزنامه نگار پس از سالها گذشتن از فارغ
التحصیلی با استادش موری شوارتز استاد جامعه شناسی در ماههای آخر زندگی استاد است.
موری با آن که از مرگ خویش آگاه بود هر سه شنبه میچ را در اتاق مطالعه اش می پذیرفت رابطه ای که
در واقع آخرین کلاس درس بود .
درس هایی در باب زندگی کردن و نظرات موری در مورد عشق ،پول،خانواده،ازدواج،مرگ و..
موری با آغوش باز به استقبال مرگ می رود مرگ تدریجی که تمام بدنش را از کار می اندازد ولی او از هر
لحظه اش لذت می برد.
"شازده کوچولو" نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری همان سریال مسافر کوچولوی دوران کودکیمان.
داستان شاهزاده ای که در سیاره ای سه آتشفشان و یک گل سرخ مغرور با 4 تیغ دارد و به سیارات دیگر
سفر می کند و در آخرین سفر به سیاره زمین بر سر راهش با موجودات و آدمهایی برخورد می کند که از
به نظر من زیباترین بخش کتاب برخوردی است که با روباه داشته.
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی پی چه می گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می گردم "اهلی کردن" یعنی چه؟
روباه گفت:"اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده ای است.یعنی علاقه ایجاد کردن..
- علاقه ایجاد کردن؟
- روباه گفت: البته تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگرو من
نیازی به تو ندارم.
تو هم نیازی به من نداری.ولی اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد و من برای تو در
دنیا یگانه خواهم بود.
شازده کوچولو گفت:کم کم دارم می فهمم ..گلی هست .. و من گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده
است...
روباه گفت:اگر تو مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.
من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.
صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه
بیرون خواهد کشید.
من نان نمی خورم وگندم در نظرم چیز بی فایده ای است.اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد
شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی!چون گندم به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت.
لطفا مرا اهلی کن..
داستان ادامه دارد تالحظه وداعشان...
روباه گفت:آه من خواهم گریست..
شازده:گناه از خود توست. من که بدی به جان تو نخواستم تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت:درست است.
-و در این صورت باز گریه خواهی کرد؟؟
-البته
-ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
- به سبب رنگ گندمزار گریه به حال من سودمند خواهد بود.
خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است.:
بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید.آن چه اصل است از دیده پنهان است..
آن چه به گل تو ارزش داده است عمری است ک تو به پای آن صرف کرده ای.
آدمها این حقیقت را فراموش کرده اندولی تو نباید فراموش کنی .
تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود .
تو مسئول گل خود هستی....
----------------------------------------------------------
بعد نوشت:امروز متوجه شدم نتایج انتقالی اعلام شده وقتی به سایت مراجعه کردم و "عدم انتقال " را دیدم خیلی حالم گرفته شد.
نمیدونم چرا الکی خوش بین بودم .فعلا حال خوبی ندارم...