به بهانه تولد...
یادم هست بچه که بودم از مدت ها قبل انتظار روز تولدم را می کشیدم.هرچند جشنی در کار نبودولی برایم روز بزرگی بود.احساس یک سال بزرگتر شدن!
اما ازشروع دهه سوم زندگی از فروردین ماه به فکر فرو می روم که یک سال دیگر از عمرم گذشت بی انکه فلسفه حیاتم را درک کرده باشم.به طور حتم وقتی از هزاران هزار سالی که از تاریخ زندگی بشر می گذرد،تولدهر انسان در یک زمان و روزخاص ،حتما دلیلی باید داشته باشد.
من دومین فرزند خانواده فرهنگی مذهبی هستم که در 79 امین روز بهار یعنی 17 خرداد به دنیا آمدم خواهرم دقیقا 3 سال قبل از من درهمین روز متولد شده بود.
پدرم بزرگمردی است که نظیر ش را کم می توان یافت.
مردی با ایمان که همواره در تربیت فرزندانش تفکر ،مطالعه، درست اندیشیدن ،راستگویی در سخت ترین شرایط ، دل به دنیا نبستن،وجدان کاری و.. را با رفتارش می اموزد.ولی افسوس که من شاگرد بسیار خوبی نبوده ام.
صبحها با نوای دلنشین قران پدر از خواب بیدار می شدیم .
همیشه هدیه های پدرم کتابهای ناب و خوبی بود که به نوعی اعتقادی محسوب می شدند.
درسهایی که از کتا بهای محمود حکیمی آموختم را هرگز از یاد نخواهم برد.
کتابخانه ایشان شاید نقش مهمی در شکل گیری اعتقادات من داشته ومن بیشتر از همه دلبسته کتابهای دکتر شریعتی بودم.بعضی کتابها را بارها می خواندم و لذت می بردم.
و مادرم فرشته ای مهربان که در نگاهش همواره موجی از نگرانی برای سلامتی و زندگی فرزندان موج می زند.
اوتمام آرزوهایش را در تحصیل و موفقیت و سلامتی فرزندانش جستجو می کند.
کودکی پر بود از خاطرات شیرین که هیچ گاه ازذهن پاک نخواهد شد.
خاطرات لی لی بازی و خاله بازی و...
هنوز احساس می کنم طعم میوه ها و خوراکیهایی که در بچگی خورده ام متفاوت است با طعم و مزه های فعلی.
خانه دوران کودکی را بسیار دوست داشتم،هنوز هم خوابهایم را در آن خانه می بینم.گویی بخشی از روح من در ان خانه جامانده.
من شب های انقلاب که نوای الله اکبر در پشت بامها طنین انداز بود را خوب به خاطر دارم.
آغاز مدرسه رفتن متقارن شد با شروع جنگ.آموزگار ما یک رادیو کوچک داشت که دائم به گوش خود می چسباند،البته از کلاس اول خاطرات خوبی ندارم.
معلمم اصرار داشت من را که چپ دست بودم وادار کند با دست راست بنویسم و من نتوانستم!
و اما بخش کردن کلمه بادام که همه سعی می کردند به من بیاموزند و تا پایان سال یاد نگرفتم .
"باد"+"ام" بخش کردن من بود!!
دوره ابتدایی فقط معلم سال سوم و پنجم را دوست داشتم.
دوره راهنمایی دوران طلایی تحصیل من بود،شاگرد اول مدرسه با معدل نزدیک به 20.
دبیرستان شاگرد خوبی بودم .اتکا به حافظه و هوش خوبی که خداوند به من عطا کرده بود باعث شده بود که با تلاش کم به موفقیت برسم و به همین خاطر پشتکارزیادی به خرج نمی دادم و و این یعنی کفران نعمت!
واسترس میهمان همیشگی من ...
باعث شد در کنکور سراسری با دیدن چند سوال سخت ازحال بروم و بعد که با تلاش مراقبها به خود آمدم زمان زیادی را از دست داده بودم.
البته آن زمان کنکور 2 مرحله ای بود،مرحله دوم را خوب دادم اما انتخاب رشته ام11 رشته مهندسی تهران بود که موفق نشدم و به اصرار پدر به دانشگاه آزاد شهر خودمان رفتم و رشته ریاضی گرایش کامپیوتر خواندم.
من همیشه از دبیری فرار می کردم اما گویا تقدیر من بود که در نهایت با شرکت در آزمون استخدامی دبیر شوم و این یعنی قسمتی خوب که از آن گریزی نیست و در تمام طول دوران خدمتم به شغلم افتخار کرده ام.
از دیگر تقدیرات خوبی که پروردگار برایم رقم زده همسری مهربان که صمیمی ترین همراه من در پیمودن مسیر زندگی مشترک بوده.وجودش چون کوهی است که درهر مشکلی می توان به آن اتکا کرد .او که از هیچ کوششی برای رفاه و آسایش خانواده کوتاهی نمی کند و با توجه به حرفه اش که با کوچکترین اغماض به راحتی می تواند ره صدساله را یک شبه بپیماید،کسب روزی حلال را همواره به عنوان مهم ترین اصل مد نظر قرار دارد.
دخترم هدیه زیبای دیگری که خداوند به من ارزانی داشته،امیدوارم در تربیتش موفق باشم.
خداوندا در این روزهای بسیار که از عمرم گذشته،اگر چه بنده شاکر و خوبی برایت نبوده ام و جز در مواقع سختی و مشکلات تو را از ته دل صدا نزده ام، هرچند شرمنده دستان تهی از عمل خالص به نیت رضای تو هستم و....
اما بازهم مثل همیشه مرا مورد لطف و رحمت بی کران خود قرار بده و کمکم کن باقی عمر توفیق شناخت آگاهانه ات را بیابم.
خدایا هر آنچه دارم تقدیم به تو می کنم با عشق.....![]()
![]()
![]()
پی نوشت: این روز را به خواهر خوبم پروین صمیمانه تبریک میگم