چند داستانک
از کامنتهای چند پست قبل دریافتم بعضی دوستان گمان می کنند که من فقط به فکر انجام کار و
مشکلات کاری هستم و توجه خاصی به شاگردانم ندارم.
اگرچه ازرفت و آمد و مشکلات محیط کاری ام گاهی شکایت کرده ام و شاید در پستهایم کمتر از
شاگردانم نوشته ام ،اما در قیاس دانش آموزان منطقه محل خدمتم با سایر مناطق همیشه به
ادب و محبت دانش آموزانم افتخار کرده ام.
اکثر دانش اموزان منطقه دختران نجیبی هستند که از چشمان پرمهرشان محبتهای خالص و ناب را
می خوانی.
امسال در نهایت دست و دلبازی شماره ام را در اختیاربرخی شاگردان قرار دادم .
پیامکهای محبت آمیزشان گاهی اوقات خستگی را از تنم در می آورد.
"مرضیه" دانش آموز سال سوم ریاضی از آن بچه های بامحبتی است که تقریبا هر روز از حال و روزم
خبردار می شود.
البته امسال طعنه ها و نیش و کنایه های من را نیز با جان و دل خریدار بود.
چند هفته آخر سال تحصیلی که حقیقتا روزهای پراسترسی برای به پایان بردن کتاب داشتم ،غیبتهای
متعدد مرضیه کلافه ام کرده بود.
در مسابقات داستان نویسی جشنواره خوارزمی شرکت کرده بود و مرتب نمایشگاه و مسابقه و داوری
و....
البته در نهایت نفر اول مسابقه داستان نویسی منطقه شد .
برای این دختر خوب و مهربان آرزوی موفقیت در همه مراحل زندگی و تحصیلی را دارم.
مجموعه داستانکهایش را به عنوان هدیه در اختیار دارم و چند داستانک از 36 داستانک را در این پست
آورده ام،امید که مورد پسند دوستان واقع شود.
---------------------
هر لحظه چند پا از جلوی چشمانش می گذشت.یک پا جلوی او مکث کرد.
دستمالش را به طرف کفش برد.
با دورشدن کفشها فهمید که صاحبش قصد واکس زدن نداشت.
چند لحظه بعد دوپای دیگر ایستادند.پسرک بی تفاوت سرش را به طرف دیگر برگرداند.
یکی ازپاها به بساطش لگدی زدو گفت:بجنب ،کاردارم .
(منتظر)
---------------------------------------
پدر که آمد،هنوز بیداربود.
زیر چشمی دید دستان پدرخالی است.
چشمانش را بست.
(دستان پدر)
----------------------------------------
دوباره جیبهایش را گشت. می دانست کیف پولش را گم نکرده است.
قبل از آن که آن جوان برسد آنها در جیبش بودند.اما اصلا به آن مرد نمی خورد دزد باشد،با آن چهره ی
معصوم و موجه.
با خودش فکر کرد چقدر خوب می شد مثل قصه ها،دزدها آدم هایی خشن با صورت خراشیده بودند.
(دزد نیست)
------------------------------------------------
دکتر به زن گفت:شما به کلیه نیاز داریدو در حال حاضر تنها گروه خونی موافق،گروه خونی همسرتان
است.
مرد بعد از شنیدن گفت:من این کار را انجام نمی دهم.
- اما بابا ما پولی برای خریدن کلیه نداریم .یعنی نمیخوای یکی از کلیه هاتو به مامان بدی؟؟!!
- مرد چطور می توانست بگوید که یکی از کلیه هایش را چند سال قبل فروخته است.
(راز)
------------------------------------------------------
مشاور از مریض خواست گذشته اش را فراموش کند.
اما خودش هم می دانست هیچ کس گذشته اش را فراموش نکرده است.
(خاطره)
--------------------------------------------------------------
بچه ها آدم برفی راساختند و به خانه رفتند.خیابان ماند و آدمک و پسر خانه به دوش.
به آدم برفی نزدیک شد.
- چرا اینجایی؟
- - توهم خونه نداری؟!
- چرا حرف نمی زنی؟سردته؟
- بیا این کلاه مال تو من عادت دارم.
(عادت)
---------------------------------------------------
باد را دوست داشت.چون لباس پاره اش که تکان می خورد،کلاغها می پریدند.
ماموربود.
خیلی وقتها هم که پیرمرد نبود،حتی می گذاشت روی شانه اش بنشینند .
این خیانت نبود . دانه ها هم می دانستند مترسک دلسوز است.
(مترسک)
----------------------------------------------------------
خیلی اضطراب داشت.
درمانده بود.همیشه موقع امتحان این جوری بود.
به دست همه نگاه می کرد.
نگران بود.
آخر از همه هم از جلسه امتحان بیرون آمد.
امتحان تمام شده بود،اما معلم هنوز هم نگران بود.
(نگران)
-------------------------------------